ساری,گاهنوشته های محمود زارع:... در آن سفر - ( ! ) که رویا نبود و در بیداری محض که همه پیرامونم کور بودند و من در طفولیتی پاک که در آغوش مهر سراسر سبزپوش رحمه للعالمین علیه السلام والسلام بودم و ... محو تماشای لبخند ملیحش که رزولوشن تصویر آن لحظه حتی با گذشت نزدیک به نیم قرن در ضمیرم کاستی نگرفته و همچنان پاک و صاف ناظر آنم ...  بعدها که اهل سفرم نمودند و مامور سفرهای زیاد و خواستنی ...
ساری,گاهنوشته های محمود زارع
... با شیخی که فریفته نور بود و در پی روشنایی ... ملاقاتی دست داد ... داشت با همزادش بحث حربا و خفاش را طرح میکرد . رساله ای مینوشت نامش " لغت موران " که بحث حربا و خفاش یعنی ... آفتاب پرست و خفاش که یکی منتظر آفتاب هست تا متحرک شود و آن دیگری منتظر تاریکی است - خفاش - تا راه بیفتد ...
... گفتمش در عالمی این می پوییدم که حکایت نور و ظلمت در کتاب مبین آمده بود و بگوشم ترنم فرموده بودند ... 


... این شیخ اشراق هم حکیم نوری است  ... حکمت خسروانی ایرانیان موحد هم نور و ظلمت بوده ...
نشستم و منم کمی خیره در آن نورباران ... که ظلمت ماهیتا وجود داره یا نه و نبودن نور یعنی ظلمت ؟! ...
ظلمت چیزی هست که وجود دارد یا هست ... یا نه نبودن نور را میگوییم که یعنی ظلمت ؟! ...
مثل علم و جهل - فقر و غنا - روز و شب - ... و هکذا ...

... لختی زمان بر مکان گذر کرد و مشاهده کردم که خفاشها جمع شدن و حربا را بردند و اسیر کردند ... مشورت کردند که او را بکشند...
یک خفاش گفت عذابی بدتر از کشتن برای حربا ؛ آنست که بیندازیم در معرض خورشید... !
تداعی ام شد که خفاشان قیاس بحال خود کرده بودند ... که بدترین چیز را نور و روشنایی می دیدند ! در صورتی که حربا عاشق این چنین جزایی بود ...

... زمان مکانی را در هم پیچید و گذر کرد و زمانکی دیگر را بیاورد تازه و نو ... بعد شنیدم که درباره حلاج میگفت :
اقتلونی اقتلونی یا ثقات
ان فی قتلی حیاتی فی حیات

... حالا تفسیر آیه "  ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله ... " را و یا ماجرای سیدالشهداء سلام الله علیه را بیاد آوردم  و همینطور آن کلام بانوی قهرمان سرافراز کربلا را در مجلس آن مخنثی که تهمت مردی و شرم مردانگی بود یعنی یزید علیه العنه ... که
" ... من چیزی جز زیبایی ندیدم ! "
یا آن نظر بالا بلند قاسم کربلای
آقای ما بسیار عزیز آسمانیان و یعنی حسین (ع) را درباره مرگ که به عمویش عرضه داشت که
احلا من العسل ... !

... در بادی سفر ؛ جهل معصومانه ای عارضم شده بود چون طفل گرچه طاهر ... و اما ظاهر و باطن  راه بودم ...
زمانی داشتند محمود را به نوع مرکّبش میکشاندند ... که یعنی که ندانم که ندانم ... بخود آمدم زمانی که پرتو نور را پشت حضور نه چندان غریبه هایی دیدم که بدیدارم آمده بودند برای محافظت که سایه شان بر سرم افتاده بود و گاه هست هنوز الا آنکه به زاویه ای در کوهی و ... هجرت کنم و ... ی از فرمانده آنها که مامورشان میدارد مدام برای حفاظت بخواهم که معذورشان دارد ... دیگر هیئت دوست جدیدم شیخ اشراق رفت و هیبت این خاکدان سنگینم کرد و تمام نمیکنم اما کنون سخت خاک آلود می آید سخن ... که ... سر چه بند کرده تا بلکه بسطی حاصل آید و جوششی تا ... افوض امری الی الله ...
( محمود . تیر رودبارمحله و درخت افرا در سنه 77 )
www.mzare.ir

توضیح: از دفتر " از آنجور حرفا " ی پدر که اصلا اجازه انتشار نمی دهد الا در سال جدید که میترا حریصانه و کنجکاوانه مشغول تورق تمامی دفاتر پدر هستند و ... بخواهش میترا جان که اخیرا تنها بخشهایی از آنرا که آنهم با سختی و خط قرمز کشیدن روی بسیاری از جمله ها و خط ها و سطرها که یعنی حذف کنید ... و ما که کمتر سطوری را می فهمیم که چی نوشتند ! سطوری را منتشر کرده بلکه بقول خودشان نوریان را جاذب افتد ... تا چه افتد و چه در نظر آید ... ( فاطمه )


مطالب اخیر وبلاگ :





توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.