فصل (2-57): (حقیقت معرفت و اقسام آن )
( اقسام معرفت )
ساری,گاهنوشته های محمود زارع:اذا تقرر ذلك ، فاعلم ان المعرفة على ضربین : معرفة حق ، و هى الایمان ، و ضدها النكرة . و معرفة تحقیق ، و هى القرب و الانبساط الذى ضدها البعد. و هذه معرفة اصفیاء الله و احبائه الذین یعبدونه على بساط فردانیته .
ساری,گاهنوشته های محمود زارع
پس از بیان مطالب گذشته ، بدان كه معرفت دو گونه است :
1 - معرفت حق كه همان ایمان است و ضد آن عدم شناسایى است .
2 - معرفت تحقیق كه قرب و انبساط است و ضد آن بعد و دورى است . و این معرفت برگزیدگان و دوستان خداست كه او را بر بساط یگانگى او مى پرستند.

قیل : العارفون صم وبكم و عمى . و معناه ان من عرف الله حق معرفته قل كلامه و اسماعه و نظره فى غیره ذات الله سبحانه ، و فنى عن رویة الاعمال ، و صار متحیرا مع الاتصال و مفتقرا الیه فى جمیع الاحوال ، و منقطعا عن الحال الى ولى الحال ، قائما بالامور بحقایقها لا بالحسبان ، فانه راس الخسران و به زلت عن منازل الصدیقین اقدامهم .

و گفته شده : عارفان كر و لال و كورند. و معنایش این است كه آن كس كه خدا را آن گونه كه باید، شناخت ، سخن و شنیدن و نگاهش در غیر ذات خداى سبحان كاهش مى یابد، و از نظر به اعمال فانى میگردد، و در عین اتصال متحیر گشته و در تمام احوال به او نیازمند مى گردد، و از حال به سوى ولى حال دل بندد، و به حقایق امور قیام مى كند نه به پندار و خیال ، كه آن راس زیان است و بدان سبب قدمهاشان از منازل صدیقان مى لغزد.

و قال ابویزید: لیس على تحقیق المعرفة من رضى بالحال دون ولى الحال . و قال بعض اهل المعرفة : من عرف الله حق معرفته كل لسانه ، و دهش عقله ، و اى دهشة اشد من دهشة العارف ؟ ان تكلم بحاله هلك ، و ان سكت احترق .

للعارفین قلوب یعرفون بها
نورالاله بسر السر فى الحجب


و ابویزید گفته است : حقیقة به معرفت دست نیافته است كسى كه به حال به جاى ولى حال خشنود شود. و یكى از اهل معرفت گوید: هر كه خدا را آن گونه كه باید، بشناسد، زبانش كند و عقلش مدهوش مى شود، و كدام دهشت از دهشت عارف شدیدتر است ، كه اگر از حال خود سخن گوید هلاك شود و اگر لب فرو بندد (جانش ) آتش گیرد. عارفان را دلهایى است كه بدان نوور خدا را به سر سر در حجابها مى شناسند.

مرا دردى است اندر دل اگر گویم زبان سوزد
و گر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد


قیل لبعض : ما الفرق بین معرفة العام و الخاص و خاص الخاص ؟ فقال : كالفرق بین علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین ، و الصدق و الصادق و الصدیق .

به یكى از عارفان گفتند: فرق میان معرفت عام و خاص و خاص الخاص چیست ؟ گفت : مانند فرق میان علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین ، و فرق میان صدق و صادق و صدیق است .

و قال محمد بن الفضل : ان اول مدرجة من مدارج المعرفة التوحید، ثم التجرید، ثم التفرید. فاما التوحید فهو بمعنى قطع الانداد. و اما التجرید فهو بمعنى قطع الاسباب . و اما التفرید فهو بمعنى الاتصال به بلا بین و لا عین و لا دون .


و محمد بن فضل گوید: اولین درجه از درجات معرفت ، توحید است ، سپس تجرید و پس از آن تفرید است . توحید به معناى قطع نظیر و همتا، تجرید به معناى قطع اسباب ، و تفرید به معناى متصل شدن به اوست بدون آن كه بین (فاصله ) و عین (انیت خود شخص ) و دون (شخص دیگرى ) در میان باشد.

و قال بعضهم : المعرفة على خمسة اوجه : اولها وجه الالوهیة : و الثانى وجه الربوبیة . و الثالث وجه الوحدانیة . و الرابع وجه الفردانیة . و الخامس وجه الصمدانیة .

