ساری,گاهنوشته های محمود زارع:شانزدهم : ادب است . باید كه مرید مودب و مهذب الاخلاق باشد و درحضور شیخ به وقار و سكون و تعظیم بنشیند، تا از وى سخن نپرسد سخن نگوید، و آن چه بگوید به سكونت و رفق و راستى گوید، و اگر خلاف ادبى از او صادر شود به ظاهر و باطن استغفار نماید و به طریق احسن عذر خواهد.

ساری , گاهنوشته های محمود زارع
و من الادب استعظام ذنبه و ان قل . و فى الخبر: ان المومن یرى ذنبه كالجبل فوقه و یخاف ان یقع علیه . و المنافق یرى ذنبه كذباب مر على انفه .( امالى طوسى ج 2، ص 140، با اندكى تفاوت .)

و از ادب است بزرگ شمردن گناه خود هر چند كم باشد. و در خبر است كه : همانا مومن گناه خود را چون كوهى بالاى سر خود مى بیند و بیم آن دارد كه بر سرش فرود آید. و منافق گناه خود را چون پشه اى بیند كه بر بینى اش گذشته است .

قیل للاسكندر: لم صار تعظیمك لمعلمك اعظم من تعظیمك لابیك ؟ قال : لان والدى سبب حیاتى الفانیة ، ومودبى سبب حیاتى الباقیة .

به اسكندر گفتند: چرا بزرگداشت تو نسبت به معلمت از پدرت بیشتر است ؟ گفت : زیرا پدرم سبب زندگى فانى من است ، و معلم و ادب آموزم سبب زندگى باقى من .

قال محمد بن ابى الورد: آفة الخلق فى حرفین : الاشتغال بالنافلة و تضییع الفرض ، و عمل الجوارح بلا مواطاة القلب .

محمد بن ابى الورد گوید: آفت مردم در دو چیز است : اشتغال به مستحبات با تضییع واجبات ، و عمل اندام بدون موافقت و همراهى دل .

قال ابوحفص : و من الادب تعظیم جمیع الخلق و ان ینا عنه القلب ، و ازدرته العین ، فان كل احد من المسلمین كائنا من كان لایخلو من فضل الله . قال : كن لربك عبدا و لاخوانك خادما. و اعلم انه لا احد من المسلمین الا و له مع الله سر، فاحفظ حرمة ذلك السر.

ابوحفص گوید: از جمله ادب ، بزرگداشت همه آفریدگان است هرچند دل از او دور و بیگانه بوده و چشم ، او را خوش ندارد. زیرا هیچ یك از مسلمانان - هر كس كه باشد - از فضل خدا خالى نیست . گوید: پروردگارت را بنده باش ، و برادرانت را خادم . و بدان كه هیچ یك از مسلمانان نیست جز این كه با خدا سرى دارد، پس حرمت آن سر را نگاه دار.
در هیچ سرى نیست كه سرى ز خدا نیست

وقد جمع شیخ المشایخ عبدالله السرى السقطى رحمه الله آداب الفقر فى كلمة فقال : ان لایسال من احد شیئا، و لایكون معه شى ء یعطى احدا.

و شیخ المشایخ عبدالله سرى سقطى (ره ) آداب فقر را در یك كلمه جمع كرده ، گوید: (فقیر) آن است كه از هیچ كس چیزى نخواهد، و چیزى هم نداشته باشد كه به كسى دهد.

و قال الحسین بن منصور: من اراد ان یذوق شیئا من هذه الاحوال فلیكن كما كان فى بطن امه مدبرا غیر مدبر، مرزوقا من حیث لایعلم ، او یكون كما یكون فى یوم القیامة .

و حسین بن منصور گوید: هر كه خواهد چیزى از این حالات را بچشد باید همان طور كه درشكم مادرش بوده ، باشد كه در آن جا تدبیرش با دیگرى بوده و خودش تدبیر كننده نبود، و از جایى كه گمان نداشت روزى داده مى شد. یا این كه آن گونه باشد كه در قیامت خواهد بود.

و من الادب ان یكون مراد العبد مراد الله تعالى فیه ، فلایقول فیما یقول : انا و نحن و لى ، فانه اذا قال العبد، انا، قال الله : تعست ، بل انا، و اذا قال العبد: لا، بل انت یا مولاى ، قال المولى : بل انت یا عبدى .


