بسم الله الرحمن الرحیم
عطیه های بی تکرار و پر سفارش خداوند !
ساری , گاهنوشته های محمود زارع
توضیح : یکی از تفاوتهای نسل فعلی با نسل قدیمی تر در تعاملات اجتماعی ( خانوادگی ) با کمال تاسف تا حدود قابل لمسی , کم توجهی به حق و حقوق اولیاء و پدر و مادر از سوی نسل نوجوان و جوان فعلی است ...
حالا علت یا علتهایش بماند گرچه ما این دلایل را در جای دیگری تا حدودی بررسی کردیم و در ادامه این سلسله نوشتار؛ قول بررسی دلائل این معضل را میدهیم , اما در اینجا قصدمان این است که با مراجعه به متون بیشتر کلاسیک ( و نیز متون جدید حسب ضرورت ) نکته هایی را که در کلام و کتاب بزرگان ما موجود میباشد , جمع آوری و در این مجموعه تحت نام «  عطای بی تکرار و پر سفارش خداوند » در همین وبلاگ یعنی ( ساری , گاهنوشتهای محمود زارع  ) ؛ منتشر نماییم ! البته چون قبلا کل مجموعه منتشر گردید در اینجا بخشهای مهمتر آن را انتخاب و در چند قسمت باستحضار مخاطبین میرسانیم.

آوای مادر (04)
پسرجان , گویمت پندی گهربار   
بکش بر دیده , خاک پای مادر
ترا نه ماه در دل پروریده
بود این ارمغان , کالای مادر
پس از آن روی سینه داد جایت   
که بر گوشت رسد آوای مادر
به بیداری بروز آورده شب را   
ببین روز و نگر شبهای مادر

کیمیای سعادت
فضل بن یحیی برمکی را در سینه قدری ( برص ) پدید آمد , عظیم رنجور شد و گرمابه رفتن به شب مبدل کرد که کسی از مرض او مطلع نشود.
پس ندیمانرا جمع کرد و گفت امروز در عراق و خراسان و شام و پارس , کدام طبیب را حاذقتر میدانند و بحذاقت مشهورتر است؟!
گفتند ( جاثلیق ) پارسی رئیس روحانی نصاری .
کسی فرستاد جاثلیق ز پارس ببغداد آورد و با او بسریر نشست و بر سبیل امتحان گفت :
مرا در پای فتوری میباشد , تدبیر معالجت همی باید کرد.
جاثلیق گفت :
از کل لبنیات و ترشیها پرهیز باید کرد و غذا, نخود آب باید خوردن بگوشت ماکیان یکساله. دو سه روزه چنان باید رفتار کرد تا من ترتیب ادویه نمایم.
فضل در شب از تمام آنچه طبیب قدغن کرده بود با اشتها تمام خورد .
روز جاثلیق برآمد و قاروره بخواست و بنگریست و رویش برافروخت و گفت :
من این معالجت نتوانم کرد. زیرا از ترشی ها و لبنیات ترا نهی کردم . تو خوراک فلان و فلان ... یکی یکی گفت ؛ تمام اینها را خورده ای .
فضل بر حدس و حذاقت طبیب آفرینها کرد و علت خویش را با او درمیان نهاد و گفت ترا بدین مهم خواسته ام و این امتحانی بود که کردم .
جاثلیق دست بمعالجت برده و آنچه در این باب بود بکرد.

 روزگاری برآمد و هیچ فایده ای نداشت . جاثلیق بر خود همی پیچید تا روزی با فضل بن یحیی نشسته بود گفت :
 ای خداوند بزرگوار آنچه معالجت بود نمودم , هیچ اثر نکرد , مگر پدر از تو ناخشنود است . پدر را خود خشنود کن تا من علت از تو ببرم .
فضل آنشب برخاست بنزد یحیی رفت و در پای او افتاد و رضای او بطلبید و آن پدر پیر از وی خشنود گشت و جاثلیق او را بهمان انواع معالجت کرد تا روی به بهبودی گذاشت و چندی برنیامد که شفای کلی بیافت.
پس فضل از جاثلیق پرسید که تو چه دانستی , سبب , ناخشنودی پدر است ؟!
جاثلیق گفت : من هر معالجتی بود بکردم سود نداشت .
گفتم این مرد بزرگ لگد از جایی خورده است بنگریستم هیچ کس نیافتم که شب از تو ناخشنود و برنج بخفتی , بلکه از صدقات و صلات و تشریفات تو بسیار کس همی آسوده است , تا بذهنم آمد که پدر از تو بیازرده است , میان تو و او نقاری است , من دانستم که از آن است ! و اندیشه من خطا نرفته . بعد از آن فضل جاثلیق را بکلی توانگر کرد و مراجعت بوطنش داد.