فاما وجه الالوهیة فهو الخشیة فى السر و العلانیة . و اما وجه الربوبیة فهو الانقیادله بالعبودیة . و اما وجه الوحدانیة فهو الاعراض عمن سواه . و اما وجه الفردانیة فهو الاخلاص له بالقول و الفعل و النیة . و اما وجه الصمدانیة فهو المراقبة له فى كل خطوة و لحظة .


و دیگرى گوید: معرفت پنج گونه است :
1 - وجه الوهیت .
2 - وجه ربوبیت .
3 - وجه وحدانیت .
4 - وجه فردانیت .
5 - وجه صمدانیت .

وجه الوهیت ، خشیت و بیم از خداست در نهان و آشكار.
وجه ربوبیت ، سر تسلیم فرود آوردن در برابر اوست با انجام عبادت و بندگى كردن .
وجه وحدانیت ، بى توجهى است به غیر او.
وجه فردانیت ، اخلاص براى اوست در گفتار و كردار و پندار. و
وجه صمدانیت ، مراقبت و ملاحظه اوست در هر گام و لحظه .

ثم اعلى ایضا ان المعرفة من العبد، و التعریف من الله سبحانه ، و هو اشرف الجواهر التى فى خزاین الله تعالى و اعظم هدایاه التى یهدى بها الى عباده ، و ان الله تعالى زین بها قلوب اصفیائه و اهل معرفته . فالعارف كلما لا حظ جلالها هاب و هرب ، و كلما لاحظ جمالها طاب و طرب . فبقدر ما یلاحظه العارف عن جلالها و جمالها یصل الى مراتبها، ما روى ان النبى صلى الله علیه وآله قال : انا افضلكم معرفة .

و نیز بدان كه شناخت از جانب بنده و شناساندن از جانب خداست ، و آن گرانترین گوهرى است در خزاین الهى و بزرگترین هدیه اى است كه به بندگانش اهدا مى نماید، و خداى متعال بدان وسیله دلهاى برگزیدگان و اهل معرفت خود را زینت مى بخشد. پس عارف هر زمان كه جلال آن را ملاحظه كند ترسیده و بگریزد، و هر گاه به مشاهده جمال آن پردازد بر سر نشاط و طرب آید. و هر اندازه كه عارف از جلال و جمال آن ملاحظه كند به همان اندازه به مراتب آن دست یابد، چنان كه از پیامبر صلى الله علیه وآله روایت شده است كه فرمود: من در معرفت از همه شما برترم .

قال ابوسلیمان : لو ان المعرفة نقشت على شى ء ما نظر الیها احد الا مات من حسنها و جمالها.
ابوسلیمان گفته است : اگر معرفت بر چیزى نقش مى بست ، هیچ كس بدان نمى نگریست جز آن كه از جمال و زیبائى آن قالب تهى مى كرد.

و قال بعضهم : ان لكل احد راس مال ، فراس مال المومن المعرفة . و لكل قوم معاملة ، و معاملة العارف السرور بها. و المعرفة لتنفع عند كلب العقور و عند الجمل الصوول ، فكیف عند الملك الغفور!
و یكى دیگر گفته است : هر كسى را سرمایه اى است ، و سرمایه مومن معرفت است . و هر قومى را معامله اى است و معامله عارف شادى بدان است ، معرفت در برابر سگ هار و شتر مست سودمند است ، چه رسد نزد پادشاه غفور و آمرزنده .

و قال ابویزید: ان فى اللیل شرابا لقلوب اهل المعرفة ، فاذا شربوا طارت قلوبهم فى الملكوت حبا لله و شوقا الیه ، فبذلك یقطعون لیالهم . الا و ان الناظرین الیه لا الى غیره ذهبوا بصفوة الدنیا و الاخرة .
و ابویزید گوید: همانا دلهاى اهل معرفت را در شب شرابى است ، چون آن را بنوشند دلهاشان از دوستى خدا و شوق او در ملكوت به پرواز درآید، و شب خود را بدین گونه به پایان برند. هان ، آنان كه تنها به او چشم دوخته اند امور پاك و برگزیده دنیا و آخرت را برده اند.

حكى ان رجلا جاء الى النعمان فقال : انى لا اجد قلبى یفتح له روح من المعرفة ، قال : فلعلك من المتحیرین ، فان الله سبحانه یابى ان یفتح روح المعرفة للمتحیرین .

حكایت است كه مردى نزد نعمان آمد و گفت : دل خود را چنان نمى یابم كه درى از نسیم معرفت به روى آن باز شود، گفت : شاید از متحیران باشى ، زیرا خداوند ابا دارد از این كه نسیم معرفت را به روى متحیران بگشاید.