و از جمله ادب آن كه : مراد بنده مراد خدا درباره او باشد، پس در آن چه میگوید: من و ما و براى من نگوید، زیرا وقتى بنده بگوید: من ، خداوند گوید: تباه باشى ، بلكه من . و چون گوید: نه ، بلكه تو اى مولاى من ، مولا گوید: بلكه تو اى بنده من .

و فى حقایق الاسرار عن النبى صلى الله علیه و آله : لایقول احدكم : عبدى و امتى ؛ كلكم عبدالله ، و كل نسائكم امة الله ، و لیقل : غلامى و جاریتى و فتاى - الحدیث .( احیاء العلوم ج 3، ص 141.)

و در حقایق الاسرار از پیامبر صلى الله علیه و آله روایت است كه : هیچ یك از شما نگوید: بنده من و كنیز من ؛ همه شما بنده خدایید، و همه زنانتان كنیزان خدایند؛ و باید بگوید: غلام من ، جاریه من ، جوانك من ....

قال السرى رحمه الله : من اطاع من فوقه اطاعه من دونه ، و من عجز عن ادب نفسه كان عن ادب غیره اعجز. و خیر الادب الورع ، و خیر الورع حفظ اللسان عن المدح و الذم .

سرى (ره ) گوید: هر كه از مافوقش اطاعت كند زیردستانش او را فرمان برند، و هر كه از تادیب خود ناتوان باشد از تادیب دیگران ناتوانتر است . بهترین ادب پرهیزكارى است ، و بهترین پرهیزكارى نگاهدارى زبان از مدح و ذم (دیگران ) است .

و قیل : اول ما یودب المبتدى التبرى من الحركات المذمومة ، ثم التنقل الى الحركات المحمودة ، ثم التفرد لامر الله ، ثم التوقف ، ثم الرشاد، ثم الثبات ، ثم القرب ، ثم المناجاة ، ثم المصافاة . و لا یستقر هذا بقلبه حتى یرجع الى ایمانه ، فیكون العلم و القدرة زاده ، و الرضا و التسلیم مراده ، و التفویض و التوكل حاله . ثم یمن علیه بعد هذا بالمعرفة ، فیكون مقامه عندالله مقام المتبرئین من الحول و القوة .

و گفته اند: نخستین ادبى كه به مبتدى آموخته شود بیزارى از حركات ناپسند است ، سپس انتقال به حركات پسندیده ، سپس یگانه شدن براى امر خدا، سپس توقف ، سپس رشاد و ترقى ، سپس ثبات ، سپس قرب ، سپس رازگویى ، سپس مصافات و یكدله شدن ، سپس موالات و كمال نزدیكى و دوستى است . و این در قلبش قرار نیابد تا این كه به ایمانش باز گردد، پس علم و قدرت توشه اش ، رضا و تسلیم خواسته اش ، و تفویض و توكل حال او باشد. سپس از این پس معرفت به او ارزانى مى شود. در نتیجه ، مقام او نزد خداوند مقام بیزاران از حول و قوه خود خواهد بود.

و قال الفضیل بن عیاض : انى لاعصى الله فاعرف ذلك فى خلق خادمى و حمارى . و صحبه ابوعلى الرازى ثلاثین سنة فما رآه ضاحكا و لاباسما الا یوما مات ابنه على . قال : فقلت له (فى ) ذلك ، فقال : ان الله احب امرا فاحببت ذلك .


و فضیل بن عیاض گوید: همانا من نافرمانى خدا میكنم و آثار آن را در اخلاق خادم و مركب خود مشاهده مى نمایم . ابوعلى رازى سى سال ملازم او بود و هرگز او را خندان و متبسم ندید مگر روزى كه پسرش على از دنیا رفت . گوید: در این باره با او سخن گفتم ، گفت : همانا خداوند چیزى را دوست داشت ، من نیز آن را دوست داشتم .

قیل لمعروف الكرخى رحمة الله : اوص ، قال : تصدقوا بقمیصى ، فانى ارید ان اخرج من الدنیا عریانا كما دخلتها.

به معروف كرخى گفتند: سفارشى نما، گفت : پیراهنم را صدقه دهید، زیرا مى خواهم برهنه ازدنیا بیرون روم همان طور كه برهنه وارد آن شدم .

