فقط برای نیمه دیگر خود !... به هیچ کس توصیه نمیشود !
ساری,گاهنوشته های محمود زارع:... تمرکز , سکوت بمعنی بیرونی و درونی پایه « آن کار » است ...

توان خموشی و یا خاموش کردن افکار و واردات ذهنی و بالاتر واردات ضمیری و ... برای چی ؟! ... برای « دیدن » شرط است ... که یک معنای تمرکز همین است !...

ساری,گاهنوشته های محمود زارع

همواره بشر را در درونش گفتگویی است پنهان و آشکار برای خودش چنانچه بدین قدرت دست یابی که بتوانی چنین گفتگویی را خاموش کنی ابزار درستی بدست آوردی ...

اگر خود نمیتوانی به چنین خموشی یا خاموش کردنی دست بیابی باید از « کسی » بخواهی که با نگاه بتو چنین امکانی را بتو بدهد ! ... در عرفان بعضی ها (!) جایی دیدم که به چشم راست سالک چنین نگاهی تجویز میشده برای چنان هدفی !... نتیجه اولیه چنین وضعیتی غالبا حیرت توام با جذبه میشود ...

اما « راز » در چشم چپ ... نهفته است ...

دنیایی که اکنون در آنی در نفس الامر خود میتواند یک توصیف باشد نه صرفا واقعیت محضی که همیشه تو می پنداری ... این نخستین چیزی است که باید بدان برسی ... برای پذیرش این امر یا لااقل سهولت در باور ؛ شرط نخست شرط است یعنی توقف یا قدرت برتوقف غوغاهای ضمیر ...

شرط نخست خودش بتعبیری یعنی توقف دنیا ... حیله رسیدن به شرط نخست ( لااقل) یک راهش , همان راه رفتن درست میباشد ... تا چگونه مشی میکنی ؟! ... سرّ اینکه باید درست راه بروی اینست که بهانه ای باشد برای جلب توجه ... بجای دیگر تا این غوغا با بی توجهی خموشی یابد ...

تمرین راه رفتن را توام کن با عمل بی انتظار هیچ پاداشی ... برای نفس همین عمل ( فعلا ) تمرین کن تا قدرت لازم را حاصل کنی تا بعد که ... میتوانی بظاهر کارهای بی اهمیتی را انجام دهی مثل جابجایی بعض وسائل , روفتن و ...

اگر به زیربنا برسی که اصل است و همان تمرکزست که ... بقیه تنها مدد رسانند اصل همانست ...

شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام ؛ بار عشق و مفلسی صعب است می باید کشید ؛ دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک ؛ جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید ...

دو کار بمدد آید اگر اهلش باشی ... نخست آنکه گذشته شخصی خویش با توبه امحاء کنی و دو دیگر آنکه بتوانی رویاء ببینی و در مراحل عالی بتوانی رویاء را تحت انقیاد و کنترل خویش درآوری ... چنین تمرینی فشار زیادی را بر شخص وارد آورد تنها توفیق از آن آنان است که مغز این خطاب را اخذ کرده اند که « فاستقم کما امرت » ... گذشته شخصی ات را با آن کار محو کنی راهیش چنین است که باید منیت و خودبینی را پاک کنی ... مسئولیت کل اعمال خود را باید بپذیری ... و همچنین با مرگ هم مشورت کن ! ... کف و حداقل و کمترین وضعیت برای تغییر در اوضاع روحی و باطنی آنست که در برابر احساس نومیدی حداقل نوعی عصبیت را در بادی راه بگیری و ... در مرحله سقف و بالا همانست که گفتیم یعنی مشورت با مرگ ! ... در چنین مراحلی گاه در بیگاه صدای سوتی خواهی شنید گاه سایه ای دوان را شاهدی و ... طبیعی است و نشانه اثر ...

اگر تربیت گری بدان که به مربا را نباید بفهمانی که اس کار اینست که باید بکند ... باید اصرار کنی که دیدن اصل است چنانکه در نهایت اصل هم همین است ...

 چرا گذشته شخصی را محو کنی ( گفتند ) فی المثل برای خلاصی از شرّ عصبانیت و حسادت و ضیقی دل و تنگی سینه و ... یا برای رو نکردن مجدد این کثافاتی که حتی نمازخوانان حرفه ای و مومنین را ول نمیکنند چون خودشان نمیخواهند ول کنند ! خیر میخواهند اما فقط « خود » را نمیتوانند و نمیخواهند « ول » کنند و این راز « نرسیدن » به هیچ و هر کجا میباشد ! ... یعنی شیطانت گرامیست نزد تو ... بفهم ! راه دیگری نیست ...

ساری,گاهنوشته های محمود زارع

 شنیدم که گفتی معنی مشورت با مرگ چیست ؟! ... یک معنی آنرا نزدیکی آن بخود بدان و آنرا منظور بدان در عین آنکه خویشتن را همچنان جاودانه می پنداری ...

نیاندیشیدن بمرگ جسارت و جرات فوق العاده ای میخواهد ... برای خواهندگان کله شق و احمق منطق گرای صرف گاه ... آن چیز ... بقدر ضرورت ضروری می نماید تا قدری از آنچه که از کثافات جمع کرده اند فاصله بگیرند ... اما من توصیه نمیکنم ... بهترست با موکل خود مشورت کنی ... اصلاح اندیشه پیشین دال بر مربوط بودن موکل به « آن چیز » بدین صورت بود که گفتیم ! ...

