ساری گاهنوشتهای محمود زارع:فقلنا: یا امیرالمومنین ، این ذهب ذلك الملك ؟ فقال علیه السلام : كنت بالامس على جبل الظلمة فسالنى الملك فى زیارة هذا الملك فاذنت لها، فاستاذننى الملك الاخر فى هذا الیوم على ان یكافیه ، و قد اذنت له . فقلنا: یاامیرالمومنین ، و ما یزالون عن مواضعهم الا باذنك ؟ فقال علیه السلام : و الذى رفع السماء بغیر عمد ما اظن احدا منهم یزول عن موضعه بغیر اذنى بقدر نفس واحد الا احترق . فقلنا: یا امیرالمومنین ، الیس كنت معنا جالسا فى منزلك ، فاى وقت كنت فى قاف ؟ فقال لنا: غمضوا اعینكم ، فغمضنا، ثم قال : افتحوا، ففتحنا فاذا نحن قد بلغنا مدینة منزل (ج : فنزل) امیرالمومنین علیه السلام ، فقال علیه السلام : لقد بلغنا و لم یشعر احد منكم . فقلنا: یا امیرالمومنین ، ما هذا بعجب من وصى رسول الله صلى الله علیه و آله ، فقال : و الله انى املك من الملك لوعاینتموه لقلتم : انت انت ، و انا مخلوق من الخلایق آكل و اشرب .
ساری,گاهنوشته های محمود زارع
گفتیم : اى امیرمومنان ، آن فرشته كجا رفت ؟ فرمود: من دیشب بر كوه ظلمت قرار داشتم و فرشته آن از من درخواست زیارت این فرشته نمود، و من اجازه دادم ، حال این فرشته امروز از من اجازه خواست تا به بازدید او رود و من اجازه دادم . گفتیم : اى امیرمومنان ، اینان جاى خود را جز به اجازه شما ترك نمى كنند؟ فرمود: به خدایى كه آسمان را بدون پایه برافراشته گمان ندارم كه احدى از آنان بدون اجازه من به اندازه یك نفس زدن جاى خود را ترك كند جز این كه بسوزد. گفتیم : اى امیرمومنان ، مگر شما در منزلتان با ما نبودید؟ پس چه وقت در كوه قاف بودید؟ (كه به او اجازه دهید) فرمود: چشمهاى خود را ببندید، ما بستیم ، سپس فرمود: باز كنید، ما چشمان خود را باز كردیم دیدیم به مدینه به منزل آن حضرت رسیده ایم ، (ج : به شهرى رسیدیم و امیرمومنان علیه السلام فرود آمد....) فرمود: ما اینجا رسیدیم و حال آن كه هیچ كدام نفهمیدید. گفتیم : اى امیرمومنان ، این امر از جانشین رسول خدا صلى الله علیه و آله شگفت نیست ، فرمود: به خدا سوگند، من ملك و قدرتى در اختیار دارم كه اگر ببینید خواهید گفت : (خداى واقعى ) توئى تو، در حالى كه من نیز یكى از آفریدگانم كه مى خورم و مى آشامم .

ثم اتینا الى روضة كانها (روضة ) من ریاض الجنة ، فاذا نحن بشاب یصلى بین قرین ، فقلنا: یا امیرالمومنین ، من هذا الشاب ؟ فقال : اخى صالح علیه السلام ، و هذان قبرا ابویه ، یعبدالله بینهما. فلما نظر الینا و الى امیرالمومنین علیه السلام و هو یبكى ، و لما فرغ من بكائه فقلنا: ما یبكیك ؟ فقال : ان امیرالمومنین علیه السلام كان یمر بى كل یوم عند الصبح ، و كنت آن س و ازداد فى العبادة ، فقطعنى منذ اربعین یوما، فاهمنى ذلك و لم املك دمعى من شدة شوقى الیه و اصابنى ما تراه . فقلنا: یا امیرالمومنین ، هذا هو العجب من كل ما رایناه ، انت معنا فى كل یوم و (كیف ) تاتى هذا الفتى ؟ فقال : اتحبون ان اریكم سلیمان بن داود علیهماالسلام ؟ فقلنا: نعم .