و قال ابوتراب : الفقیر قوته ماوجد، و لباسه ماستر، و مسكنه حیث نزل .

ابوتراب گوید: فقیر قوتش همان است كه بیابد، و لباسش همان كه او را بپوشاند، و مسكنش هر جا كه فرود آید.

و عن بعض اهل المعرفة : اذا اجتمع للرجل العلم و العمل و الادب یسمى عاقلا.


و ازیكى از اهل معرفت نقل است كه : هرگاه براى مرد علم و عمل و ادب فراهم آمد عاقل نامیده شود.

قال بعض الحكماء: كما لا یستطیع الرجل ان یكتب فى صحیفة فیها كتابة حتى یمحو الكتابة منها، كذلك لا یستطیع ان یعلم العلوم الشریفة حتى یمحو من ذهنه الامور الدنیة .


یكى از حكما گوید: همان گونه كه مرد نمى تواند در كاغذى كه نوشته دارد چیزى بنویسد تا این كه آن نوشته اول را محو سازد، همچنین نمى تواند علوم شریفه را بداند تا این كه امور دنیه و پست را از ذهنش پاك سازد.

قال ابراهیم بن ادهم : اعلم انك لاتنال درجة الصالحین حتى تجوزست عقبات : اولها تغلق باب الفرج و السعة و تفتح باب الشدة . و الثانیة تغلق باب العز و تفتح باب الذل . و الثالثة تغلق باب الراحة و تفتح باب الجهد. و الرابعة تغلق باب النوم و تفتح باب السهر. و الخامسة تغلق باب الغنى و تفتح باب الفقر. و السادسة تغلق باب الامل و تفتح باب الاستعداد للموت .

ابراهیم ادهم گوید: بدان كه به درجه صالحان نمى رسى تا از شش گردنه عبور كنى :
1 - درفرج و گشایش را ببندى و در سختى را بگشایى .
2 - درعزت را ببندى و در ذلت را باز كنى .
3 - در راحتى را ببندى و در كوشش را باز كنى .
4 - در خواب را ببندى و در بیدارى را باز كنى .
5 - در بى نیازى را ببندى و در فقر را باز كنى .
6 - در آرزو را ببندى و در آمادگى براى مرگ را باز نمایى .

قال الحفص بن الحمید المروزى : اجتمعت العلماء و الفقهاء و الحكماء و الشعراء على ان النعیم لایدرك الا بترك النعیم .

حفص بن حمید مروزى گوید: همه عالمان ، فقیهان ، حكیمان و شاعران اتفاق دارند كه نعمت و آسایش به دست نیاید جز با ترك نعمت و آسایش .

و قال ذوالنون المصرى : وصف لى بالمغرب رجل و ذكر لى من لطایف شانه و حسن كلامه فى اشارات اهل المعرفة ، فارتحلت الیه حتى بلغت مكانه ، فوقفت عنده اربعین صباحا فلم اجد وقتا اقتبس من علمه شیئا لكمال شغله بربه ، و قلت : لا اترك الحرمة . فیوم من الایام نظر الى و قال : من این المرتحل ؟ فاخبرته ببعض حالى ، ثم قال : باى شى ء جئت ؟ قلت : لاقتبس من علمك مایرشدنى الى ربى . فقال : اتق الله ، و استعن به ، و توكل علیه ، فانه ولى حمید. ثم سكت ، فقلت : زدنى رحمك الله فانى رجل غریب جئتك من بلد بعید ارید ان اسالك عن اشیاء اختلجت فى ضمیرى . فقال : امتعلم ام عالم او مناظر؟ فقلت : بل متعلم محتاج . قال : قف درجة المتعلمین ، و احفظ ادب السوال ، و لا تتعد، فانك ان تعدیت و تركت الحرمة افسد علیك نفع العلم ، فان العقلاء من العلماء و العارفین من الاصفیاء الذین سلكوا سبیل الصدق و الوفاء، و قاموا على قدم القرب و الصفاء، و قطعوا اودیة الحزن و البلاء، قد ذهبوا بخیر الدارین و لذا یذهما. فقلت : رحمك الله متى یبلغ العبد الى ما وصفت ؟ قال : اذا كان خارجا من الاسباب ، و قطع قلبه من كل علاقة . قلت : و مانهایة العارف ؟ قال : ان یصیر بالكلیة كالمعدوم عند وجوده ، و هذه غایة الاضطراریة . قلت : متى یبلغ العبد مرتبة الصدیقین ؟ قال : اذا عرف نفسه بالتحقیق . قلت : فمتى یعرف نفسه بالتحقیق ؟ قال : اذا صار مستغرقا فى ابحر المنة . و خرج من اودیة الانانیة ، و قام على قدم اللیسیة بصفاء الدیمومیة . قلت : و متى یبلغ العبد الى ما وصفت ؟ قال : اذا جلس الى مركب الفردانیة ؟! فلا ینزل بشى ء دون الفرد. قلت : و ما مركب الفردانیة ؟ قال : القیام على وفاء صدق العبودیة . قلت : و ما صدق العبودیة ؟ قال : العمل برضاء الله ، و الرضاء بقضاء الله . قلت : اوصنى ، قال : اوصیك بالله تعالى ، و ایاك عنه . قلت : زدنى ، قال : حسبك .