مهر مادر (05)
مادری پیر و پریشان احوال
عمر او بود فزون از پنجاه
زن بی شوهر و از حاصل عمر
یک پسر داشت , شرور و بدخواه
روز و شب در پی اوباشی خویش   
بیخبر از شرف و عزت و جاه
دیده بود او را ببر مادر پیر
یک گره بسته ی زر , گاه بگاه
شبی آمد که ستاند آن زر
بکند صرف عمل های تباه
مادر از دادن زر کرد ابا
گفت رو رو که گناهست , گناه
این ذخیره ست مرا ای فرزند
بهر دامادی ات , انشاء الله
حمله آورد , پسر تا گیرد
آن گره بسته ی زر, خواه مخواه
مادر از جور پسر شیون کرد
بود از چاره چو دستش کوتاه
پسر افشرد گلوی مادر   
سخت چندان که رخش گشت سیاه
نیمه جان پیکر مادر بگرفت
بر سر دوش و بیفتاد براه
برد در چاه عمیقی افکند
کز خیانت نشود کس آگاه
شد سرازیر پس از واقعه, او
تا نماید به ته چاه , نگاه
از ته چاه بگوشش آمد   
ناله ی زار حزینی ناگاه
آخرین گفته ی مادر این بود
آه فرزند , نیفتی در چاه !

                       


اثر همنشین (06)
ای پسر همنشین اگر خواهی
همنشینی طلب زخود بهتر
زانکه در نفس , همدم از همدم
نقش پیدا شود بخیر و بشر
مثل اخگر که با همه گرمی   
سرد گردد بوصل خاکستر
ورچه باشد فسرده طبع, انگشت
چون به آتش رسد , شود اخگر
گر تو خواهی که نیکنام شوی
دور باش از بدان , عزیز پدر
وین سخن را که گفت , ابن یمین
در صلاح و فساد آن بنگر
گر پسندیده , نادیدت , مشنو
ور پسند آیدت , از آن مگذر!

                                                  



غرامت ندامت
ای پسر , خیره سری , تا کی و چند
بار دوش پدری , تا کی و چند
رحم بر حال , دل افگارش , کن   
نظری بر تن بیمارش کن
دیگرش نیست بدل طاقت و تاب   
ای پسر , زود پدر را دریاب
بهر تو زحمت بسیار کشید       
تا بدین سن و بدین سال رسید
موی او از غم تو گشت سفید   
لیک دل را , بتو می داد نوید
که کنی یاری او در پیری       
چونکه افتاد , تو دستش گیری
این زمان با همه سوز و گداز   
هست با چون تو جوانیش , نیاز
زچه رو , غافلی از احوالش       
همه برباد دهی آمالش
آخر ای نو پسر کهنه وفا       
با پدر تا کی و تا چند , جفا
ترسم آنروز که بیدار شوی       
مستی از سر شده , هشیار شوی
رفته باشد پدرت از دستت       
مرغ اقبال پران از شستت
پدری بوده و رفته ست امروز   
چاره از چاره گذشته ست امروز



پند قند
دختر ای دختر من , مادر تو پیر شده
زار و افگار و پریشان و زمین گیر شده
من پذیرفته ام از دست طبیعت پیری
بامیدی که , جوانی تو و , دستم گیری   
این زمان جانب من هیچ نگاهی نکنی
نوگلی تازه و یادی ز گیاهی نکنی
دوش دوشیزه ی فکرم زغمت مینالید
دخترا مادر تو از ستمت می نالید
چمن زندگی من چه گلی بار آورد   
خاک بادا بسرم گل نه , همه خار آورد
صبحگاهان که گل صورت تو باز شود
نرگس مست تو از خوابگه ناز شود
نه سلامی نه علیکی نه نمازی نه نیاز
همه ظلمی همه جوری همه آزی همه ناز
واژه ی اول تو , مسئله ی دشنام است
قدم اول تو , مرحله ی دشنام است
گله کوتاه کنم و , شکوه دراز است دراز
چه بگویم چه کنم , قصه دراز است دراز
عصرگاهان که تو از مدرسه برمیگردی
در خیابان نه بپا , همره سر میگردی
التماسی که زتو مادر پیرت دارد   
زآنکه او آگهی از سر ضمیرت دارد
کاغذ از دست جوانان ستم پیشه مگیر
بهر ببریدن شاخ خردت , تیشه مگیر

ساری , گاهنوشته های محمود زارع
...

آفرین لاهوری
سفر صاحب هنر را قیمت افزای شرف باشد
نگردد کس خریدار گهر , تا در صدف باشد
سخنور میشود بدنام , از یک شعر بی معنی
پدر را میکند رسوا , پسر چون ناخلف باشد


نکوهش افتخار به نسب
هر پسر کاو از پدر لافد نه از فضل و هنر
فی المثل گر, دیده را مردم بود , نامردم است
شاخ و برگ ار چند باشد بر درخت میوه دار
چون ندارد میوه , باز اندر شمار هیزم است !




* نفایس اویسی / جلد اول / باب بیست و چهارم ص 997 
 
 

ماخذ :
--------
(01) (واعظ قزوینی)
(02) (واعظ قزوینی)
(03) ( احمد عالم زاده بروجردی)
(04) ( فیاض کاشانی )
(05) (یحیی دولت آبادی)
(06) ( ابن یمین)


ساری , گاهنوشته های محمود زارع
ادامه دارد ...

گاهنوشته های محمود زارع
www.mzare.ir

مطالب مرتبط :
... حقوق پدر و مادر در ادبیات اخلاقی(01)
... حقوق پدر و مادر در ادبیات اخلاقی(02)
... حقوق پدر و مادر در ادبیات اخلاقی(03)






توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.