مسیلمه کذاب و پیروانش
ساری,گاهنوشته های محمود زارع:...پیروان مسیلمه کذاب شاید کمتر از پیروان محمد(ص) نباشند !
... این یارو وقتی به پیامبر (ص) ایمان آورد در برگشتن به ولایت خویش مدعی اشتراک در نبوت با حضرت محمد (ص) شد و میگفت خداوند در رسالت وی را شریک احمد (سلام الله) قرار داده است!

داستان هابیل و قابیل
در تاریخ هست که بر سبیل اتفاق ! تعداد زیادی از مردم پیرو او و حتی جانفدای وی شده بودند بطوریکه در آنزمان که حجم جمعیت زیاد نبوده حدود چهل هزار ( 40.000 ) نفر فقط سپاهی او را تایید و طرح و همراهی و تبلیغ میکردند !

او در ادعاهای خود شرب خمر (نوشیدن شراب) و ربا و نزول را بانواع شکل آن با توجیهاتی خاص و ... را روا و مباح میدانست و فتاواهایی دیگر از این دست هم داشت ...

مسیلمه طی نامه ای ادعای خویش را بهمراه پیکی به حضرت ختمی مرتبت (ص) رسانید و حضرت هم در پاسخ وی را کذّاب خطاب کرده که بهمین جهت در تاریخ به مسیلمه کذاب شهره شد... خاتمه زندگیش نیز چنین رقم خورد که ظاهرا با همان سپاهیان خویش ( حدود 40.000 نفر ) در بعد از رحلت پیامبر در زمان بوبکربن ابی قحافه در طی جنگی شکست خورد و حتی دیدم که خود وی بدست وحشی ( قاتل حضرت حمزه علیه السلام ) بقتل رسید ...

القصه قصدم از ذکر این خلاصه تاریخی داستانسرایی نبوده است اما داشتم فکر میکردم که چرا خداوند گاهی مکرر در مکرر به انسانها یعنی به اکثریت آنها خطاب میکند که نمی فهمید و اکثر مردم تعقل نمیکنند و اکثرا ایمان نمی آورند و ... خلاصه بقول زبان خودمانی اکثریت در منطق الهی ملاک حقیقت نیست هر چند که بدلیل وانهادن امر سرنوشت ابناء بشر بخودشان و مختار بودنشان اکثریت ملاک تصمیم گیری درخصوص سرنوشتشان هستند , تا زمانی که خود خدا بخواهد آخرین نور پاک در پرده خویش را برای بار آخر ظاهر بفرمایید که در آنجا دیگر اکثریت و دموکراسی و ... را خود خدا از طریق ولی معصومش پیاده میکند ! ...

بله چرا اکثریت اینجوری اند ؟! ... یکی داشت برایم از کثرت و زیادی مسلمین میگفت و رشد اسلام در مقایسه با دیگر مذاهب بخصوص در اروپا ! ... درست میگفت اما مسلمین زیادی در قول مسلمانند و در عقیده سطحی خود مقر باسلام هستند و فقط مسلمان فقهی اما در عمل که لازمه آن داشتن ایمان هم هست می بینیم که آن اکثریت در طرف دیگر قرار میگیرند و این اقلیت هستند که همیشه از اهل ایمان و در راه هستند ... می بینیم که گرچه مسلمانان رو برشد هستند - که سری دارد البته همین رشد اسلام گرچه بی ایمان که نبایست گفت - و دین اسلام را پذیرفتند ام همچنان شراب در بینشان رواج دارد و ربا و نزول و قمار و اینها هم که اصلا گویا رسمی دارد میشود !! و کم هم نیستند از این دست از مسلمانان حال آیا میتوان باز گفت که این یک میلیارد و اندی مسلمان واقعا پیرو محمد ( ص) هستند ؟! ... شما گاه بفکرتان نمیزند که این جمله ( ما یکی دو میلیارد مسلمان داریم ) را چنین باید اصلاح کرد که : ما یکی دو میلیارد معتقد بنبوت حضرت محمد (ص) داریم که غالب آنها در عمل پیرو مسیلمه کذّاب هستند ؟!! ...

آنجا هم که گفتم در زمان حضور معصوم خداوند خودش حکومت میکند یعنی حتی همین حکومت بمعنی این اداره ای که رایج هست البته بحث مستوفایی دارد ولی کلیدواژه بحث را باید بهش توجه زیادی بکنید . یعنی همان واژه معصوم !