سپس به باغى رسیدیم ، كه گویى باغى از باغهاى بهشت است ، جوانى را دیدیم كه میان دو قبر مشغول نماز بود، گفتیم : اى امیرمومنان ، این جوان كیست ؟ فرمود: برادرم صالح علیه السلام است و اینها قبر پدر و مادر اوست كه در میان آن ها به عبادت مشغول است . چون دیده اش به ما و امیرمومنان علیه السلام افتاد در حال گریه بود، چون از گریه فارغ شد گفتیم : سبب گریه ات چیست ؟ گفت : امیرمومنان علیه السلام هر روز صبح بر من مى گذشت و من به او انس گرفته و در عبادت مى افزودم ؛ چهل روز است كه به سراغ من نیامده و این امر موجب اندوه من گشته و از شدت شوقى كه به او دارم نمى توانم از گریه خوددارى كنم و اندوهى به من دست داده كه مى بینى . گفتیم : اى امیرمومنان ، این از تمام آن چه تا حال دیده ایم شگفت تر است ! شما هر روز با مایید چگونه نزد این جوان مى آیید؟ فرمود: دوست دارید سلیمان بن داود علیهماالسلام را به شما نشان دهم ؟ گفتیم : آرى .

فقام علیه السلام و قمنا معه ، فمشینا حتى دخلنا الى بستان لم نرقط مثله ، و فیه من جمیع الفا كهة ، و الانهار تجرى ، و الاطیار تسبح الله بلغاته تغنى . فلما نظرت الاطیار الى امیرالمومنین علیه السلام جعلت ترفرف على راسه ، و اذا بسریر فى وسط البستان من الفیروزج على شاب ملقى على ظهره واضع یده على صدره و لیس فى یده خاتم ، عنده راسه ثعبان ، و عند رجلیه ثعبان . فلما نظر الى امیرالمومنین علیه السلام انكبا على قدمیه یمرغان وجوههما على التراب ثم صارا كالتراب . فقلنا: یا امیرالمومنین ، هذا سلیمان ؟ قال : نعم ، هذا خاتمه ؛ ثم اخرج من یده الخاتم و جعله فى ید سلیمان ، ثم قال : قم یا سلیمان باذن من یحیى العظام و هى رمیم ، و هو الذى لا اله الا هو الحى القیوم القهار، رب السماوات و الارضین ، و ربى و رب آبائنا الاولین . قال سلمان (ره ): فسمعنا یقول سلیمان : اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریك له ، و اشهد ان محمدا عبده و رسوله ، ارسله بالهدى و دین الحق لیظهره على الدین كله ولو كره المشركون ، و اشهد انك وصى رسول الله صلى الله علیه واله الامین الهادى ، و انى سالت ربى عز و جل ان اكون من شیعتك ، و لو لا قلت ذلك ما ملكت شیئا.