ذوالنون مصرى گوید: وصف مردى در مغرب زمین را برایم باز گفتند، و شمه اى از لطایف شان و سخن او را در اشارت اهل معرفت برایم ذكر نمودند، پس به سوى او كوچ كرده تا به مكانش رسیدم ، چهل روز در نزد او ماندم ولى وقتى را كه چیزى از علمش بهره گیرم نیافتم از بس مشغول پروردگارش بود، و گفتم ترك حرمت نمى كنم .
روزى به من نگاهى انداخت و گفت : از كجا آمده اى ؟
شمه اى از حالم را برایش گفتم .
گفت : براى چه آمده اى ؟
گفتم : تا ازعلمت بهره اى گیرم كه مرا به پروردگارم ارشاد كند.
گفت : تقواى الهى پیشه كن و از او یارى بجو (در نسخه چاپى : و استغن به است یعنى : و به او از دیگران بى نیازى بجو.) و بر او توكل نما، كه او سرپرستى ستوده است .
سپس ساكت شد،
گفتم : زیاده بفرما خدا رحمتت كند كه مردى غریبم و از شهرى دور آمده ام و مى خواهم از چیزهایى كه در خاطرم خلجان دارد از شما بپرسم .
گفت : شاگردى یا عالمى یا مناظره كننده ؟
گفتم : بلكه شاگردى نیازمندم .
گفت : در درجه شاگردان بمان ، آداب پرسش را نگه دار و از حد تجاوز مكن ، كه اگر تجاوز كنى و پاس حرمت ندارى سود علم از دستت مى رود، زیرا كه عالمان عاقل و اصفیاى عارف كسانى اند كه راه صدق و لذت دنیا و آخرت را به چنگ آورده اند.
گفتم : خدا رحمتت كند، چه زمانى بنده به این مقام كه گفتى مى رسد؟
گفت : آن گاه كه از اسباب بیرون شود، و دل از هر علاقه اى ببرد.
گفتم : نهایت كار عارف چیست ؟
گفت : این كه كلیة در برابر وجودم او معدوم گردد، و این غایت بیچارگى است .
گفتم : بنده كى به مرتبه صدیقان مى رسد؟
گفت : آن گاه كه تحقیقا نفس خود را بشناسد.
گفتم : كى تحقیقا نفس خود را مى شناسد؟
گفت : آن گاه كه در دریاى منت غرق شود و از وادیهاى خود پرستى بیرون شود، و با صفاى جاودانگى بر قدم نیستى بایستد.
گفتم : كى بنده به این مقام كه وصف كردى مى رسد؟
گفت : آن گاه كه بر مركب فردانیت بنشیند و بر چیزى غیر فرد (یگانه ) فرود نیاید.
گفتم : مركب فردانیت چیست ؟
گفت : قیام نمودن بر وفاى صدق بندگى .
گفتم : صدق بندگى چیست ؟
گفت : عمل به رضاى خدا و راضى بودن به قضاى الهى .
گفتم : مرا سفارشى نما،
گفت : تو را به خداى متعال سفارش مى كنم و از دورى از او پرهیز مى دهم .
گفتم : زیاده بفرما،
گفت : تو را بس است .

و از جمله آداب آن است كه مالى كه داشته باشد در راه شیخ نهد تا در مصالح خود و مریدان صرف بكند، و او بدان مقدار قوت و لباس كه شیخ دهد قانع شود.

