بسم الله الرحمن الرحیم
عطیه های بی تکرار و پر سفارش خداوند !
ساری , گاهنوشته های محمود زارع
توضیح : یکی از تفاوتهای نسل فعلی با نسل قدیمی تر در تعاملات اجتماعی ( خانوادگی ) با کمال تاسف تا حدود قابل لمسی , کم توجهی به حق و حقوق اولیاء و پدر و مادر از سوی نسل نوجوان و جوان فعلی است ...
حالا علت یا علتهایش بماند گرچه ما این دلایل را در جای دیگری تا حدودی بررسی کردیم و در ادامه این سلسله نوشتار؛ قول بررسی دلائل این معضل را میدهیم , اما در اینجا قصدمان این است که با مراجعه به متون بیشتر کلاسیک ( و نیز متون جدید حسب ضرورت ) نکته هایی را که در کلام و کتاب بزرگان ما موجود میباشد , جمع آوری و در این مجموعه تحت نام «  عطای بی تکرار و پر سفارش خداوند » در همین وبلاگ یعنی ( ساری , گاهنوشتهای محمود زارع  ) ؛ منتشر نماییم ! البته چون قبلا کل مجموعه منتشر گردید در اینجا بخشهای مهمتر آن را انتخاب و در چند قسمت باستحضار مخاطبین میرسانیم.

سایه پدر
فضل بن سهل , وزیر مآمون , یکی از متمول ترین افراد عصر خود بود که دختر خود را ( پوران ) بجهت مآمون عقد کرد و مخارجی مصرف عروسی نمود که عقل باور نمیکند.
مهریه دختر خود را چنین مقرر کرد که ؛ هر وقت پوران خانم بحضور مآمون وارد شود خلیفه بجهت احترام او قیام نماید.
این خاتون از کشته شدن پدرش فضل بی خبر بود .
روزی بر مآمون وارد شد , مآمون بجهت او قیام نکرد , فورا مقتعه از سر برداشت و فریاد ( وا ابتا ) بلند نمود .
مامون پرسید از کجا بر تو معلوم شد که پدرت فوت نموده ؟!
گفت : از اینکه مرا قیام ننمودی فهمیدم که سایه عزت پدری از سرم کوتاه شد !

ساری , گاهنوشته های محمود زارع

دامان مادر
کسیکه ناز مرا می کشید , مادر بود   
کسیکه حرف مرا می شند  , مادر بود
کسیکه گنج بدستم سپرد , بود پدر   
کسیکه رنج بپایم کشید , مادر بود

اگرچه موجب پیدایشم , پدر باشد(؟!)
ولی کسیکه مرا پرورید , مادر بود
کسیکه در غم و اندوه و در پریشانی   
بدردهای دلم میرسید , مادر بود

کسیکه دور اگر می شدم زدامانش
برهنه پا زپی ام می دوید , مادر بود
کسیکه در دل شب از صدای گریه من
سپندوار زجا می جهید , مادر بود

کشید رنج زآغاز زندگی , تا مرد   
کسیکه خیر زعمرش ندید, مادر بود !

***

بی احترامی به مادر !
در زمانهای پیشین , در میان قوم بنی اسرائیل , جوانی بنام « جریح » زندگی میکرد . وی از شهر و قریه و اجتماع , دور بود و در بیابانی معبدی داشت و همواره مشغول عبادت بود و در این مسیر بقدری کوشا بود که مردم علاقه و ارادت خاصی باو پیدا کردند. حتی شاه و رجال آن دیار , مرید او شده بودند.

روزی در معبد مشغول عبادت بود , مادرش بدیدار او آمد و مشغول نماز بود. چند بار وی را صدا زد . جریح صدای مادر را می شنید ولی جوابش را نمی داد ( رسول خدا صل الله علیه و آله فرمود , اگر جریح عالم و فقیه می بود , می دانست که اگر نمازش را می شکست و جواب مادرش را می داد ثوابش بیشتر بود ) .
 
مادر از بی اعتنایی پسر دلسوخته شد و گفت :
برو امیدوارم از دنیا نروی مگر اینکه گروههایی از مردم فاسق و فاجر , دور ترا بگیرند , من اینهمه راه آمده ام , تو در را باز نمیکنی و جواب مرا نمی دهی؟ این بگفت و از معبد دور شد.

جریح روز بروز از نظر مقام اوج می گرفت تا اینکه عابدها و زاهدهای کوتاه نظر و آزمندان زمان به او حسد بردند.

طبق مثل معروف ( حاسد از چاقی دیگران , لاغر میشود ) دیگ حسد آنها بجوش آمد و میگفتند چرا باید جریح دارای اینهمه مقام باشد و خاص و عام , و شاه و رعیت , مرید او باشند ؟!

[ مسلمان زاده ؛ ایمن از بالا نشینی هایت مباش که کردگار را خدعه همی بسیار و فرادست خدعه گزاران قهار میباشد! 
کردار خداوندگار در بذلت کشاندن بعضی ها ... عجیب عبرتی است !
اول خیلی آنها را بالا میبرد و مقام خاصی از آنها در دیده مردم نقاشی میکند , گویا همچون پهلوانی که برای محکم کوفتن , رقیب را بر دست ببالاتر برد تا محکمتر بکوبدش !!!

 تجربه میگوید که هر نام و نشان داری در لبه تیز و لرزان و بس خطرناکی راه میرود , بسیار باید متوجه جوانب باشد و از کمترین انحرافی هم حتی خیال راحت بسر نداشته باشد!

