فصل (3-57): (حقیقت معرفت و اقسام آن )
ساری,گاهنوشته های محمود زارع:و حكى انه كانت لرابعة البصریة سلة معلقة فى بیتها، فكلما ارادت الطعام ضربت بیدها لتلك السلة فوجدت فیها الطعام الذى شاءت .

و حكایت است كه : رابعه بصریه زنبیلى داشت كه در اتاقش آویزان بود، هرگاه طعام مى خواست با دست به آن زنبیل مى زد و هر غذائى كه مى خواست در آن مى یافت .

ساری,گاهنوشته های محمود زارع

و قال الحسن (البصرى ): خرج سلمان الفارسى من المداین و معه ضیف ، فاذا بظباء فى الصحراء و طیور یطیرون فى السماء، فقال سلمان : لیاتینى ظباء و طیر منكن سمینان ، فقد جاءنى ضیف احب اكرامه . فجاء كلاهما، فقال الرجل : سبحان الله ، و قد سخرلكم الطیر فى الهواء! فقال : اتعجب من هذا؟ هل رایت عبدا اطاع الله فعصاه الله تعالى ؟!


و حسن بصرى گوید: سلمان فارسى به همراه میهمانى از مدائن خارج شد، ناگاه به آهوانى رسید كه در صحرا مى گشتند و پرندگانى در آسمان پرواز مى كردند، سلمان گفت : از میان شما چند آهو و چند پرنده چاق و چله نزد من آید كه مرا میهمانى رسیده و دوست دارم از او پذیرائى كنم . هر دو آمدند، آن مرد گفت : سبحان الله ! پرنده در آسمان مسخر شماست ؟ سلمان گفت : از این در شگفتى ؟ آیا دیده اى بنده اى از خدا اطاعت كند و خداى متعال از او نافرمانى نماید؟!

و قال عبدالواحد بن زید: بینما انا و ایوب السجستانى (السختیانى - ظ) نسیر فى طریق الشام فاذا نحن باسود اقبل الینا یحمل كارة حطب ، فقلت : یا اسود من ربك ؟ فقال : لمثلى تقول هذا! فرفع راسه الى السماء و قال : الهى حول هذا الحطب ذهبا، فاذا هو ذهب ، ثم قال : ارایتم هذا؟ قلنا: نعم ، ثم قال : اللهم رده حطبا، فصاركما كان اولا، و قال : اسالوا العارفین فان عجایبهم لاتفنى . فقال ایوب : فبقیت متحیرا خجلا من العبد الاسود و استحییت منه حیاء ما استحییت قبل ذلك من احد قط، ثم قلت : امعك شى ء من الطعام ؟ قال : فاذا بین ایدینا جام فیه عسل اشد بیاضا من الثلج و اطیب ریحا من المسك و قال : كلوا، فوالذى لا اله غیره لیس هذا من بطن نحل ، فاكلنا فما راینا شیئا احلى مته ، ثم انه قال : و لیس بعارف من یعجب من الایات ، و من یعجب من الایات فاعلم انه بعید من الله . و من عند من رویة الایة فانه جاهل بالله .

و عبدالواحد بن زید گوید: در این میان كه من و ایوب سجستانى در راه شام مى رفتیم ، ناگاه به سیاهى بر خوردیم كه بارى هیزم حمل مى كرد، گفتم : اى سیاه ، پروردگار تو كیست ؟ گفت : به مثل منى چنین مى گویى ! سپس سر به آسمان برداشت و گفت : خدایا، این هیزم را طلا كن ، ناگاه طلا شد، سپس گفت : این را دیدید؟ گفتم : آرى ، سپس گفت : خدایا آن را به هیزم بازگردان ، به همان حالت اول بازگشت ، وى گفت : از عارفان بخواهید، زیرا عجایب آنان پایان نپذیرد. ایوب گفت : من از این بنده سیاه سرگردان و شرمنده ماندم و تا آن گاه هرگز از هیچ كس چنین شرمندگیى نبرده بودم ، سپس گفتم : آیا طعامى با تو هست ؟ گوید: اشاره اى كرد و در برابر ما جامى پیدا شد و در آن عسلى بود از برف سفیدتر و از مشك خوشبوتر و گفت : بخورید، سوگند به كسى كه جز او خدایى نیست این عسل از شكم زنبور به عمل نیامده است . از آن خوردیم و شیرین تر از آن ندیده بودیم ، و در شگفت شدیم . سپس گفت : عارف نیست كسى كه از آیات (امور خارق العاده ) تعجب كند و هر كه از آیات تعجب كند بدان كه او از خدا دور است ، و هر كه از دیدن آیات عناد ورزد او جاهل به خداست .