و از جمله آداب ترك امتحان است شیخ را، بلكه امتحان مرید شیخ را باعث اضرار به مرید شود.
روزى مولانا جلال الدین به دیدن شیخ صدرالدین رفته بود. شیخ به تعظیم (تمام ) استقبال نمود و به سر سجاده خود بنشاند و برابر او به دو زانو (ى ادب ) بنشست .
هر دو مراقب گشتند و در دریاى پر نور حضور ربانى سباحى و سیاحى كردند، مگر مریدى كه در مدرسه شیخ مجاور بود و آن را حاجى كاشى خواندندى ،
از مولانا به طریق امتحان سوال نمود كه فقر چیست ؟
مولانا جواب نداد، و شیخ صدرالدین عظیم برنجید.
باز سوال كرد جواب نگفت .
مولانا برخاست و روانه شد.
شیخ تا در بیرونى مشایعت نموده باز گردید، به غضب تمام گفت :
اى پیرخام و اى مرغ بى هنگام در آن وقت چه جاى سوال و كلام بود كه بى ادبى كردى ؟
سوالت را جواب صافى فرمود و تو بى خبر، حالیا حاضر وقت خود باش كه از عالم غیب زخم خورى .
حاجى كاشى گفت : جوابم چه بود؟
گفت : آن كه الفقیر اذا عرف الله كل لسانه .
یعنى درویش تمام آن است كه در حضور اولیاء الله سخن نگوید نه به زبان و نه به دل .
یعنى اذا تم الفقر فهو الله .( چون فقر كامل شد به خدا دست یافته است .)
بعد از سه روز حاجى كاشى را درباغ رندان به قتل رسانیدند، هر چه داشت بردند، نعوذ بالله من قهرهم .

شیخ را كه پیشوا و رهبر است
گر مریدى امتحان كرد او خراست
امتحانش گر كنى در راه دین
هم تو گردى ممتحن اى بى یقین
جرات و جهلت شود عریان و فاش
او برهنه كى شود زان افتتاش
(افتتاش : تفتیش ، جستجو و كنجكاوى .)

امتحان همچون تصرف دان در او
تو تصرف بر چنان شاهى مجو
چون چنین وسواس دیدى زود زود
با خدا گرد و درآ اندر سجود
سجده گه راتر كن از اشك روان
كان خدایا وارهانم زین گمان
آن زمان كت امتحان مطلوب شد
مسجد دین تو پر خروب شد
(مثنوى دفترچهارم ، ص 10 - 11. و خروب : كور گیاه ، گیاهى است كه به هر بنا بروید آن بنا خراب شود.)


چون اولیاء الله همچنان كه خلق را به ظاهر ایشان مى بینند باطن ایشان را نیز مى دانند، از این جهت گفته اند:
در نظر بزرگان دنیا، ادب ، ظاهر اعضاء را نگاه داشتن است ، مثلا به زانو نشستن و نظر در پیش كردن .
اما در نظر بزرگان دین چنان كه اعضا را نگاه دارند دل را نیز از وسواس و طعن و انكار نگاه باید داشت .

آورده اند كه سلطان بایزید پیش از ولادت شیخ ابوالحسن خرقانى به دویست و یكسال به صحراى خرقان گذرش افتاد، استنشاق رایحه خوشى و نورى به نظرش آمد، مریدان تغیر حال او را یافتند، ازو پرسیدند، خبر داد كه بعد از دویست و یكسال شیخ ابوالحسن متولد مى شود، و تمامى اوصاف او را بیان فرمود. مردم تاریخ را ضبط نمودند مطابق فرموده بایزید شد. و بعد از تولد شیخ ابوالحسن به وى گفتند كه بایزید همچنین خبرى نسبت به شما قبل از این داده بود. شیخ گفت كه از راه باطن نیز به من خبر داده است .