حضرت برخاست و ما نیز با او برخاسته و به راه افتادیم تا به بستانى وارد شدیم كه تا حال مثل آن ندیده بودیم ، از هر نوع میوه اى در آن موجود، نهرها در آن جارى و پرندگان هر كدام با لغت خود به تسبیح خدا نغمه سرایى مى كردند، پرندگان چون امیرمومنان علیه السلام را دیدند بر بالاى سر مباركش بال گشاده و به پرواز آمدند، و تختى از فیروزه در میان بستان قرار داشت كه جوانى به پشت روى آن خوابیده و دست خود را روى سینه اش نهاده بود و انگشترى به دست نداشت ، اژدهایى كنار سر و اژدهاى دیگرى كنار پاهاى او بود. تا چشم آن دو به امیرمومنان علیه السلام افتاد به روى قدمهاى حضرت افتاده و صورت خود را به خاك مى مالیدند سپس مانند خاك شدند، گفتیم : اى امیرمومنان ، این سلیمان است ؟ فرمود: آرى ، و این انگشترى اوست ؛ سپس انگشترى را از دست خود درآورد و در دست سلیمان نهاد و سپس فرمود: اى سلیمان ، برخیز به اذن خدایى كه استخوانهاى پوسیده را زنده مى كند و اوست خدایى كه معبودى جز او نیست ، زنده است و پاینده و قهار و پروردگار آسمانها و زمین ها و پروردگار من و پدران نخستین ماست . سلمان گوید: پس شنیدیم كه سلیمان مى گفت : گواهى مى دهم كه معبودى جز الله نیست ، یگانه است و شریك ندارد، و گواهى دهم كه محمد بنده و فرستاده اوست كه او را با هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر تمام ادیان غلبه دهد هرچند مشركان خوش ندارند، و گواهى دهم كه تو جانشین رسول خدا صلى الله علیه و آله پیامبر امین و هدایتگر مى باشى ، و من از خداى بزرگ خود خواسته ام تا از شیعیان تو باشم و اگر این را نگفته بودم هرگز حكومت بر هیچ چیزى پیدا نمى كردم .

قال سلمان (ره ): فلما سمعت ذلك و ثبت و قبلت اقدام امیرالمومنین علیه السلام . ثم نام سلیمان علیه السلام ، و قمنا ندور فى قاف ، فسالته ما وراء قاف ؟ وراءه اربعین (اربعون - ظ) دنیا، كل الدنیا مثل الدنیا التى جئنا اربعین مرة . فقلت له : یا امیرالمومنین ، كیف علمك بذلك ؟ قال : كعلمى بهذه و من فیها، و انا الحفیظ الشهید علیها بعد رسول الله صلى الله علیه و آله ، و كذلك الاوصیاء من ولدى بعدى . ثم قال : انى لا عرف بطرق السماوات و الارضین . یا سلمان اسماونا كتبت على اللیل فاظلم ، و على النهار فاضاء، انا المحنة الواقعة على الاعداء، و انا الطامة الكبرى ، و اسماونا كتبت على العرش حتى استنیر، و على السماوات فقامت ، و كتبت على الارض فسكنت ، و على الریاح فذرت ، و على البرق فلمع ، و على النور فسطع ، و على الرعد فخشع ، و اسماونا مكتوبة على جبهة اسرافیل الذى جناحاه فى المشرق و الغرب و هو یقول : سبوح قدوس ، رب الملائكة و الروح .

سلمان گفت : چون این شنیدم جستم و پاهاى مبارك امیرمومنان علیه السلام را بوسیدم . سپس سلیمان علیه السلام خوابید و ما برخاستیم و در كوه قاف به گردش پرداختیم . من از حضرتش پرسیدم : پشت كوه قاف چیست ؟ فرمود: پشت آن چهل دنیاى دیگر است كه هر دنیایى چهل برابر دنیایى است كه ما پیمودیم . گفتم : اى امیرمومنان ، چگونه شما از آن باخبرید؟ فرمود: مانند آگاهیم از این دنیا و كسانى كه در آن قرار دارند، و من پس از رسول خدا صلى الله علیه و آله حافظ و شاهد برآنم و همچنین جانشینان پس از من كه از اولاد منند. سپس فرمود: من به راههاى آسمان ها و زمین ها داناترم . اى سلمان ، نامهاى ما بر شب نوشته شد كه تاریك گردید و بر روز كه روشن گشت ؛ من محنت و رنج واقع بر دشمنانم ، من آن حادثه سخت و بزرگم ، نامهاى ما بر عرش نوشته شد كه نورانى شد، و بر آسمانها كه بر پا ایستاد، و بر زمین نوشته شد كه آرام یافت ، و بربادها كه منتشر شد، و بر برق كه درخشید، و بر نور كه ساطع گشت ، و بررعد كه فرو خوابید، و نامهاى ما بر پیشانى اسرافیل كه دو بالش در مشرق و مغرب است و مى گوید: پاك و منزه است پروردگار فرشتگان و روح نوشته شده است .