و قال بعضهم : كنت حاجا فاردت التلبیة ، و اخذت مندیلا لى فغسلته فقطعته نصفین ، ثم اتزرت بنصفه و ارتدیت بنصفه الاخر، فلم تزل نفسى تنازعى ببعض الحاجة ، فاذابهاتف یهتف : فانظر بین یدیك ، فنظرت ، فاذا البادیة فضة كلها. فمضیت غمضت عینى عنها و قلت : اللهم انى اعوذ بك من كل ارادة سواك .

و یكى از عرفا گوید: به حج رفته بودم ، خواستم لبیك گویم ، حوله اى را گرفته شستم و آن را دو نیم كرده نیمى را به كمر بسته و نیم دیگر را به دوش گرفته شستم و آن را دو نیم كرده نیمى را به كمر بسته و نیم دیگر را به دوش گرفتم ، و خواسته اى داشتم كه پیوسته نفسم طالب آن بود، ناگاه شنیدم هاتفى صدا مى زد: به نزد خود بنگر، نگاه كردم دیدم بیابان سراسر تبدیل به نقره شد. از آن گذشته و چشم پوشیدم و گفتم : خداوندا، از هر اراده اى جز تو به تو پناه مى برم .

و حكى ان رجلا من العارفین فرغ من اعمال الحج و اركانه ، ثم اخذ یحرم باحرامه مرة اخرى ، و قال : لبیك اللهم لبیك ، فقیل له : یا هذا، ان وقت الحج تكون التلبیة و قد مضى ! فقال : قد احرمت من الموطن الى زیارة البیت ، فالان احرمت من البیت الى زیارة رب البیت . فقیل له : هنیئا لمن احرم عن غیره و قصد الى زیارته ، فنعم المزور ربنا.

و حكایت است كه مردى از عارفان از كارها و اركان حج فارغ شده ، سپس احرامى دیگر بست و لبیك اللهم لبیك گفت . به او گفتند: فلانى ! وقت حج كه تلبیه گفته مى شود گذشت ! گفت : از میقات به زیارت خانه احرام بستم و حال از خانه به زیارت صاحب خانه احرام بسته ام .به او گفتند: گوارا باد بر كسى كه از غیر او احرام بسته و قصد زیارت او را نموده ، و چه خوب زیارت شونده اى است پروردگار ما!

و حكى ان هرم بن حیان قال : كنت اسیر على شاطى دجلة فاذا انا برجل اقبل على ، و علیه سیماء العارفین ، فسلمت علیه و قلت : كیف حالك و شانك ؟ قال : سبحان الله ربنا ان كان وعد ربنا لمفعولا.( اقتباس از آیه 108 سوره اسراء) یا هرم بن حیان اشتغل بما یعنیك . فقلت : رحمك الله من این عرفت اسمى و اسم ابى و مارایتك قبل الیوم ؟ قال : اما علمت ان العارفین یتعارف بعضهم بعضا بنور المعرفة ؟ فقال : تعجبت من حسن فصاحته و تحیرت من هیبته .

و حكایت است كه هرم بن حیان گفت : بر ساحل دجله راه مى رفتم ناگاه مردى را دیدم كه به سوى من مى آمد و سیماى عارفان داشت ، بر او سلام كرده گفتم : حال و بالت چطور است ؟ گفت : منزه است پروردگار ما كه وعده پروردگار ما شدنى است ، اى هرم بن حیان ، به كار خود مشغول باش . گفتم : خدا تو را رحمت كند، از كجا اسم من و پدرم را دانستى و حال آن كه پیش از امروز تو را ندیده ام ؟ گفت : مگر نمى دانى كه عارفان یكدیگر را با نور معرفت مى شناسند؟ گوید: از شیوایى سخن او در شگفت شده و از هیبت او متحیر ماندم .