منقول است كه ابوالحسن مدت دوازده سال هر روز على الصباح مى رفت به نزد قبر بایزید تا چاشت به ادب در برابر مى ایستاد و (هر) مشكلى كه داشت از راه باطن بر وى حل مى شد. بعد از دوازده سال از قبر بایزید ندایى دررسید كه : یا ابالحسن وقت آن شد كه بنشینى . شیخ ابوالحسن گفت : اى بایزید همتى بازدار كه مرد امیم و چیزى نخوانده و قرآن نمى توانم خواند و از شریعت چیزى نمى دانم . ندا آمد كه : یا اباالحسن آن چه به ما دادند از بركات تو بود. شیخ گفت : تو به دویست سال پیش از من بودى ؟ گفت : آرى ، ولى چون به خرقان گذر كردم نورى دیدم كه از خرقان به آسمان برسید، و سى سال بود با خدا در حاجتى درمانده بودم ، ندا كردند كه : اى بایزید آن نور را شفیع آر تا حاجت تو برآید. گفتم : خداوندا آن نور چیست ؟ هاتفى ندا در داد كه : آن نور بنده اى است خاص كه آن را ابوالحسن مى گویند. شیخ ابوالحسن مى گوید كه : بایزید گفت : فاتحه قرآن آغاز كن ، آغاز كردم ، چون به خرقان رسیدم قرآن را تمام كردم . و از شیخ ابوالحسن منقول است كه مى گفت كه : چهل سال است كه نفس خواهش دوغى مى كند و به وى نمى دهم .

حكم حق بر لوح مى آید پدید
آن چنان كه حكم غیب بایزید
همچنان آمد كه او فرموده بود
بوالحسن از مردمان بشنوده بود
كه حسن باشد مرید و امتم
درس گیرد هر صباح از تربتم
گفت من هم نیز خوابش دیده ام
وز روان شیخ آن بشنیده ام
هر صباحى رو نهادى سوى گور
ایستادى تا ضحى اندر حضور
یا مثال شیخ پیشش آمدى
یا كه بى گفتى شكالش حل شدى
تا یكى روزى بیامد با سعود
گورها را برف نو پوشیده بود
توى بر تو برفها همچون علم
قبه قبه دید و شد جانش به غم
بانگش آمد از حظیره شیخ حى
ها انا ادعوك كى تسعى الى
هین بیا این سو بر آوازم شتاب
عالم ار برفست روى از من متاب

(مثنوى دفتر چهارم ، ص 51.)

در نفحات مذكور است كه انتساب شیخ ابوالحسن در تصوف به سلطان العارفین ابویزید بسطامى است ، و تربت ایشان در سلوك از روحانیت شیخ ابویزید است .( نفحات الانس ص 303.)

و از جمله آداب آن است كه حقوق شیخ فوق حقوق سایر ارباب حقوق است بلكه نسبت ندارد. ولادت صورى هر چند از والدین است اما ولادت معنوى مخصوص شیخ است . ولادت صورت را حیات چند روزه است ، ولادت معنوى را حیات ابدى است . و نجاست معنویه را شیخ به قلب و روح خود كناسى و تطهیر مى نماید. پیر است كه به وسیله او نفس اماریه خبیثه ، مطمئنه مى گردد و از كفر جبلى به اسلام حقیقى مى آید. پس سعادت خود را در قبول پیر باید بداند، و شقاوت خود را در رد او، زیرا كه متوسل به او به خدا مى رسد.رضاى حق تعالى در پس پرده رضاى پیر است . تا مرید در مراضى پیر، خود را گم نسازد به مراضات حق سبحانه و تعالى نرسد. آفت مرید در آزار پیر است . هر زلتى كه غیر از آن باشد تدارك آن ممكن است اما آزار پیر را هیچ چیز تدارك نتوان نمود، و آزار پیر بیخ شقاوت است .


هفدهم : حسن خلق است ، باید كه گشاده رو و خوش طبع و خوشخوى باشد، با یاران ضجرت و تنگ خویى نكند، و از تكبر و عجب و تفاخر و دعوى و طلب جاه و ریاست دور باشد، و به تواضع و شكستگى و خدمت با یاران بزرگ زندگانى كند، و بار خود بر یاران ننهد، و باركش و متحمل و بردبار باشد.

رنج خود و راحت یاران طلب
سایه خورشید سواران طلب


و در موافقت یاران كوشد، و از مخالفت دور باشد.

و فى الكافى عن عبدالله بن سنان ، عن رجل من بنى هاشم قال : اربع من كل فیه كمل اسلامه ، و لو كان من قرنه الى قدمه خطایا لم ینقصه : الصدق و الحیاء و حسن الخلق و الشكر.( كافى ج 2، ص 57.)

