بسم الله الرحمن الرحیم
عطیه های بی تکرار و پر سفارش خداوند !
ساری , گاهنوشته های محمود زارع
توضیح : یکی از تفاوتهای نسل فعلی با نسل قدیمی تر در تعاملات اجتماعی ( خانوادگی ) با کمال تاسف تا حدود قابل لمسی , کم توجهی به حق و حقوق اولیاء و پدر و مادر از سوی نسل نوجوان و جوان فعلی است ...
حالا علت یا علتهایش بماند گرچه ما این دلایل را در جای دیگری تا حدودی بررسی کردیم و در ادامه این سلسله نوشتار؛ قول بررسی دلائل این معضل را میدهیم , اما در اینجا قصدمان این است که با مراجعه به متون بیشتر کلاسیک ( و نیز متون جدید حسب ضرورت ) نکته هایی را که در کلام و کتاب بزرگان ما موجود میباشد , جمع آوری و در این مجموعه تحت نام «  عطای بی تکرار و پر سفارش خداوند » در همین وبلاگ یعنی ( ساری , گاهنوشتهای محمود زارع  ) ؛ منتشر نماییم ! البته چون قبلا کل مجموعه منتشر گردید در اینجا بخشهای مهمتر آن را انتخاب و در چند قسمت باستحضار مخاطبین میرسانیم.

فرمان یزدان ( نیکی به پدر و مادر قرینه توحید )
آفریدگار جهان , جهانیان را بفرمانداری و خدمتگذاری پدر و مادر امر فرموده و نیکویی درباره آنان را قرین بندگی و عبادت خود شمرده ؛ چنانکه فرماید :
حق من بتوحید بگذارید و پدر و مادر را نیکو دارید که آفریننده تو منم و پرورنده تو ایشان !

ساری , گاهنوشته های محمود زارع

پس همگان را واجب آید که فرمان خداوند را بگوش جان بشنوند و بدان کار بندند و از نیکویی و فروتنی درباره آنان دریغ نکنند و با سخنان درشت خاطر ایشان را رنجه نسازند و از خدای عز و جل پیوسته مرایشان را طلب آمرزش کنند ...

... و بدانند هر که فرمان خداوندی را کار بندد و در نیکو داشت پدر و مادر بکوشد و حق آنان را که قرینه توحیدست , بگذارد بسعادت دنیا و آخرت فائز گردد

... و هرگاه راه خلاف سپرد و مراعات حقوق والدین بنیکویی واجب نشمرد در هر دو جهان بسختی و محنت گرفتار آید.

پسری را , پدر وصیت کرد
کای جوانمرد , یاد گیر این پند
هر که با اصل خود وفا نکند
نشود دوستکام و دولتمند

...از مادر بزرگ , پسر میشود , بزرگ
 شادابی عقیق , زخاک یمن بود
...خونی که داد سرور آزادگان , حسین
 مرهون تربیت و شیر مادر است .



( اولادنا اکبادنا )
گویند پدر و پسری را نزد حاکم بردند که چوب زنند , اول پدر را انداختند و صد چوب زدند , آه نکرد و دم نزد !
 بعد از آن پسرش را انداختن و چون یک چوب زدند , پدرش آغاز ناله کرد ,
حاکم گفت تو صد چوب خوردی و دم نزدی , حال به یک چوب که پسرت خورد اینهمه ناله و فریاد میکنی ؟!
گفت آن چوبها را بر تن من میزدید و من تحمل میکردم ؛ اکنون که بر جگرم میزنید , تحمل ندارم !

مباد سایه پیر از سر جوانی , کم
 که لطف شاخ گل , از ریشه کهن باقیست !

وقاحت بلاهت (03)
پدری با پسرش گفت بخشم
که تو آدم نشوی , جان پسر!
گر, کسان جامع شر و خیرند
از سروپای تو بارد همه شر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم , سر
دل فرزند ازین حرف , شکست
بیخبر روز دگر , کرد سفر

رفت از آنشهر بشهری که شود
فارغ از سرزنش تلخ پدر
رفت از پیش پدر تا که کند
بهر خود فکر دگر , کار دگربر

سالها رفت و پس تلخی ها
زندگی گشت بکامش چو شکر
عاقبت شوکت و والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر
تا ببیند پدر آن جاه و جلال
شرمساری برد از طعنه , مگر

پدرش آمده از راه  دراز   
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خودخواهی و کبر
بسروپای وی افکند , نظر

گفت ای پیر شناسی تو مرا ؟
گفت ؛ کی میروی از یاد پدر
گفت ؛ گفتی که من آدم نشوم
حالیا حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این حرف و برون شد از در
من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی , جان پسر !

ادامه دارد ...

گاهنوشته های محمود زارع
www.mzare.ir

مطالب مرتبط :
... حقوق پدر و مادر در ادبیات اخلاقی(01)
... حقوق پدر و مادر در ادبیات اخلاقی(02)
...



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.