ساری,گاهنوشته های محمود زارع:توضیح : دلنوشته ای بود از دفتر گفتگوهای تنهایی پدر که بیشتر در جوانی مینوشتن من قرصتی پیدا کردم تا از نزدیک بیشتر به نوشته ها و تفکراتشان آشنا بشوم . این متن آنقدر بر من اثر گذاشت و برایم جالب بود که تنها طبق معمول برای مختصر کردن آن قسمتهایی را از آن انتخاب و در این پست منتشر میکنم . عنوانش در دفتر ایشان چیز دیگری بود اما من ترجیح میدهم این مقدار را " بازی زندگی " بگذارم یا هر عنوانی که شما بدهید مهم نیست . امیدوارم برای دوستان مخاطب هم مفید قرار بگیرد ( میترا )
ساری , گاهنوشته های محمود زارع
...  وقتی احساس می كنی  كه نگاهی جدا از نگاه دیگران به زندگی داری اما مجبور می شوی یا خود را مجبور می كنی كه مانند همگان زندگی كنی ، این كاری است بسیار مشكل .این نحوه زندگی در واقع نوعی غافلانه زندگی كردن است . یعنی تعمدآ غافلانه زیستن نه غفلتی از سر غفلت ! ...

... از جهاتی و از مناظر متفاوتی ما در غفلت هستیم و زندگی غافلانه ای داریم . یعنی غالب ما اینگونه ایم الا اندكی و یا جز در اندك زمانهایی! وقتی مانند ماهی غرق در دریائیم ، تصور هم نمی كنیم كه خشكی هم واقعیتی و یا كیفیتی است برای نفس كشیدن . فلذا چون در داخل زندگی هستیم و با فرمولهای آن مشغول و درگیریم ، پس غافلیم ...
... حقیقت این جهان آن است كه ، جهان لایه لایه بوده و دارای بطون زیادی است . اینكه از لایه ها و بطون این جهان و كلآ امورات آن و عالم  هستی با خبر باشیم ، ادعایی است گزاف و نادرست . لذا چون از لایه های پنهان از دید و منظر خویش بی خبریم ، پس غافلانه زندگی می كنیم .

... ما از عیوب و نقایص تمامی كارهایمان بدرستی با خبر نبوده و نیستم . و همین بزرگترین غفلت اغلب آدمیان است . پس آنچه دائر بر مدار زندگی غالب ما انسانهاست ،این است كه ما به اندازه فهم و دركمان از عالم، مشی و نحوه زندگی داریم.

 اگر بپذیریم كه زندگی ما در ارتباط تنگاتنگ و مستقیم با معلومات ماست، لامحاله می پذیریم كه در روابط مستقیم با مجهولات ما نیز هست .
یعنی این نیز درست است كه بگوئیم ما به اندازه ایی كه نمی دانیم زندگی می كنیم . چون اگر بالاتر از این معلومات فعلی ، بصیرتی داشتیم ، قطعآ نوع زندگی ما هم تغییر می كرد . این موضوع دیگر امری بدیهی است.

عنكبوت ار طبع عنقا داشتی
از لعابی خیمه كی افراشتی


          ما متناسب و در خور با جهان خویش و جهان بینی خویش زندگی می كنیم و فی الواقع زندگی ما عكس العملی است از نحوه بینش ما از زندگی ...

...اینكه در عین درونی متفاوت ,ظاهرت مثل بقیه است ،اینکه اگر در شهر كورانی ، در عین بینایی مثل كوران عصا در دست باشی ، اینكه دشمن خویش را [كه فكر می كند تو نمی دانی او دشمنت هست] بشناسی ولی رابطه دوستی با او داری . از درون خبر داری ، غافلانه بنمائی و ... در واقع یك رفتار غافلانه است.  

... چنین شخصیتی غافلانه زندگی نمی كند ، ولی غافلانه رفتار می كند . یعنی تعمدآ خود را به رفتار غافلانه می كشاند و می نمایاند . این معنی با معنی ریا و نفاق فرق دارد . اگر باجمع نباشی تنها می شوی ، اگر غافلانه رفتار نكنی، منزوی می شوی ، بی اثر می شوی، بی حكم می شوی .

           باز در اینجا كسانی كه به این خط رسیده اند . به چند دسته می شوند عده ای حكم باطن را در ظاهر هم تسری می دهند و فارغ از نگاه خلق ، بر باطن می روند. شاید صوفیه ؛ البته اندک اهالی صوفیه واقعی؛ و امثالهم را بتوان شاهدین مثال این گونه انسانها آورد . یعنی رنج و تعب رل بازی كردن ، نقش بازی كردن را بر خود هموار نمی كنند .یك شخصیتی باقی می مانند . اینان گرچه عزیزند ولی در مقام، نازل تر از آنهایی اند كه خود را مجبور به تظاهر می كنند . اینان خود را مأمور و موظف می كنند . لذا این وضعیت برای چنین شخصیتی پارادكسیكال می شود كه البته هر شخصیتی تاب تحمل چنین زیستنی را ندارد .