چون مفهوم حکومت اکثریت لزوما مفهوم واقعی نه دموکراسی است و نه ملاک حقیقت ؛ و انسانها هم در نهایت بخاطر اینکه منافع همه یا لااقل اکثریت مردم تضییع نگردد به لوازم دموکراسی تن میدهند ! و می بینیم که چون افراد مصون از خطا و گناه خلق نشده اند پس انسان امکان خطا و بدتر از خطا , گناه را دارد بایستی تا حد امکان ترتیباتی تمهید شود که قدرت بین اجتماعات توزیع گردد ... ولی اگر واقعا موجودی با ضمانت خداوند حاضر باشد که از گناه که هیچ حتی از خطاء مصون باشد بطور عقلی می پذیریم که او بر مردم حکومت کند و یک عقل سلیم براحتی می پذیرد الا مستکبران و آنچه که اینجا میخواستم بدین بهانه بدان اشاره بلکه تصریح کنم این است که نخست باید معصوم را واقعا بدانیم که چیست و کیست ؟! ... متاسفانه اغلب ماها وقتی وارد بحث و بررسی میشویم کمتر به حاق معنی واژه هایی که استخدام میکنیم توجه داریم . شما اگر بدانید معصوم یعنی چی قطعا اگر عقل را ملاک بدانید نمیتوانید مخالف باشید ... آنچه که فعلا میتوانم بگویم اینکه ...

معصوم
المعصوم من عصمه الله
معصوم یعنی کسی که خدا او را از خطا حفظ کرده ... غیر از این دائره همه موجودات دیگر را دامنه خطا و گناه شامل میشود و مصونیتی ندارند و لذاست که شبیه سازی افراد معصوم بغیر معصوم قطعا کاری است خطاء و ای بسا موجب خشم خداوند حکیم که حکمتش اقتضای آن داشت که بغیر از آن انوار پاک بقیه را مصونیتی نداده است ! بشود ...
کافیست لحظه ای چتر عصمت الهی از سر موجودی برداشته شود همین لحظه کافیست که او خطا کند و بهیچ وجهی مصون از خطا نیست ! پس , و من یعتصم بالله هو صرااط المستقیم ! ... این بحث من سیاسی نبود !
...

هابیل و قایبل
مدتی قبل داشتم در دفتری که اختصاص داده بودم منتخبی از آیات و روایات را جمع آوری و تدوین میکردم ... در این دفتر که داشتم مرور میکردم دیدم که بمناسبتی شعری را از یکی از شعرا نقل کرده بودم که حالا اگر بظاهر توجه شود شاید برای بعضی اینطور استشمام شود که حتی نوعی جسارت تلقی بشود بساحت قدسی حضرت پروردگار ... ولی در واقع و نفس موضوع نه تنها جسارت نیست بلکه اوداشت به تضادها در رفتار و کردار و واقعیات موجود اجتماع اشاره و آنها را جزء فتنه ! خداوندی ذکر میکرد ... که مثلا تو هم پری رو را مثلا دلربا خلق کردی و هم غریزه ما به ازاء یش را در بشر فعال کردی و هم میترسانی و ...

در همین خصوص دیروز عصر مشغول مطالعه جریان مختصر هابیل و قابیل یکدفعه بذهنم خطور کرد که اگر از این ماجرا افسانه زدایی گردد و آن بخش از داستانی که راستان هست را بگیریم باز الیته العیاذ بالله فتنه ! خداوندی را میتوان دید ! ...  

میگویید نه حالا همراه من باش تا ببینی که تا چه حد میتونم این ذهن فضول را رها بگذارم که تا کجاها نیز چون و چرا کند ... تو البته ول کن و واگذارم کن با خدا که البته با کریمان کارها دشوار نیست ... لطفا وکیل خدا نشوید و بگذارید یک جسارتی در رهاسازی این بخش از ذهن را تمرین کنیم ... چند سوال مطرح میشود در ذهن , اگر طرح نشود بیشتر از سر ترس از خود خداوندست و اگر طرح هم شود از آن بوی جسارت می آید ...

میگویند - و نیز پرسش خیلی ها بوده است - که برای بقا نسل فرزندان آدم , چگونه رفتار کردند؟ ...
عده ای گفته اند که خداوند موجوداتی فرشته سان شبیه انسان خلق کرد و هابیل و قابیل با آنان ازدواج کردند و از آن به بعد دیگر مشکل حلالیت نسل حل شد و فرزندان این دو برادر ضربدری با هم ازدواج کردند و مشکل حل شد ... ولی درقولی دیدم که گفته اند خداوند بحضرت آدم امر کرد که دختری که بهمراه قابیل از شکم حوا بیرون آمد ( دو قلوی ناهمجنس ) با دختری که بهمراه هابیل از حوا که در زایمانی دیگر یکجا بصورت دوقلو زائیده شده است را بطور ضربدری به عقد آنان در بیاورد...