موجودات غیرارگانیک زنده در همین جهان زندگی میکنند ... چیزی که در حالات عادی و قبل از طی مراحلی با عقل « تو » و منطقی که بدان نطق میکنی هرگز نمی پذیری ...

مرحله خوفناک تجربه کسان پس از طی مرحله خموشی غوغای درونی است که اغلب کسان را گریزان بعد این نشئه می بینم ... برای اینکه از جمع فراریان نباشی حریف شایسته لازمست ... این حریف همانست که پیشتر از این جایگاه بتوفیق و کمک رد شده است و ... او نقش یک دشمن را فقط بازی میکند اما قلبا دوستت میباشد ... و باز تو دوست و دشمن خویش نشناسی ؟!! ... او در عین دوست داشتن مجبورست نقش یک دشمن را بازی کند و وارد مبارزه شود ...

میان راهی را که میروی و رفته ای بعادت با راهی که باید بروی تو یک انتخابگر باید باشی
... خودت و خودت ... زندگی عادی تو میتواند آسوده بنظرت برسد اما وقتی ببینی یا « کسی » بنمایاندت قطعا پر از ملال خواهد شد برایت ... آن نمایاننده راهبری است مهم و گرانمقدار و دیدارش سعادتی خواهد که نصیب بختیارانی گردد ... ! موجودی عجیب و غریب نیستند و ظاهری همانند تو دارند و رفتارهایی در ظاهر عین تمام شماها ... این بخت توست که بتوانی ببینی و بفهمیش !

این بنده خویش در خیلی پیشترها بچه گانه رل بازی میکردم ... لامحاله مینماید ... برای دیدن حقائق دیگرگونه زندگی گاه همه چیز را معکوس تصور میکردم ... در 4 سالگی میخواستم که ببینم چگونه انسانها با کله هایشان راه میروند ... خوب که میگویند یعنی بد ! ... شب همان روز است ... بعدها فهمیدم دستی در کار بود تا آمادگیهایی را ایجاد کند نه واقعیاتی دگرگونه را ...

برای لو نرفتن گاه کاری میبایست که از چشم خلق بیفتی ... در این راه تا استاد نشوی ... گرفتاری !!! ...

هیچ چیز را در مرحله ایی ؛ عادی تلقی نکن حتی تکانش یک برگ را یک گیاه رونده در اثر باد یا صدای گربه در دل سکوت شب ... همه را یک پیام بدان یعنی ببین ! ... اینطور نگاه نکن که با دزد تکان خورد یا دشمن دید و گربه جیغ و داد زد بلکه با ذهنیت جدید شخصیت جدید خود آنها را ورای منطق توجیه کننده دنیای ظاهری ... برخورد کن ...

نمیدانم به عقلت چطور بفهمانم که ... بی خود کردن خود , پایه تمام این مشی میباشد . خودی که آموختی دانسته و نادانسته و الآن آن خود همه چیز را همینجوری که می بینی برایت نقش میزند ... جهان را که در واقع یک توصیف است نه آنچنانکه تو می بینی هست بلکه و اما باید در جایگزینی این خود , نهایت عنایت را داشته باشی که مسخ نشوی یا دوباره مسخ نشوی ...

اگر از پوست تنیده بر تنت آزاد شدی و به وادی بی خودی رسیدی در نوعی خالی بودن که مقامی بالاست خواهی رسید ... در این جایگه خودی دیگر جایگزین بایست ... باید عجله در کار نکنی ! و برنامه داشته باشی از قادر مطلق لایزال لاشریک عالم غیب و شهاده و حکیم دانا و توانا استمداد طلبی ...

قدرت تو در طولانی کردن و نیز , تعجیل نداشتن " خلق خود دیگر " در مرحله بی خودی و پوست اندازی است ... هر چه توقف بیشتر در این مرحله باشد گرچه خود عقبه ایست خطرناک اما شتاب در اینجا از رهزنست ... از منبع لایزال قدرت و توانایی هماره استمداد خواه ... 

سی و چهار حرف را گفتم یعنی نوشتم باقی تا بعد ...

40/4 بامداد پنجشنبه  28 / 4 / 80
محمود
www.mzare.ir

ساری,گاهنوشته های محمود زارع

توضیح
: مطالبی در دفتر یادداشت گفتگوهای تنهایی  بخش مربوط به " از آنجور حرفا " میباشد که بالاخره با چک و چونه زیاد و کلی فک زدن و خواهش تا حد التماس ... بخشهایی را تونستم اجازه نشرش رو بگیرم . بنظر ما این مطالب خاص هست شاید اینجور که مجبوریم تقطیع شده منتشر کنیم نشود از آن استفاده کاملی کرد ولی مطمئن هستم که برای اهلش میتواند تامل برانگیز باشه و بتونند که زوایایی از بعضی چیزها رو جور دیگه ای هم ببینند . حداقل برای من که اینجوریه . حالا شاید بخشهای دیگه ای رو هم بعدا اجازه نشرش رو بگیرم . بقول فاطمه مثل اینکه فقط من تونستم اجازه این کار رو بگیرم وگرنه هیچکسی دیگه نمی تونست . ضمنا فرمودن که واسه خودشون یه زمونی نوشته بودن و  اصلا راضی نیستش و به کسی توصیه نمیکنن که این مطالب رو دستورالعمل خودشون قرار بدهند ! ... ( میترا )


قسمتهای مختلف این مطلب:
... رها کن رها والا نخواهی رسید (1)
... رها کن رها والا نخواهی رسید (2)




مطالب مرتبط دیگر :

...دلخوانی و دلخونی ... !



مطالب اخیر وبلاگ :






توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.