          این شخص جانی پیدا می كند كه بقول آن مرد بزرگ در خورد تنش نیست و این جان باصطلاح ؛بزرگتر از قفس تن میبابا محمود شود . این بی تناسبی_ اگر واژه درستی باشد كه نیست _اجباری ، شروع دشواریهاست . شما شیری دارید كه ظرفی آ ورده اند از حجمش كمتر است . لذا شیر سر می رود و می ریزد . دشواریهای مهم زندگی آن عده و لو قلیل همین است و از همین زاویه تولید می شود ...
... مبهم مینماید، منزوی شده ام. میل به ارتباط ندارم. از سر اجبار و استیصال مجبور میشوم آداب خود آفریده را مراعات كنم. باز البته این از نقص من است ، چون بایستی ظرفیتهای لازم را برای چنین نقشی در زندگی بدست آورد و یا اینكه در واقع به آدمی اعطاء شود و لذاست كه احساس میكنم حتی دعاهایم هم با بقیه دور و بری ها فرق كرده است...

گاهی در اندیشه ام كه چرا مثل بقیه مردم مثلا به زیارت نمیروم ، در مراسم جمعی زیاد شركت نمیكنم و..... اما در این میانه دارم میسوزم... ماندن در این وضعیت بدتر از آمدن به این موقعیت است. كاش آدمی در مرحله قبل از این مرحله ، گیر كند و بماند و نیاید! حال كه آمدی ، نباید متوقف شوی . چون توقف یعنی حكم به تناقض ، حكم به..... ! اما با چه ابزاری باید رفت؟!

... خلاصه اینكه آدمی احساس میكند كه كسی محرم او نیست و اصلا كسی به او نمیتواند نزدیك شود و محرم كسی نیست. تنهائی سختی به آدم هجوم می آورد . شاید صحیحتر این باشد كه خود نمیتواند دایره مشی و زندگی خویش را آنچنان وسعت دهد كه هر كسی و هر شریعتی و روشی را در این دایره جای دهد ...

          حالا باید خود را آسوده كنی. گاهی بدلائلی – به هزار و یك دلیل – با عناصری آسوده میكنی ، كه این وضعیتی را به آدم میدهد كه از چشم مردم می افتی. و امان از زمانی كه عوام الناس بوئی از این تناقض تو ببرند. اگر بدارت نكشند شانس آورده ای و بختیاری. سیل انواع تهمتها و سوءظن ها و..... به سمت تو روانه خواهد شد.

اینكه با علم آنهم در سطح بالا به تاثیر نامطلوب دود سیگار بر ارگانیسم بدن ، همچنان باو می چسبی ؛ اینكه از مظاهر زیبائی هائی كه خداوند داده و در دست دیگر ابناء بشر ، ضایع و بی قدر می بینی ، در رنج و تعب هستی و ... میشوی لاغر ! میشوی مشكوك! میشوی.....! ! رفتارهای پرخطر در كمین خواهند بود...

          در اینجاها بعضی از مظاهر عطیه خداوندی در قالبهای متفاوت و متعدد زندگی از عطر و بو و رنگ و فرش و فراش و... میتوانند ، قطاع الطریق شوند و شده اند. بسیار زیاد در تاریخ چنین شخصیتهائی را داشته ایم كه روزگار چنین بلایائی را بر سرشان آورده است.البته نمیتوان و نباید حكم به انحراف آنان داد، بلكه میتوان از جایگاههای لغزش ( لغزش در اینجا به معنی توقف در این مرحله ) در اینجاهها سخن گفت و اشاره كرد...

حتی آستان مقدس و اهورائی پیامبر عالیقدر را با گرایش و حرمت مقدسی که بزن داشت  بعضی ها بر تصور دیگری ( بنا به دلیل قیاس به نفس ) گرفتند! حالا خدا نكند كه زمانه هم با تو دشمنی كند. یعنی یهودیانی باشند كه بخواهند ....... با تو در نزاع باشند. مع الاسف همواره این یهودیان جهود پیشه برای چنین شخصیتهائی در هر عصر و زمانه ای وجود دارند... خوب پس یا نباید به اینجاها برسی ( كه ظاهرا نمیتوانی و در كف اختیارت نیست ) و یا وقتی رسیدی و یا حتی قبل از رسیدن به این مرحله باید آداب و قواعد و فرمولهای چنین وضعیتی را آموخته باشی. وقتی پشت رل اتومبیلی در حال حركت قرار گرفته ای ، لامحاله باید قواعد رانندگی را در حداقل راندن ، بدانی!...

...  آیا میتوان تصور كرد كه همه كس تحمل دارند كه بفهمند ( یعنی بدانند و حتی ببینند ) كه دیگرانی در دل دشمن اویند ، اما دستبابا محمود . جوانی دوستی ظاهری گشاده اند، او همچنان بر آداب دوستی ، دست دراز كند و باصطلاح دست دوستی بدهد. اما نگوید و حتی ننماید كه میداند كه او می داند تو دشمنش هستی ...

