ساری,گاهنوشته های محمود زارع:... باخبر شدیم که چند نفر از دوستان و آشنایان عازم سفر حج هستند ... خداوند حال که توفیق و سعادت داد ان شاء الله سعی شود باصفا حاجی شوید و حاجی باصفا ... نکته ای بیاد آمد که در پایان بگوئیم و التماس دعای خیر داریم ...
ساری,گاهنوشته های محمود زارع

گفته اند مردی نزد یکی از خردمندان رفت . آن خردمند به وی گفت از کجا می آیی ؟!
گفت به حج بودم !
پرسید حج کردی ؟
گفت بلی
پرسید از ابتدا که از خانه برفتی و از وطن رحلت کردی از همه معاصی و گناهان نیز رحلت کردی ؟!
گفت نه !
پرسید پس رحلت نکردی حال آیا از خانه برفتی و در هر منزلی هر شب مقام کردی آیا مقامی از طریق حق اندر آن مقام قطع کردی ؟!
گفت نه !

پرسید پس منزل نسپردی ... بهمین وجه یک یک آداب حج واقعی از احرام , عرفات و طواف و سعی و منا را برشمرد تا رسید منحرگاه ؛ اینجا پرسید چون به منحرگاه قربان کردی آیا همه خواسته های نفس را قربان کردی ؟!
گفت نه !
پرسید پس قربان نکردی  و آیا سنگ انداختی , هر چه با تو صحبت کرد از معانی نفسانی , همه را بیانداختی ؟!
گفت نه !
اینجا آن خردمند گفت پس هنوز سنگ نینداختی و در واقع حج نکردی پس باز گرد و بدین صفت حجی بگذار تا بمقام ابراهیم (ع) برسی ! ...
...
پینه به پیشانی ما گر نشست
مهر ریایی است که بر چهره است


 ناصر خسرو علوی هم درباره فلسفه حج ابیاتی را بر همین سبک و سیاق سروده که معلوم است در آنزمان چنین دغدغه ای بانحاء مختلف در باطن بسیاری از اهالی معرفت وجود داشته که من بمناسبت تحقیقی اینها را یادداشت کرده بودم و شنیدنش خالی از فائده نیست :

حاجیان آمدند با تعظیم
شاکر از خدای رحیم

خسته از محنت و بلای حجاز
رسته از دوزخ و عذاب الیم
یافته حج و عمره کرده تمام
باز گشته بسوی خانه سلیم

من شدم ساعتی باستقبال
پای کردم برون ز حد گلیم
مرمرا در میان قافله بود
دوستی مخلص و عزیز و کریم

گفتم او را بگوی چون رستی
زین سفر کردن به رنج و به بیم
تا زتو باز مانده ام جاوید
فکرتم را ندامتی است ندیم

شاد گشتم بدانچه حج کردی
چون تو کسی نیسن در این اقلیم
باز گو تا چگونه داشته ای
حرمت آن بزرگوار حریم

چون همی خواستی گرفت احرام
چه نیت کردی اندر آن تحریم
جمله بر خود حرام کرده بدی
هر چه مادون کردگار عظیم

گفت نی , گفتمش زدی لیک
از سر علم و از سر تعظیم
می شنیدی ندای حق و جواب
باز دادی چنانکه داد کلیم

گفت نی , گفتمش چو در عرفات
ایستادی و یافتی  تقدیم
عارف حق شدی و منکر خویش
بتو از معرفت رسید نسیم

گفت نی , گفتمش چو میرفتی
در حرم همچو اهل کهف و رقیم
ایمن از شر نفس خود بودی
در غم فرقت و عذاب جحیم

گفت نی , گفتمش چو سنگ جمار
همی انداختی بدیو رجیم
از خود انداختی برون یکسو
همه عادات و فعلهای ذمیم

گفت نی , گفتمش چو میکشتی
گوسفند از پی اسیر و یتیم
قرب حق دیدی اول و کردی
قتل و قربان , نفس دون و لئیم

گفت نی , گفتمش چو گشتی تو
مطلع بر مقام ابراهیم
کردی از صدق و اعتقاد و یقین
خویشی خویش را بحق تسلیم

گفت نی , گفتمش بوقت طواف
که دویدی بهر وله چو ظلیم
از طواف همه ملائکیان
یاد کردی بگرد عرش عظیم

گفت نی , گفتمش چو کردی سعی
از صفا سوی مروه بر تقسیم
دیدی اندر صفای خود کونین
شد دلت فارغ از جحیم و نعیم

گفت نی , گفتمش چو گشتی باز
مانده از حجر کعبه دل بدو نیم
کردی آنجا بگور مر خود را
همچنانی کنون که گشته رمیم

گفت از این باب هر چه گفتی تو
من ندانسته ام صحیح و سقیم
گفتم ای دوست پس نکردی حج
نشدی در مقام محو مقیم

رفته و مکه دیده آمده باز
محنت بادیه خریده به سیم
گر تو خواهی که حج کنی پس از این
این چنین کن که کردست تعظیم


توضیح : بحث آخر یکی از جلسات سال 87 بود که قبلا منتشر نشده بود ( فاطمه )



مطالب اخیر وبلاگ :




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.