 بسیار عزیز ذلیل شده را در دنیا هر روزه می بینیم و عبرت نمیگیریم که باز این خود از عبرتها و بهتر بگویم که از رازهای الهی است و از اسرار که در عین پیدایی برای ذلیل شدگان در آتیه همچنان پوشیده و نادیده میماند تا آخرین لحظه که فقط فرصت می یابد تا که این حسرت را درک کند , نه آنکه مهلت بیابد !

مهلت را در طول روزها و سالهایی که عزیز بود و مطرح و بر سر نام و بام ؛ بدو داده بود . در واقع همین روزها و شبها و سالها , زمانهای مهلت و آزمون بزرگان است . ... بزرگان , بخصوص بزرگانی که بر مردمی مظلوم در جاجای زمین بنوعی از انحاء اختیار داشته و یا حاکمند و علی الخصوص مظلومین بیکس ... و بویژه که بر مظلومین محب خداوند تبارک و تعالی , حاکم باشد ...

که داند بجز ذات پروردگار
که فردا چه بازی کند , روزگار 

.... من هم اینک تیره روزی آل خلیفه و دیگر آل و وال ها و ... را در آتیه ای نه چندان دور بروشنی می بینم و ... !]

بدنبال این افکار آلوده , زنی که مشهور بفاحشگی و هرزگی بود , بحضور آورده و قدری پول باو داده و گفتند تو همیشه , از زنا حامله میشوی, وقتیکه بچه زائیدی , آنرا بمعبد جریح ببر و در آنجا بگذار و بگو :
تو در فلان وقت با من درآمیختی و این بچه از آن فعل زشت توست , بردار و دیگر کاری نداشته باش.
تا چشم زن هوسباز به پولها افتاد دلش رفت و این پیشنهاد را پذیرفت.

زمانیکه وضع حمل کرد, بچه اش را به معبد برد و به جریح گفت این بچه از آن تست , بردار و بزرگش کن !
طبق نقشه قبلی عده ای در اطراف معبد آمده و بچه را برداشته و نزد پادشاه بردند و جریان زنای جریح را بپادشاه گفتند
( در واقع زمان زنای واقعی جریح همان موقع بود که نشکستن نمازش را بحساب عبادت خدا(!) بر جواب دادن به بانک مادر ترجیح داده بود - بفهم ! )

پادشاه از این گزارش بی اندازه ناراحت شد و دستور داد فورا بروید معبد جریح را خراب کنید و او را دستگیر کرده بیاورید . مردم رفتند با یک وضع عجیبی معبد را خراب کرده و جریح را با رسوایی تمام کشان کشان نزد پادشاه آوردند در حالیکه مردم باو می رسیدند و آب دهان بصورتش می انداختند .

پادشاه نیز از شدت غضب بدون تحقیق دستور داد او را بدار آویختند و اعلام کرد که مردم جمع شوند و منظره بدار زدن جریح را ببینند و در آن میان مادر جریح با سایر مردم بگرد دار اجتماع کردند .

جریح در بالای دار چشمش بمادر خود افتاد و نفرین مادرش بیادش آمد که گفته بود: 
امیدوارم در آخر عمر جماعتی از فساق و فجار بدور تو باشند و تو بمیری!

مادرش را صدا کرد و گفت : مادر جان آنروز بمعبد آمدی من بتو اعتنا نکردم , نفهمیدم , غلط کردم , مرا ببخش , از من راضی شو .
مادر گفت : اکنون که پشیمان هستی , ترا بخشیدم و از تو راضی شدم .

در این هنگام جریح قوت و قدرت روحی پیدا کرد و گفت : آن بچه ای را که بمن نسبت می دهند , بیاورید تا او را ببینم. بچه را آوردند .
 در این وقت جریح سر به آسمان بلند کرد و گفت :

 پروردگارا ! تو میدانی که این تهمت و افتراء است که بمن زده اند و من بی گناهم . این نسبت ناروا را از من رفع کن!
سپس رو بکودک کرد و گفت : « ایهاالصبی انطق باذن الله و اخبرنا ابیک » یعنی ای کودک ! به اذن خدا سخن بگو و پدر خود را معرفی کن .

 کودک باذن الهی با زبان فصیح گفت :
ای مردم ؛ ساحت مقدس جریح از این آلودگی ها دور است . او پدر من نیست , پدر من فلانی است . خدا حکم کند میان من و مادرم که نطفه مرا بحرام بسته اند.

پادشاه از این حادثه عجیب حیران شد ؛ فورا دستور داد جریح را از دار پایین آوردند. خیلی از او معذرت خواست , فوق العاده باو احترام کرد و سپس دستور داد معبدش را باشکوه تر از قبل ساخته و تمام آنهائیکه نقشه قتل جریح را طرح کرده بودند بسزای اعمالشان رسانید.
جریح هم سوگند خورد که دیگر از مادر خود جدا نشود و پیوسته او را خدمت کند.

***
ندای پدر
پسر جان , قدر دان نان پدر را   
ز مادر کم مدان شآن پدر را
پدر خواهد ترا چون جان شیرین   
بلب کمتر رسان , جان پدر را

جنان تحت قدوم امهات است
ولی شرط است , فرمان پدر را
پدر تا جان بتن دارد, پسرجان
مده از دست , دامان پدر را

برد رنج از پی آسایش تو   
مکن کفران , احسان پدر را
پسر را میدهد بر خویش ترجیح
ببین ایثار شایان  پدر را

ساری , گاهنوشته های محمود زارع
ادامه دارد ...

گاهنوشته های محمود زارع
www.mzare.ir

مطالب مرتبط :
... حقوق پدر و مادر در ادبیات اخلاقی(01)
... حقوق پدر و مادر در ادبیات اخلاقی(02)
...



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.