و حكى ان ذالنون المصرى قال : بینا انا اسیر فى بلاد الشام فبلغت الى قریة ، فاذا انا بنفرمن اهل القریة ، فدنوت منهم فاذا انا باسود و الناس یضحكون منه ، فرفع راسه الى و قال : یا ذاالنون اعرف قدر الله ، و لا تمن على الله ، و الحبیب لایمن على الحبیب . ثم نظر الى السماء فقال : یا غایة همم العارفین ان عرفتك فبمواهبك ، و ان شكرتك فبنعمتك . قال : سالت عنه فقیل : هو مجنون لایفطر فى كل اربعین یوما الا مرة واحدة ، و لا یخالط الناس و لا یكلمهم .


و حكایت است كه ذوالنون مصرى گفت : همان طور كه در بلاد شام سیر مى كردم به دهى رسیدم ، ناگاه تنى چند از اهل آن ده را دیدم ، به آنان نزدیك شده شخص سیاهى را دیدم كه مردم دور او را گرفته و به او مى خندیدند، آن سیاه سر به سوى من برداشت و گفت : اى ذوالنون ، قدر خدا را بشناس ، و بر خدا منت منه كه حبیب بر حبیب منت نمى نهد. سپس به آسمان نگریست و گفت : اى نهایت همت عارفان ،اگر تو را شناخته ام از مواهب تو بوده ، و اگر سپاست گفته ام از نعمت تو بوده است . گوید: از حال او پرسیدم ، گفتند: دیوانه اى است كه چهل روز یك بار غذا مى خورد و با مردم آمیزش و گفتگو ندارد.

و قال ذوالنون المصرى : بینا اسیر على شاطى النیل فاذا انا بجاریة متطلعة على النیل و قد اضطربت امواج النیل و هى تقول : الهى تدرى ما تفعل بى ؟ فقلت : یا جاریة اتشتكین منه و هو صاحب كل برواحسان ! فقالت : یا ذوالنون انت الذى اذا شكوت شكوت منه ، و اذا سخطت سخطت علیه . ثم انشات تقول :
من نال ودك لا یشكوك یا سندى
انت المراد و ما سواك محال

فقلت : یا جاریة من این عرفت انى ذوالنون و لم ترنى ؟ فقالت : عرفتك بنور معرفة الجبار. فقلت : اما تجد هیهنا وحشة الوحدة ؟ فقالت : و الذى نور قلبى بنور معرفته ما سكن قلبى قط الى غیره فانه مونس الابرار فى الخلوات ، و صاحب الغرباء فى الفلوات .


و ذوالنون مصرى گفته است : همان طور كه بر ساحل نیل راه مى رفتم دختركى دیدم كه بر لب نیل آمده و نگاه مى كرد - و امواج نیل به شدت حركت داشت - و مى گفت : خدایا! مى دانى كه با من چه مى كنى ؟ گفتم : دخترك ؟ آیا از خدا شكایت مى كنى و حال آن كه او صاحب هر نیكى و احسانى است ؟ گفت : اى ذوالنون ! توئى كه به وقت شكایت از او شكایت داشته ، و به گاه خشم بر او خشم گیرى . سپس این شعر را سرود: (ترجمه ) اى پشتیبان من ، هر كه به دوستى تو رسید از تو شكایت نكند، توئى مراد، و غیر تو محال است كه مراد من باشد. گفتم : دخترك ! از كجا شناختى من ذوالنون ام و حال آن كه مرا ندیده بودى ؟ گفت : با نور معرفت خداى جبار تو را شناختم . گفتم : آیا در این جا از تنهایى وحشتى ندارى ؟ گفت : سوگند به آن كسى كه دلم را به نور معرفت خود روشن ساخت هرگز دلم به غیر او آرامش نیافته ، چرا كه او مونس ابرار در تنهایى ها، و همدم غریبان در بیابانهاست .

و قال الواسطى : بینا اسیر فى البادیة اذا انا باعرابى جالسا متفردا (و) دنوت منه و سلمت علیه ، فرد السلام على ، فاردت ان اكلمه فقال : اشتغل بذكر الله ، فان ذكر الله شفاء القلوب . ثم قال : كیف یتفرع ابن آدم من ذكره و خدمته ، و الموت فى اثره ، و الله ناظر الیه ! ثم بكى و بكیت معه فقلت له : ما (لى ) اراك فریدا وحیدا؟ قال : ما انا بوحید، الله معى ، ما انا بفرید، و الله انیسى . ثم قال : و مضى مسرعاا و یقول : یا سیدى اكثر خلقك مشغول عنك بغیرك ، و انت عوض عن جمیع ما فات . و یا صاحب كل غریب ، و یا مونس كل وحید، و یا ماوى كل فرید. و جعل یمر و انا اتبعه ، ثم اقبل الى و قال : ارجع - عافاك الله - الى من هو خیرلك منى ، و لا تشغلنى عمن هو خیر لى منك . ثم غاب عن بصرى .