از شکم حوا قابیل بهمراه اقلیما که یک دختر خوش سیمایی بوده است زائیده شدند . یعنی هم قابیل و هم اقلیما زیبا بودند... در عوض هابیل و خواهر دوقلویش بنام لیوزا که از زیبایی چندان بهره ای در مقایسه با قابیل و اقلیما نداشتند, بدنیا آمدند ...
خوب نتیجه معلوم است !
اول آنکه شرط کفو بودن در امر زیبایی در این امر خداوندی ! مراعات نشده است ! ...
ذهن فضول میگوید چرا نمی بایستی همراه هابیل ؛ لیوزا که قرار بود همسر قابیل خوش تیپ! گردد زیبا خلق نشد؟!
باز ذهن فضول میگوید مگر چقدر برای خدا خرج داشت که یا لیوزا را هم زیباتر خلق میکرد یا جایش را با وی در بدنیا آمدن ؟! تا بعدا بهانه ای نشود برای جنگ و جدال و کینه توزی و حسد که در زمان بسط الید بودن به کشت و کشتار فرا میخواند ؟! ( البته بر فرض صحت داستان اینگونه که نقل کردند ) ...

قابیل آیا حق نداشت اعتراض کند وقتی این عدم تناسب را دید اعتراض کرد - ( و معمولا وقتی به اعتراضات و نارضایتی های معمول اولیه توجهی درخور نشود بعدها در صورت تراکم آن , انفجاری رخ خواهد داد که همیشه فرصت برای جبران در آن شرائط دیر میشود ... ! پس نارضایتی های عادی اولیه را بی توجه بهش نباشید که شرط سلامت و عقلست که توجه نمایید و در رفع آن بکوشید اگر قصد دارید بسلامت بپایان ببرید البته ... ! ) -  بله قابیل اعتراض کرد و گفت چرا من باید با دختر بدقیافه ای همچون لیوزا بسر برم ...
خوب چه میشه کرد آدم هست و اشتباه !! که حضرت آدم بنظر ذهن فضول دومین اشتباه خویش را در اینجا مرتکب شد ؛ چون - گرچه حق بود - گفت :
« امر امر خداست » !...
خوب , مرد حسابی تو نمیتوانستی از کیسه خداوند خرج نکنی و کینه قابیل بدبخت را از حضرت حق و ایضا بدبینی او را به حضرت اقدس موجب نمیشدی ؟! ...

حالا گیریم که خداوند امر کرده بود ولی میتوانستی این را اینجوری مستقیم به قابیل نگویی ! ...
آدم عاقل که هر حرفی را ولو حق هم باشد بخصوص وقتی که مسئولیت بزرگی دارد نمیگوید ! آنهم تو برای اینکه احساس مسئولیت میکردی و صرفا برای رفع مسئولیت خویش , جوری کردی که گناه کار را گردن خداوند صمد انداختی ! شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت آنهم با ادعای احساس مسئولیت یعنی همین !

اصلا قابیل بیچاره لابد بخدا و عدالت او اعتقاد داشت که بعد از شنیدن سخن پدرش تنها گفت : « تو راست نمی گویی ! محالست که خداوند این امر نامتوازن! را نموده باشد » !! ...

این حضرت آدم باز دوباره برای خلاص کردن خویش از زیر بار منت فرزند و انداختن گناه کار بگردن خدا ؛ اشتباه دیگری کرد و آن اینکه فرمود :
« پس برای اثبات حقانیت ادعای من هر یک هدیه ای تقدیم خدا کنید , خداوند هدیه هر کدام از شما را پذیرفت در آنصورت این یعنی تایید سخن و ادعای من و در آنصورت اقلیمای خوشگل برای او ! »

خوب مرد حسابی ! یکی نبود به این آقا بگوید که تو در ته دلت چه خبر است ؟! ...
تو خودت هم چندان معتقد به تصمیم گیری خدا نبودی ! ( حالا بیشتر دارم می فهمم که ما فرزندان خلف همین آقا هستیم ) چون آدم معتقد گرچه فرمان دیگری را میبرد اما خود نیز معتقد است طوری رفتار میکند و بنحوی حرف میزند و آنگونه پیام میدهد و بشیوه ای سخنرانی میکند که انگار خودش و حرف و اعتقاد و عمل خودش هست...
تو اگر واقعا اعتقاد ناب و قلبی به خواست و امر خدا داشتی ؛ هی طرح و برنامه و نقشه پیاده نمیکردی که عاقبت بین ملت یعنی همون فرزندانت جنگ و خونریزی براه بیفتد !!