و اعلم ان التحیر على وجهین . تحیر الوحشة ، و تحیر الدهشة . فاما تحیر الوحشة فهو للمحرومین المطرودین ، و اما تحیر الدهشة فهو للمشتاقین العارفین . كما یحكى ان بعض العارفین كان یقول فى بعض مناجاته و انسه : یا دلیل المتحیرین زدنى تحیرا.

و بدان كه تحیر دو گونه است :
تحیر وحشت (ترس و دلهره ) و
تحیر دهشت (بیم ناشى از عظمت و معرفت ).
تحیر وحشت از آن محرومان طرد شده است ، و
تحیر دهشت از آن مشتاقان عارف .
چنان كه حكایت است كه یكى از عارفان در بعضى از مناجات ها و حالات انس خود مى گفت : اى رهنماى متحیران ، بر تحیرم بیفزا.

و عن الصادق علیه السلام : من لا یعرف الله تعالى حق معرفته التفت منه الى غیره .
و از امام صادق علیه السلام روایت است كه : كه هر كه خدا را آن گونه كه باید نشناسد به سوى غیر او توجه مى كند.

ثم اعلم ایها الاخ الروحانى ان للعارفین حالات سوى حالات عامة الناس و سوى طریقتهم ، و عیشا بخلاف عیشهم ، ولقد سبقوا من دونهم سبقا لا بكثرة الاعمال و لكن بصحة الارادات و حسن الیقین مع دقایق الورع و الانقطاع بالقلب الیه و تصفیة السر عن كل مادون الحق ، فاذاقهم الله طعم لباب معرفته ، و انزلهم فى حظیرة قدسه حتى لا یصبروا عن ذكره و لا یستغنوا عن بره ، و لا یستریحوا بغیره .


حال اى برادر روحانى ، بدان كه عارفان را حالاتى جز حالات و روشهاى عموم مردم و عیشى به خلاف عیش آنان است . آنان از دیگران گوى سبقت را ربوده ولى نه با كثرت اعمال بلكه با صحت اراده و حسن یقین همراه با دقایق ورع و دل بستن به او و تصفیه سر از غیر حق ، پس خداوند مزه مغز معرفت خود را به ایشان چشانیده ، و در آستان قدس خویش فرودشان آورده تا آن جا كه صبر و سكوت از ذكر او نداشته و خود را از نیكى هایش بى نیاز ندیده و به غیر او استراحت و آرامش نیابند.

و لقد رغبنا فى ذكر من قصصهم و حكایاتهم ، قال الله تعالى : و اذكر فى الكتاب مریم ،( مریم ، 16 و 41.) و اذكر فى الكتاب ابراهیم ،( مریم ، 16 و 41.) و نحن نقص علیك حظا على (كذا) ذكر الصالحین .

و ما بسیار مایلیم كه پاره اى از داستانها و حكایات ایشان را بازگوییم ، خداى متعال فرموده : مریم را در كتاب یاد كن ، ابراهیم را در كتاب یاد كن ، و ما نیز بخشى از ذكر صالحان را براى تو حكایت مى كنیم .

و روى ان النبى صلى الله علیه وآله قال : اذكروا الصالحین تبارك الله علیكم .
و روایت است كه پیامبر صلى الله علیه وآله فرمود: از صالحان یاد كنید،خداوند بر شما بركت مى دهد.

و قال صلى الله علیه وآله : عند ذكر الصالحین تنزل الرحمة .
و فرمود: به گاه یاد صالحان ، رحمت فرود مى آید.

و حكى ان بعض العارفین اراد الحج فاحرم و دخل مكة و طاف حول البیت و فعل جمیع ما كان من شرایط الحج ، ثم رفع راسه الى السماء قال : مولاى مولاى من جمیع الاشیاء معى .
و حكایت است كه یكى از عارفان اراده حج نمود، پس لباس احرام به تن كرده ، داخل مكه شده ، طواف خانه نمود و تمام شرایط حج را به جا آورد، سپس سر به آسمان برداشت و گفت : مولاى من ، مولاى من است كه از میان همه چیزها با من است .

و حكى ان عبدالواحد بن زید قال : قصدت بیت المقدس فضللت الطریق ، فاذا انا بامراة اقبلت الى ، فقلت لها: یا غریبة اننى ضال ،قالت : كیف یكون غریبا من یعرفه ! و كیف یكون ضالا من یحبه ! ثم قالت لى : فخذ راس عصاى و تقدم بین یدى مشیا. قال : فاخذت راس عصاها و مشیت بین یدیها سبعة اقدام اقل او اكثر فاذا انا فى مسجد بیت المقدس ، فدلكت عینى و قلت : لعل هذا غلط منى ، فقالت : یا هذا، سیرك سیر الزاهدین و سیرى سیر العارفین ، فالزاهد سیار، و العارف طیار، فمتى یلحق السیار بالطیار؟! ثم غابت ، فلم ارها بعد ذلك .