و واسطى گوید: همان طور كه در بیابان مى رفتم ناگاه به بیابانگردى رسیدم كه تنها نشسته بود، به او نزدیك شده و بر او سلام كردم ، پاسخ سلامم داد، خواستم با او سخن گویم ، گفت : به ذكر خدا مشغول باش ، زیرا یاد خدا شفاى دلهاست . سپس گفت : چگونه آدمیزاده از ذكر و خدمت او فارغ مى شود در حالى كه مرگ در پى او و خدا ناظر اوست ! سپس گریست و من نیز با او گریستم و گفتم : چرا تو را تنها و بى كس مى بینم ؟ گفت : من بى كس نیستم ، خدا با من است ، من تنها نیستم در حالى كه خدا مونس من است . سپس به سرعت رفت و مى گفت : سرورم ! بیشتر آفریدگانت از یاد تو به دیگرى مشغولند و حال آن كه تو عوض تمام از دست رفتگانى ، اى همدم هر غریب ، اى مونس هر تنها و اى پناه هر بى كس . همین طور مى رفت و من در پى او بودم ، سپس رو به من نمود و گفت : خدا سلامتیت دهد، بر گرد به سوى كسى كه براى تو بهتر از من است ، و مرا از كسى كه از تو براى من بهتر است مشغول مدار، سپس ازنظرم پنهان شد.

و حكى ان هرم بن حیان قال : رایت اویس بن عامر فسلمت علیه ، فقال : و علیك السلام یا هرم بن حیان ، فقلت : كیف عرفت اسمى و اسم ابى ؟ قال : عرفت روحى و روحك بنور معرفة ربى . انى احبك فى الله ، قال : ما اظن احدا یحب الله یحب غیر الله . قلت : ارید الصحبة و الانس بك ، قال : ما ظننت عارفا یستوحش عن الله حتى یستانس بغیره . قلت : اوصنى ، قال : اوصیك بالله سبحانه ، فانه عوض عن كل مافاتك .

حكایت است كه هرم بن حیان گفت : اویس بن عامر را دیدم و به او سلام كردم ، گفت : سلام بر تو اى هرم بن حیان ، گفتم : چگونه اسم من و پدرم را شناختى ؟ گفت : روح خودم و روح تو را با نور معرفت پروردگارم شناختم . گفتم : من تو را در راه خدا دوست مى دارم ، گفت : گمان ندارم كسى كه خدا را دوست داشته باشد غیر او را دوست بدارد.( دوستى غیر خدا اگر براى خدا و در راه خدا باشد با دوستى خدا منافات ندارد بلكه عین دوستى اوست ، همچون دوستى انبیا و اوصیا و اولیا و دوستى مومنان نسبت به یكدیگر. و سخن فوق یكى از موارد لغزش این گونه صوفیان است) گفتم : مى خواهم با تو انس و صحبتى داشته باشم ، گفت : نپندارم كه عارفى با بودن خدا احساس تنهایى كند تا به غیر او انس گیرد. گفتم : مرا سفارشى فرما. گفت : تو را به خداى سبحان سفارش مى كنم ، كه او عوض تمام از دست رفته هاى توست .

و قال ذوالنون : كنت اسیر فى بعض المفاوز فاذا انا برجل متزر بحشیش فسلمت علیه ، فرد على السلام ، ثم قال : من این الفتى ؟ قلت : من بلد مصر، قال : الى این ؟ قلت : اطلب الانس بالمولى ، قال : اترك الدنیا و العقبى یصح لك الطلب و تصل الى مولاك و انسه . قلت : هذا كلام صحیح صححه لى ، قال : اتتهمنا فیهما اعطینا! و لقد اعطینا حین ما تقول و هو المعرفة . فقلت : ما اتهمك و لكن ارید ان تزیدنى نورا على نور، فقال : یا ذا النون انظر الى فوقك ، فنظرت فاذا السماء و الارض كانهما ذهب یتوقد و یتلالا. ثم قال : یا ذاالنون اغضض بصرك ، فاذا هما صارتا كما كانتا. فقلت : كیف السبیل الى هذا؟ قال : تفرد بالفرد ان كنت له عبدا.