حالا شما ببینید این آقای هابیل چقدر زرنگ و آب زیرکاه بوده است و چقدرهمچو گندم نرم اما آسیاب خراب کن بوده ... خودخواه و رند ... درسته که درست کردارست اما بدونید که آخرین حب همون خوباشونم همین حب جاه و خودخواهی و ریاست و برتری و ... است !

این یارو هابیل رو میگم , آنچنان بادنجان دور قاب خدا چید و آنقدر چاپلوسی حضرت حق را کرد که بالاخره کار دست خودش داد . اگر در دل عشق اقلیما را نداشت قطعا آنگونه هدیه ارزشمندی را با آنهمه آب و تاب تقدیم خدا نمیکرد ! ...
خودشیرینی هم حدی دارد ...
تو اگر واقعا کمی ملکه ایثار داشتی و ایثارگری داشتی میتوانستی برای جلوگیری از فتنه از حق خود بگذری ( کما اینکه مشی و رفتار تمام صدیقین این چنین هست که برای صیانیت از ارزشهای برتر , از حق خویش هم میگذرند و آنهائیکه راستگویند دیدیم که گذشته اند هم ) ...
اما رفت گشت و گشت از بین گوسپندانش بهترین و فربه ترین را انتخاب کرد و دستمال زیبا و نمادینی هم بگردنش بست و آورد تقدیم خدا نمود ! ...
در حالی که قابیل بدبخت فلک زده زحمت زیادی در مزرعه کشیده بود که تا خرج یکسال خود و خانواده خود که این هابیل هم جزء آن بود , در بیاورد ... حالا کمی کم توجهی کرد و خست بخرج داد ( که آنهم احتمالا تمامش تقصیر خودش نبود بلکه از پدرش بارث برده بود ) یک دسته گندم هدیه کرد...

حالا اینجا تو مکر خداوند عزوجل را ببین !
مگر نمیدانست که که عاقبت این بازی که آدم بفرمانش چید و عاقبت این انتخاب و رجحانش در پذیرش هدیه چه میشود ؟!
مگر نمیدانست که قبول و یا رد هدیه چه عاقبتی را برای حتی مخلوق دوست داشتنی اش و نور چشمی آدمش یعنی همون هابیل رقم خواهد زد ؟! ...
مثل اینکه راسته که میگویند : هر که را که تو دوست داری در خونش میکشانی !
آتشی یکدفعه از آسمان بزمین آمد و دسته گندم قابیل را سوخت و گوسپند هابیل را ببرد یعنی که این هدیه قبول !

بیچاره قابیل دیگه چیکار میتوانست بکند ؟! ...
بی اختیار گفت : چی شد ؟! ...
همچنین گفت : هابیل ! درسته که تو برادر منی ولی من ترا خواهم کشت ...

این هابیل هم از آنجور آدمهای باصطلاح گفتم که ( نرم گندم آسیاب خراب کن آب زیرکاه ) بوده است. حالا بجای چاره اندیشی مثمر و موثر ؛ شروع میکند به پند و اندرز و نصیحت آنهم در این شرائط بحرانی و خاص و همواره قابیل را برحذر میدارد که نکن و فلان و بهمان زیرا پشیمان میشوی زیرا نقشه دشمن و شیطانست و از این جور حرفهای بدرد نخور که همه بلدند و میدانند ! بابا چاره جویی عملی بکن بعد از یکی دو بار گفتن این تذکرات و نصایح و افشاگری های نقشه دشمن ! ...

آنقدر گفت و گفت و دسیسه دشمن و نقشه شیطان را برخ برادرش کشید که اصلا اثر اهمیت حرف راستش هم در اثر همین تکرار مکررات کمرنگ شده و از بین رفت و دیگر قابیل گوشی برای تهدید و تحذیر برادر نداشت ...

خوب خودش عملا چیکار میکند ؟! ببرادرش نصیحت میکند و تحذیر از وسوسه دشمن ! اما خودش عملا رفت با وجود آن قیافه آنچنانی خودش با اقلیمای آراسته به صورت زیبای آرامبخش, با سلام و صلوات و کمال احترام به عشق و ماه عسل ! ... بیچاره قابیل !

آیا زیبا بودن جرم قابیل بود ؟! ... آیا خداوند عزوجل میخواست تعادلی بین زیبایی و نازیبایی ظاهری بوجود آورد ؟! ... اگر بلی این تعادل نیست که , بلکه تساویست که خودشان هم میدانستند با تعادل تفاوتهایی دارد ! ...