و حكایت است كه عبدالواحد بن زید گفت : به قصد بیت المقدس بیرون شدم و در راه گم گشتم ، ناگاه به زنى رسیدم كه به سوى من مى آمد، به او گفتم : اى زن ناآشنا، من راه را گم كرده ام . گفت : چگونه ناآشناست كسى كه او را مى شناسد! و چگونه گمشده است كسى كه او را دوست مى دارد! سپس به من گفت : سر عصاى مرا بگیر و پیاده پیشاپیش من برو. گوید: سر عصاى او را گرفته هفت گام یا كمتر و بیشتر پیاده جلوى او راه رفتم ، ناگاه خود را در بیت المقدس دیدم ، چشمان خود را مالیدم و (پیش خود) گفتم : نكند اشتباه مى كنم ، به من گفت : فلانى ! سیر تو سیر زاهدان است و سیر من سیر عارفان ؛ بنابراین زاهد سیار است و عارف طیار، و سیار كى به طیار مى رسد؟! سپس از نظرم ناپدید شد و دیگر او را ندیدم .

و قال ابوعمران الواسطى : كنت فى مركب البحر فانكسرت السفینة ، فبقیت انا مع امراتى على لوح و قد ولدت صبیا و لم اشعر به ،حتى صاحت بى و قالت : انا عطشى ، فقلت : یا هذه قدترین هذه حالنا! فبینا انا كذلك اذ قد سمعت حسیسا فوقى ، فرفعت راسى فاذا انا برجل و فى یده سلسلة من ذهب و فیها ركوة من یاقوت احمر، فقال : هاكمافاشربا. قال : فاخذت الركوة فشربنا منها فاذا هو اطیب من المسك و ابرد من الثلج ، و احلى من العسل ، من انت رحمك الله ؟ فقال : انا عبدلمولاك ، فقلت : باى شى ء بلغت الى ما بلغت ؟ قال : تركت هواى لهواه ، فاجلسنى فى هواه . ثم غاب عنى ، فلم اراه بعد ذلك .

و ابوعمران واسطى گوید: در كشتى نشسته بودم ، كشتى شكست ، من و همسرم بر تخته پاره اى ماندیم و او كودكى زاییده بود كه من نفهمیده بودم ، تا این كه مرا صدا زد و گفت : من تشنه ام ، گفتم : اى زن ، خودت كه حال ما را مى بینى ! در همین حال صداى خفیفى را از بالاى سرم شنیدم ، سر خود را بالا كرده مردى را دیدم كه زنجیرى زرین در دست داشت و در آن ظرفى از یاقوت سرخ بود، گفت : این را بگیرید و بنوشید. گوید:ظرف را گرفته از آن نوشیدیم ، آب آن خوشبوتر از مشك و سردتر از مشك و سردتر از برف و شیرین تر از عسل بود، گفتم : تو كه هستى ، خدا تو را بیامرزد؟ گفت : من بنده مولاى توام ، گفتم : به چه سبب به این مقام رسیدى ؟ گفت : دلخواه خود را براى خواسته او ترك كردم ، پس او مرا در خواسته خود نشاند. سپس از نظرم ناپدید شد و دیگر او را ندیدم .

و حكى عبدالواحد بن زید قال : قلت لابى عاصم العاسى . (ج : الواسى . ظ: الوابشى) كیف صنعت حین طلبك رسول الحجاج ؟ قال : كنت فى غرفتى فوقعوا على الباب لیدخلوا على ، و صرت مدهوشا، فاذا بین اخذت بیدى و جرتنى قدمااو اكثر، فنظرت فاذا انا على جبل ابى قبیس .


و عبدالواحد بن زید حكایت نموده گفت : به ابى عاصم عاسى گفتم : آن گاه كه فرستاده حجاج در پى تو آمد چه كردى ؟ گفت : من در اتاق خود بودم كه بر لب در ریختند تا بر من وارد شوند، من مدهوش شدم ، ناگاه دستى آمد و دست مرا گرفت و یك یا چند قدمى كشید، چشم باز كردم و خود را بر بالاى كوه ابوقبیس دیدم .