و ذوالنون گفته است : در یكى از بیابانهاى خشك مى رفتم ، ناگاه مردى را دیدم كه با مشتى علف خود را پوشانده ، بر او سلام كردم ، پاسخ سلامم داد، سپس گفت : جوان ! از كجا مى آیى ؟ گفت : از سرزمین مصر، گفت : به كجا مى روى ؟ گفتم : در جستجوى انس با مولایم ، گفت : ترك دنیا و آخرت گو تا طلب تو به صحت پیوندد و به مولاى خود و انس به او دست یابى . گفتم : این سخن درستى است ولى آن را براى من تصحیح و توجیه نما، گفت : آیا ما را در مورد آن چه به ما داده شده متهم مى دارى ؟ و حال آن كه همان زمان كه سخن مى گفتى معرفت به ما داده شده است . گفتم : تو را متهم نمى كنم ولى مى خواهم نورى بر نورم بیفزایى ، گفت : اى ذوالنون ، به بالاى سرت بنگر، نگاه كردم گویا آسمان و زمین طلایى بود كه مى درخشید، سپس گفت : اى ذوالنون ، چشمت را فرو خوابان ، ناگاه آسمان و زمین به صورت اولشان برگشتند. گفتم : راه این كار چگونه است ؟ گفت : اگر بنده آن یگانه هستى خود را براى او یگانه دار.

و قال محمد المقدسى : دخلت یوما دارالمجانین بالشام فرایت فیها شابا على رقبته غل ، و على رجلیه قید مشدود بسلسله ، فلما وقع بصره على قال : یا محمد اترى ما فعل بى ؟ و اشار بطرفه الى السماء ثم قال : جعلتك رسولى الیه ، قل له : لو جعلت السماوات غلا على عنقى ، و الارضین قیدا على رجلى ، لم التفت منك الى سواك طرفة عین ؛ كیف لایكون العارف هكذا و هو یتقلب فى الروضات الاربع على البساط الاربع !: فى روضات ذكره على بساط محبته ، و فى روضات شوقه على بساط انسه ، و فى روضات خوفه على بساط رجائه ، و فى روضات مناجاته على بساط قربه ، فاى نزهة اطیب من نزهة العارف ؟! واى سرور اسر من سروره ؟! فیاله من طرب و سرور! ویاله من فرح و حیاة ! فمرة یتفكر فى نعیم ربه ، و مرة یتفكر فى تقصیر حقه ، و مرة یتعلق بامتنان ربه ، و مرة یجول حول سرادقات قدسه . للناس حال ، و للعارف حالات .

و محمد قدسى گفته است : روزى در شام به دیوانه خانه رفتم ، جوانى دیدم كه غلى به گردن او بسته و پاهایش نیز با زنجیر محكم بسته بود. چون چشمش به من افتاد گفت : اى محمد، مى بینى با من چه كرده اند؟ سپس به گوشه چشم به سوى آسمان اشاره كرد و گفت : تو را فرستاده خودم به سوى او قرار دادم ، به او بگو: اگر همه آسمانها را غلى بر گردنم نهى ، و تمام زمین ها را زنجیر پایم كنى ، هرگز یك چشم بهم زدن به سوى غیر تو التفات نكنم ؛ چگونه عارف چنین نباشد و حال آن كه در چهارباغ بر چهار بساط در گردش است :

1 - در باغهاى ذكر او بر بساط محبت او.
2 - در باغهاى شوق او بر بساط انس او.
3 - در باغهاى خوف از او بر بساط رجاء و امیدوارى به او.
4 - درباغ هاى مناجات با او بر بساط قرب و نزدیكى به او.

پس كدام تفریحى از تفریح عارف فرح انگیزتر؟! و كدام شادیى از شادى عارف شادتر؟! وه چه شادى و نشاطى ؟ وه چه فرح و حیاتى ! بارى در نعمت پروردگارش مى اندیشد، و گاه در كوتاهى خود از اداى حق او؛ بارى به امتنان پروردگارش مى آویزد، و گاه در اطراف سراپرده هاى قدس او مى گردد. مردم را یك حال است و عارف را حالاتى است .
صوفیان در دمى دو عید كنند
عنكبوتان مگس قدید كنند


و قال ابویزید: ان ادنى مقام من مقامات العارف ان یمر على الماء و فى الهواء، و اعلاها ان یمر على الدارین من غیر ان یلتفت منه الى ماسواه .