ثم قال لنا: غمضوا اعینكم ، فغمضنا، ثم قال : افتحوها، ففتحنا و اذا نحن بمدینة لم نر اكبر منها، و ذات الاسواق عامرة ، و اهلها لم نر اطول منهم خلقا، كل واحدة كالنخلة . فقلنا: من هولاء یا امیرالمومنین ؟ ما راینا اعظم منهم خلقا! قال : هولاء بقیة قوم عاد و هم كفار لایومنون بیوم المعاد و بمحمد صلى الله علیه و آله ، فاحببت ان اریكم ایاهم فى هذا الموضع ، و لقد مضیت بقدرة الله و قلعت مداینهم و هى من مدائن المشرق و اتیتكم بها و انتم لاتشعرون ، و احببت ان اقاتل معهم بین یدیكم . ثم دنامنهم فدعاهم الى الایمان ، فابوا، فحمل علیهم و حملوا علیه ، نحن نراهم و لا یروننا، فتباعد عنهم و دنا منا.

سپس به ما فرمود: چشمانتان را ببندید، ما بستیم سپس فرمود: باز كنید، باز كردیم و خود را در شهرى دیدیم كه بزرگتر از آن ندیده بودیم ، آن شهر بازارهاى آبادى داشت ، و بلند قامت تر از اهل آن ندیده بودیم ، هر كدام بمانند درخت خرمایى بودند، گفتیم : اى امیرمومنان ، اینان كیانند كه ما از اینان بزرگتر از نظر خلقت ندیده ایم ؟ فرمود: اینان بازماندگان قوم عادند كه همه كافرند و به روز معاد و به محمد صلى الله علیه واله ایمان ندارند، دوست داشتم كه آنان را در اینجا به شما نشان دهم ، و من به قدرت خدا رفتم و شهرهاى آنان را از جا كندم - و آن ها از شهرهاى مشرق اند - و نزد شما آوردم و شما نفهمیدید، و دوست داشتم پیش شما با آنان بجنگم . سپس به آنان نزدیك شد و به ایمان دعوتشان نمود، آنان نپذیرفتند، پس برآنان یورش برد و آنان نیز بر حضرتش یورش بردند، ما آنان را مى دیدیم ولى آنان ما را نمى دیدند، پس حضرت از آنان دور و به ما نزدیك گردید.

و درنسخه مترجم : بر ایشان حمله كرد، بسیارى از ایشان را بكشت . و چون خوف ما را مشاهده نمود به نزد ما آمد و دست مبارك خود را بر سینه ما مالید و خوف از ما زایل شد. بار دیگر به آواز بلند ایشان را به اسلام دعوت نمود، ایمان نیاوردند، برق و صاعقه ظاهر شد و چیزى چند مى خواند كه ما نفهمیدیم ، و ما را چنان مشاهده مى شد كه این رعد و صاعقه و برق از دهن آن حضرت بیرون مى آید، و چنان صداهاى هولناك پدید آمد كه ما گفتیم البته آسمان بر زمین افتاد، و كوهها از هم فرو ریخت تا آن كه یك متنفس از ایشان نماند.