وحكى ان ابراهیم بن ادهم قال : مررت براعى غنم ، فقلت : هل عندك شربة ماء او من لبن ؟ قال : نعم ، ایهما احب الیك ؟ قال : قلت : الماء. قال : فضرب بعصاه حجرا صلدا لا صدع فیه ، فانبجس الماء منه ، فشربت منه فاذا هو ابرد من الثلج و احلى من العسل . فبقیت متعجبا، قال الراعى : لا تتعجب ، فان العبد اذا اطاع مولاه اطاعه كل شى ء.


و حكایت است كه ابراهیم بن ادهم گفت : به چوپانى گذشتم و گفتم : آیا جرعه اى آب یا شیر نزد تو هست ؟ گفت : آرى ، كدام یك را بیشتر دوست دارى ؟ گفتم : آب . گوید: با عصایش به سنگ سختى كه هیچ شكاف نداشت زد، پس آب از آن جوشید كه از برف سردتر و از عسل شیرین تر بود، من در شگفت شدم ، گفت : تعجب مكن ، چرا كه چون بنده از مولایش اطاعت كند همه چیز از او اطاعت خواهند كرد.


(پایان قسمت دوم فصل 57 از جلد دوم )
ادامه دارد ان شاء الله تعالی ...
تنظیم برای وبلاگ: فاطمه
توجه: کپی از این مقاله با ذکر نام وبلاگ و درج لینک بلامانع است.





ساری , گاهنوشته های محمود زارع:مرحوم عبدالصمد همدانی که بدلیل علاقه وافر به اهل بیت پاک رسول گرامی اثر عرفانی اش نزد شیعیان اهل معنا عزت خاصی یافته است  در اثرمعروف خود یعنی بحرالمعارف بر سبیل اهالی اینگونه مباحث , مطالب بسیار خواستنی و گرانسنگی را بیادگار گذاشته است که در سنوات اخیر برای بعضی از علاقمندان مرجع تقریبا مناسبتری برای آموزش آداب سلوکی بوده است . ایشان گرچه همانند مشهورین این رشته مطالب خویش را تنظیم و تنسیخ نموده بخصوص شبیه عزیزالله نسفی که در انسان کامل با بیان ای درویش یا ای عزیز مریدان را مخاطب قرار داده و فنون و آدابی را تعلیم مینماید , اما تکیه و تاکید همدانی بر سخنان ائمه هدی علیهم السلام که در جاجای اثرش موج میزند اطمینان بیشتری را به صحت و درستی متن و بطن اثرش بمخاطب میدهد بهرحال گرچه در آن جایگاه نیستیم که ( نه در مقام تایید و یا نقد ) کل مطالب این اثر را بی عیب بدانیم , اما چون در گذشته با دوستان همراه ؛ در جلساتی که - مجال بیشتری بود - داشتیم این اثر و یکی دو اثر دیگر از دیگر بزرگان را مورد بحث و تحلیل و بیشتر , استفاده قرار میدادیم , خلاصه هایی ار این آثار هم تدارک شده بود که برای نشر آنها این خلاصه ها مناسب نبوده اند ؛  لذا ( حسب درخواست دوستان که خلاصه را خواسته بودند ) تصمیم گرفتیم که کل اثر را همانند انسان کامل نسفی در این تارنما البته بصورت بخش به بخش  , منتشر نماییم تا علاقمندانی چند بتوانند ان شاء الله از آن استفاده نمایند بخصوص آنکه ما این اثر را ( جلد دوم آنرا فعلا ) بصورت قسمت به قسمت هر از چندگاهی منتشر میکنیم . ضمنا برای سهولت دسترسی بمنابع و مآخد که بصورت جداگانه در اثر اصلی در ذیل کتاب مندرج میباشد , ما منبع را در داخل متن و جلوی هر نقل یا هر آیه و روایت و ... بلافاصله ذکر کرده ایم تا مخاطب برای اطمینان و استفاده از ماخذ مجبور نشود تا صفحه پیمایی کرده و وقتش تلف گردد
( یا الله - ساری , بهار 92 محمود زارع
)


قسمتهای دیگر بحرالمعارف عبدالصمد همدانی :
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 01 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 02 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 03 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 04 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 05 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 06 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 07 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 08 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 09 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 10 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 11 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 12 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 13 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 14 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 15 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 16 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 17 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 18 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 19 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 20 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 21 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 22 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 23 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 24 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 25 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 26 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 27 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 28 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 29 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 30 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 31 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 32 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 33 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 34 )

مطالب مرتبط :
درون پیمایی (01)
انسان کم نیست ... !



مطالب اخیر وبلاگ :







توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.