و ابویزید گفته است : كمترین مقام از مقامات عارف آن است كه بر روى آب و در هوا راه مى رود، و برترینش آن است كه بر دو دنیا بگذرد بى آن كه از خدا به سوى غیر او متوجه شود.

و قال ذوالنون : اول زمرة یوم القیامة زمرة العارفین ، و لیس لهم مقام دون مقعد صدق عند ملیك مقتدر. و قال : العارف بین البر و الذكر، لا الله یمل من بره ، و لا العارف یشبع من ذكره .


و ذوالنون گفته است : نخستین گروه در روز قیامت گروه عارفان است . و آنان را جایگاهى كمتر از جایگاه صدق نزد پادشاه مقتدر (خداوند متعال ) نیست . و گوید: عارف میان نیكى و ذكر قرار دارد، نه خداوند از نیكى به او ملال گیرد، و نه عارف از ذكر خدا سیر گردد.


(پایان  فصل 57 از جلد دوم )
ادامه دارد ان شاء الله تعالی ...
تنظیم برای وبلاگ: فاطمه
توجه: کپی از این مقاله با ذکر نام وبلاگ و درج لینک بلامانع است.





ساری , گاهنوشته های محمود زارع:مرحوم عبدالصمد همدانی که بدلیل علاقه وافر به اهل بیت پاک رسول گرامی اثر عرفانی اش نزد شیعیان اهل معنا عزت خاصی یافته است  در اثرمعروف خود یعنی بحرالمعارف بر سبیل اهالی اینگونه مباحث , مطالب بسیار خواستنی و گرانسنگی را بیادگار گذاشته است که در سنوات اخیر برای بعضی از علاقمندان مرجع تقریبا مناسبتری برای آموزش آداب سلوکی بوده است . ایشان گرچه همانند مشهورین این رشته مطالب خویش را تنظیم و تنسیخ نموده بخصوص شبیه عزیزالله نسفی که در انسان کامل با بیان ای درویش یا ای عزیز مریدان را مخاطب قرار داده و فنون و آدابی را تعلیم مینماید , اما تکیه و تاکید همدانی بر سخنان ائمه هدی علیهم السلام که در جاجای اثرش موج میزند اطمینان بیشتری را به صحت و درستی متن و بطن اثرش بمخاطب میدهد بهرحال گرچه در آن جایگاه نیستیم که ( نه در مقام تایید و یا نقد ) کل مطالب این اثر را بی عیب بدانیم , اما چون در گذشته با دوستان همراه ؛ در جلساتی که - مجال بیشتری بود - داشتیم این اثر و یکی دو اثر دیگر از دیگر بزرگان را مورد بحث و تحلیل و بیشتر , استفاده قرار میدادیم , خلاصه هایی ار این آثار هم تدارک شده بود که برای نشر آنها این خلاصه ها مناسب نبوده اند ؛  لذا ( حسب درخواست دوستان که خلاصه را خواسته بودند ) تصمیم گرفتیم که کل اثر را همانند انسان کامل نسفی در این تارنما البته بصورت بخش به بخش  , منتشر نماییم تا علاقمندانی چند بتوانند ان شاء الله از آن استفاده نمایند بخصوص آنکه ما این اثر را ( جلد دوم آنرا فعلا ) بصورت قسمت به قسمت هر از چندگاهی منتشر میکنیم . ضمنا برای سهولت دسترسی بمنابع و مآخد که بصورت جداگانه در اثر اصلی در ذیل کتاب مندرج میباشد , ما منبع را در داخل متن و جلوی هر نقل یا هر آیه و روایت و ... بلافاصله ذکر کرده ایم تا مخاطب برای اطمینان و استفاده از ماخذ مجبور نشود تا صفحه پیمایی کرده و وقتش تلف گردد
( یا الله - ساری , بهار 92 محمود زارع
)


قسمتهای دیگر بحرالمعارف عبدالصمد همدانی :
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 01 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 02 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 03 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 04 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 05 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 06 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 07 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 08 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 09 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 10 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 11 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 12 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 13 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 14 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 15 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 16 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 17 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 18 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 19 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 20 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 21 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 22 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 23 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 24 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 25 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 26 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 27 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 28 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 29 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 30 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 31 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 32 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 33 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 34 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 35 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 36 )


مطالب مرتبط :
درون پیمایی (01)
انسان کم نیست ... !



مطالب اخیر وبلاگ :


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.