و چون از مجادله آن قوم فارغ شد آن رعد و برق برطرف شد. استدعا نمودیم كه یا امیرالمومنین ، ما را به وطن خود بازرسان كه زیاده بر این طاقت مشاهده این امور نداریم . آن ابر را طلبیده بر آن سوار شدیم و آن حضرت متكلم به كلامى شد، باد ما را به هوا برده به جایى رسانید كه دنیا را به قدر درهمى مى دیدیم ، و بعد از لمحه اى خود را در منزل امیرالمومنین علیه السلام دیدیم از همان مكان كه مسافر شده بودیم . و چون فرود آمده نشستیم ، بانگ موذن را شنیدیم كه اذان ظهر مى گفت ، و ما اول صبح بعد از طلوع آفتاب راهى شده بودیم ، و در این پنج ساعت پنجاه ساله راه را طى نموده بودیم ، و چون ما را متعجب دید فرمود كه : بدان خدایى كه نفس من به قدرت اوست كه اگر خواهم شما را در طرفة العینى در همه آسمان ها و زمین ها بگردانم و بر آن قادرم ، و این قدرت عظیمه به اذن خالق بریه و از بركت خیر الخلیقة یافته ام ، و منم ولى و وصى آن حضرت در حین حیات ، ولیكن اثر مردمان نمى دانند. سلمان (رض ) گفت : لعن الله من غصب حقك ، و جحدك ، و اعرض عنك ، و ضاعف علیه العذاب الالیم .

پس اى عزیز! فما ذا عرف الناس من معنى على الاعلى ؟ انما شاهدوا منه لیثا حاملا، و هزبرا صایلا، و غضبا قاتلا، و بلیغا قائلا، و حاكما بالحق فاصلا، و غیثا هاملا، و نورا كاملا، فشاهدوه صورة الجسم ، و موقع الاسم ، و ذلك مبلغهم من العلم ، و ما عرفوا انه الكلمة التى تمت بها الامور، و دهرت الدهور، و الاسم الذى هو روح كل شى ء، و الهاء الذى هویة كل شى ء موجود و باطن كل شى ء مشهود؛ و ان الذى خرج الى حملة العرش من معرفة آل محمد صلى الله علیه وآله - مع قربهم من حضرة العظمة و الجلال - كالقطرة من البحار. و ذلك لان ذات الله تعالى لیست معلومة للبشر، فلم یبق الا معرفة الصفات . و الناس فى معرفتها قسمان :

....مردم از معناى على اعلى چه دانند؟ مردم تنها شیرى حمله ور، دلاورى یورش بر، خشمگینى كشنده ، سخنورى زبان آور، داورى به حق و پایان برنده دعوا، بارانى ریزان و نورى كامل و درخشنده از او دیده اند، بنابراین او را در صورتى جسمانى و موقعیت نامى مشاهده كرده اند و نهایت دانش آنان همین است و ندانستند كه او كلمه اى است كه كارها بدو انجام گرفته و روزگارها بدو پدید آمده ، و او اسمى است كه روح هر چیزى است ، و هائى است كه هویت هر چیز موجود و باطن هر چیز مشهود است ، و بهره اى كه حاملا عرش از شناخت آل محمد صلى الله علیه و آله دارند با همه قربى كه به حضرت عظمت و جلال دارند مانند قطره اى از دریاست . زیرا ذات خداى متعال در علم بشر نگنجد، بنابراین تنها معرفت صفات مى ماند و مردم در معرفت صفات دو قسم اند.

قسم حظهم منها الذكرلها و التقدیس بها...( در اینجا به طور قطع افتادگى دارد، ولى درنسخه چاپى مشارق نیز چنین است) فجعلوها فى السر اورادهم و مركبهم الى مطلبهم و زادهم ، فتجلى علیهم نور الجمال من سبحات الجلال ، فضاروا بذلك فى القمص البشریة اشخاصا سماویة ، تخضع لهم السباع ، و هذا سر تلاوة الاسماء. و كذلك الناس فى معرفة آل محمد صلى الله علیه وآله : قسم عرفوا انهم اولیاء الله و الوسیلة الى عفوه و رضوانه ، فقدموهم فى حاجاتهم لدیه ، و توسلوا بهم الیه . و قسم عرفوا انهم الكلمة الكبرى ، و الایة العظمى ، لان اقرب الصفات الى حضرة الاحدیة جمال الوحدانیة ، لان الواحد اما ان یكون اول العدد و منبع الاحاد، او الواحد الفاصل (الوحدانیة و الواحد الفاصل ) عن الاثنین ، و هو الذى لایكون زوجا و لافردا، و ذاك هو الاحد الحق ؛ و اما الواحد الذى هو منبع الموجودات ،فهو الواحد المطلق ، و الامر المتصل من الواحد الى الاحد هو روح الحق ، و معنى سایر الخلق ، و هى الكلمة التى تخضع لذكرها الموجودات ، و تنفعل لسماعها الكاینات ، و هى مستورة بین حرف كن ، فیكون . فمن تجلى على مرآة نفسه بوارق سرهم الخفى و اسمهم العلى خرقت له الجدران ، و سخرت له الاكوان ، و كان من خاصة الرحمن ، و امن من العذاب و الهوان . (منقول از مشارق الانوار ص 114 با اندكى تصرف و اختلاف)