بالاخره قابیل بیچاره در عین اینکه چنین تصمیمی را گرفته بود ولی حتی نمیدانست که چگونه باید بکشد ! ...حالا باز اینجا دوباره و چندباره مکر خدا را ببین ! شیطان را فرستاده تا شیوه قتل و ترور را بیاموزد ؛ میگویند جناب شیطان ظاهر شد و مرغی را گرفت و سرش را با سنگی کوبید و کشت و یعنی قابیل ! تو اینجوری ترتیب برادرت هابیل را بده !

هابیل بدبخت هم مثل اینکه شب دوشینه تا دیر هنگام بیداری کشیده بود و شب نخوابی داشت , در صحرا بی خیال و یحتمل با خیال اقلیمای زیبای خود در رویای خودش بود که قابیل سنگی گران بسان پتک بر سر هابیل کوبید و تهدید خویش مبنی بر کشتن عملی کرده و هابیل را ترور کرد ...

ادامه ماجرا را تا ترور این آقا سعید اینجا .... خودتان دنبال کنید که من نه وقتی برایم باقی مانده و نه حوصله ایی ... ما نبودیم و تقاضامان نبود - لطف تو ناگفته ما میشنود ... ضمنا تا یادم نرفته برای آنانی که مدام تفسیر بر سر ضمیر خود میکنند و نیمه خالی لیوان همیشه در نظرشان می آید تاکید کنم که : هزل از این بردار و جد از آن بر گیر ... العاقل فی الاشاره ...
اگر چنین فتنه گری در کار داری پس دلبری دیگر بگیرم ! ...
آنکه گفتم با تو خواهم دلبر دیگر گرفت
هم توئی و با تو خواهم عاشقی از سر گرفت

البته ما این متن را برای منظور خاصی نوشته بودیم ولی کیفیت تداوم نسل بنحو دیگری بوده که در منابع شیعی بنقل از ائمه ما آمده که یک نمونه آن در علل الشرایع مرحوم صدوق بشرح زیر بوده است :

... سپس امام علیه السلام پرداختند به بیان کیقیت پیدایش نسل از جناب آدم علیه السلام و تکثیرش از ذریه آنحضرت و فرمودند : برای آدم هفتاد پشت متولد شده که در هر پشتی یک پسر و یک دختر بود تا وقتیکه هابیل بدست قابیل کشته شد پس از وقوع این حادثه آدم سخت به جزع آمد و از فراغ هابیل بسیار گریست بطوری که تا پانصد سال توان تماس گرفتن و نزدیکی نمودن با حوا را نداشت (1) و بعد از سپری شدن این دوران با حوا مقاربت نمود . خداوند متعال بر خلاف هر بار تنها شیث را به او عنایت فرمود و با وی دومی نبود , اسم شیث هبه الله بوده و اولین کسی میباشد که در زمین بعنوان وصی تعیین گردید و بعد از شیث خداوند متعال تنها یافث را به وی عنایت نمود و با او نیز دومی نبود و وقتی هر دو به سن بلوغ و ادراک رسیدند و حق عز و جل اراده کرد با رعایت نمودن آنچه قلم بر صفحه لوح محفوظ ثبت و ضبط کرده و نکاح خواهر با برادر را حرام اعلام نموده , لذا بدین منظور روز پنجشنبه بعد از عصر فرشته ای از بهشت به نام « نزله » به زمین فرستاد و بجانب آدم امر فرمود که او را به تزویج شیث درآورد و آدم نیز چنین نمود.

سپس بعد از عصر فرداای آن روز فرشته ای دیگر بنام " منزله " از بهشت بزمین فرستاد و به آدم فرمان داد او را به تزویج یافث درآورد و آدم اطاعت امر نمود . از ازدواج شیث با حوریه پسری و از ازدواج یافث با فرشته دختری متولد شد و پس از به بلوغ رسیدن این پسر و دختر حق تبارک و تعالی دستور داده دختر یافث با پسر شیث ازدواج کند و پس از این ازدواج انبیاء و سفراأ از نسل این دو به عرصه واجود آمدند و پناه به خدا باید برد از آنچه که این گروه گفته و معتقدند که نسل انبیاء از تزویج برادر و خواهر بوده .


استغفروالله ربی و اتوب الیه
45 / 4 بامداد سه شنبه 7 / 4 / 79
ساری, گاهنوشته های محمود زارع

توضیح: این بخشی از دست نوشته های پدر بود که در لابلای سررسید سال 79 پیدا کردیم که البته بخشهای دیگری هم دارد که بعد از تایپ منتشر خواهیم کرد . قسمتهای نقطه چین عمدا حذف شده اند . (فروغ

به تلگرام ما بپیوندید

مطالب اخیر وبلاگ :





توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.