          لب دوختگی اولین و مهمترین ادب چنین وضعیتی در زندگی است. و این بود كه من احساس كردم همواره سر در كار فریب خویش بوده ام. بلی باید خود را فریفت و سر خود كلاه گذاشت آنهم كلاهی تا گوش كه حتی جلوی چشمانت را هم بگیرند ، تا نبینی ، نگوئی و....

          اولین ابزار ، وسیله ، ادب ، فرمول یا هر چه كه میخواهید بنامیدش ، لب دوختگی است. حالا من مدعی نیستم كه اسراری میدانم ، رازهائی میدانم و بله چون ...

... زمانهائی این احساس بسیار مرا در خود پیچیده بود و گرفتار این پارادكس عجیب شده بودم. این بود كه قدرت عجیبی در تظاهر پیدا كرده بودم و بهمین دلیل بسیار میترسیدم كه به مرز سالوسی و نفاق نیفتم . و بهمین جهت بطور عجیبی در تشخیص نفاق و ریاء و تظاهر و امثالهم تبحر پیدا كردم. واقعا میگویم. حتی گاهی برای یقین بیشتر ، تست و آزمونهائی هم داشته ام كه تقریبا اگر نگویم صددرصد ، بلكه نزدیك به این حد در آزمونهای خویش جواب مثبت میگرفتم و متوجه میشدم كه درست فهمیده بودم و همانطوری بود كه حدس زده بودم! این بود كه احتمالا هیچ دوستی كه بتوانم جلویش با صدای بلند فكر كنم ندارم. دوست بدینمعنی كه اگر هم چندان ضرورتی نداشته باشد ، لااقل از اینكه نیازمند پنهان كردن فكر در پیشگاه او نباشم را هم نداشته ام...

... خدایا چه بختیار و خوش اقبالند كسانی ؛یا بودند كسانی؛ كه در این وضعیتها ، كسی را بر سر راهشان قرار دادی كه توانستند دلیلی برایش باشند.شما شاید بفرمایید مگر خدا ، پیغمبر ، ائمه و...نبودند؟! اما میگویم ، نور آنها چنان بر چشمانم میتابید كه قدرت جذب مستقیم آنرا نداشتم و ندارم، بدون عینك نمیتوانم درك فیض نور آنها را داشته باشم.منتظر عینكی هستم تا از خیرگی من در چنان نوری كم كند، دستم بگیرد، كمكم كند، مثلا غبطه میخورم كه مولوی چه خوش شانس و بختیار بود كه شمسی را در سر راه تقدیر خویش یافت . من چی؟! ... اما در همین حد هم ، همداستان و دلیلی نداشتم یا داشتم و ندیدم و یا دارم و نمی بینم....دیگه این شوق ، این انتظار ، برایم  كشنده میشود.

... پس بنای كار بر غفلت است. حالا عمدی یا غیر عمدی. یكی میداند كه غافل است، یعنی می نماید كه غافل است و یكی نمیداند كه غافل است. اولی مضطرب و جوشان و دومی راحت و آسوده ! ...

... باید باشند كه به ایل و تبارشان افتخار كنند، باید باشند و به پست و مقام شان فخر بفروشند، باید باشند كه به پول عشق بورزند. گویا باید باشند كه حریص و حسود باشند ، گویا ، البته گویا.....(نمیدانم) تا كار بسامان شود. خداوند حكیم مگر نفرموده: « واعلموانماالحیوة الدنیا لعب و لهو و زینة و تفاخر بینكم و تكاثر فی الاموال و الاولاد » دنیا جز بازی و لهو و زینت و فخرفروشی و مال و اولاد افزون كردن نیست. خود اینگونه مقرر فرمود و خود حكمش را هم بیان فرمود.الآن دیگه موقع ، موقع آن ‌‌[ « وغیر » اكثرهم لا...] میباشد، كه اگر بنده خدایند و بر سبیل خداوند صورت داده شدند و افتخار خداوند در خلقت مخلوقات هستند، با این بیان و با این وضعیت، آداب بیاموزند. دانستن را با عمل كردن تفاوتهاست و راههای طی نشده زیاد. عالم باید عازم هم باشد.....! بیراه نگفتند كه :

استن این عالم ای جان غفلت است
هوشیاری مردمان را آفت است!!


...           از این جهت همه مشغول بازی اند. و بیشتر بازی شبیه قمار، كسی نان زیركی خویس را در این بازی – در یك نگاه عالی تر – نمیخورد، بلكه نان بخت و اقبالش را میخورد. زیاد نباید چون و چرا كرد. آدمهائی مثل من مشكل زا هستند، البته اگر چون و چرا كنند! كه من بدلیل تكفل عده ای مجبورم به چون و چرا نكردن! یعنی بدون اینكه از چیزی بترسم، در یك خودسانسوری محض و مطلقه بسر می برم.... اگر كور نباشی ما را خواهی دید ... ( محمود )
بابا محمود . جوانی



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.