قسمى بهره آنان از صفات تنها ذكر آن ها و تقدیس به آن هاست ....پس آن ها را اوراد خود در نهان و مركب و توشه خود به سوى خواسته شان قرار داده اند در نتیجه نور جمال از سبحات جلال بر ایشان تجلى نموده و آنان در لباسهاى بشریت اشخاصى آسمانى گشته كه درندگان در برابر آنان خاضع اند، و این راز تلاوت اسماء است . همچنین مردم در معرفت آل محمد صلى الله علیه وآله نیز دو قسم اند: قسمى دانسته اند كه ایشان اولیاء خدا و وسیله اى براى دستیابى به عفو و رضوان اویند، از این رو آنان را به درگاه خدا پیشاپیش حاجات خود فرا مى دارند و با آنان به سوى خدا توسل مى جویند. و قسمى دانسته اند كه این بزرگواران كلمه كبرى و آیت عظمایند، زیرا كه نزدیكترین صفات به حضرت احدیت جمال وحدانیت است ، زیرا واحد یا این است كه اول عدد و منبع واحدها است یا واحد (یكتایى و واحد) جداى از دو است و آن همان واحدى است كه نه زوج است و نه فرد، (عبارت نارساست و مراد روشن نیست ، و ما مطابق لفظ ترجمه كردیم) و آن همان یگانه حق مى باشد و اما واحدى كه منبع موجودات است آن واحد مطلق است ، و امر متصل از واحد به احد همان روح حق است و معناى سایر خلق ، و آن كلمه اى است كه موجودات در برابر ذكر آن خاضع ، و كاینات از شنیدن آن منفعل مى شوند، و آن میان دو كلمه باش ، پس مى باشد مستور است . پس هر كه انوار درخشان سر پنهان و نام والاى آنان بر آینه نفسش تابید دیوارها برایش شكافته و كاینات مسخر او گردند، و از خاصان خداى رحمن بوده و از عذاب و خوارى ایمن خواهد بود.
( پایان فصل 82  از جلد دوم )
ادامه دارد ان شاء الله تعالی ...
تنظیم برای وبلاگ: فاطمه
توجه: کپی از این مقاله با ذکر نام وبلاگ و درج لینک بلامانع است.




قسمتهای دیگر بحرالمعارف عبدالصمد همدانی :
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 01 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 02 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 03 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 04 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 05 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 06 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 07 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 08 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 09 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 10 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 11 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 12 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 13 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 14 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 15 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 16 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 17 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 18 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 19 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 20 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 21 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 22 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 23 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 24 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 25 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 26 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 27 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 28 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 29 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 30 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 31 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 32 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 33 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 34 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 35 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 36 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 37 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 38 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 39 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 40 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 41 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 42 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 43 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 44 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 45 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 46 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 47 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 48 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 49 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 50 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 51 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 52 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 53 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 54 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 55 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 56 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 57 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 58 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 59 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 60 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 61 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 62 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 63 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 64 )




مطالب مرتبط :
...  درون پیمایی (01)
...  انسان کم نیست ... !



مطالب مرتبط :






توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.