و در كافى از عبدالله بن سنان ، از مردى از بنى هاشم روایت كرده است كه : چهار چیز است كه در هر كس باشد اسلامش كامل است ، و اگر از فرق تا قدمش غرق در گناه باشد نقصى بر او وارد نمى كند، راستگوئى ، حیاء، خوش خلقى و شكر.

و نصیحت گو و نصیحت شنو باشد، و راه مناظره و مجادله و خصومات و منازعات را بسته دارد، و به نظر حرمت و ارادت به یاران نگرد، و به نظر حقارت به هیچكس از خلق خداى ننگرد، و به خدمت و دوستى یاران تقرب به حق جوید.

و فى مجالس ابن الشیخ (ره ) عن ابى جعفر محمد بن على الباقر علیهماالسلام : ان رسول الله صلى الله علیه و آله قال : اذا كان یوم القیامة جمع الله الخلایق فى صعید واحد و نادى مناد من عند الله ، یسمع آخرهم كما یسمع اولهم : این اهل الصبر؟ فیقوم عنق - الى ان قال - ثم ینادى مناد آخر: این اهل الفضل فیقوم عنق . ثم قال : فینادى مناد من عند الله ، یسمع آخرهم كما یسمع اولهم ، فیقول : این جیران الله جل جلاله فى داره ؟ فیقوم عنق من الناس ، فیستقبلهم زمرة من الملائكة یقولون : ما ذا كان عملكم فى الدنیا فصرتم الیوم جیران الله فى داره ؟ فیقولون : كنا نتحاب فى الله عز و جل و نتباذل فى الله . قال : فینادى مناد من عند الله : صدقتم عبادى ؛ خلوا سبیلهم لینطلقوا الى الجنة بغیر حساب . ثم قال ابوجعفر علیه السلام : هولاء جیران الله فى داره ، یخاف الناس و لا یخافون ، و یحاسب الناس و لا یحاسبون .( امالى طوسى ج 1، ص 100 - 101 با اندكى تلخیص .)

و در مجالس ابن شیخ از امام باقر علیه السلام روایت است كه :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است :
چون روز قیامت شود خداوند آفریدگان را در یك سرزمین جمع كند و یك منادى از سوى خداوند ندا كند كه آخرین نفر هم بشنود همان گونه كه اولین نفر مى شنود،
و گوید: كجایند اهل صبر؟
گروهى برخیزند....
سپس منادى دیگرى ندا كند: كجایند اهل فضل ؟
گروهى برخیزند.
سپس منادى دیگرى از سوى خداوند ندا كند كه آخرین نفر هم چون اولین نفر بشنود، و گوید: كجایند همسایگان خداى بزرگ در خانه او؟
گروهى از مردم برخیزند،
پس دسته اى از فرشتگان به استقبال آنان آیند، گویند: مگر عمل شما در دنیا چه بود كه همسایگان خداى بزرگ گشته اید؟
گویند: ما در راه خداى بزرگ با یكدیگر دوستى مى نمودیم ، و در راه خدا به یكدیگر بذل و بخشش مى كردیم .
پس منادیى از سوى خداوند ندا كند كه : اى بندگان من ، راست گفتید؛ راهشان را باز كنید تا بدون حساب به سوى بهشت روانه گردند.
سپس امام باقر علیه السلام فرمود:
اینان همسایگان خدا هستند در خانه او، مردم همه در هراس اند و آنان بیمى ندارند، و مردم همه مورد حساب قرار میگیرند و آنان محاسبه نمى شوند.

قال عیسى علیه السلام : من لطمك على خدك فادر له الخد الاخر. و من اخذ قمیصك فزده رداءك . و من هجرك میلا فامض معه میلین .( انجیل متى باب پنجم ، شماره 39 - 41. و در فقره سوم بجاى هجر جبر است .)

عیسى علیه السلام گفت :
هر كس سیلى بر گونه ات نواخت گونه دیگرى را برایش بگردان و پیش آر، و هر كس لباست را گرفت عبایت را نیز برآن بیفزا، و هركس به فاصله یك میل از تو دورى گزید تو به فاصله دو میل بااو همراهى كن .( این تعبیرات كنایه از شدت همراهى و رفق و مداراى با دیگران است ، و مفهوم لفظى آنها مراد نیست . و نیز معلوم است كه رفق و مدارا در امور شخصى پسندیده است ولى در مورد حقوق اجتماعى و الهى ، وظیفه چیز دیگرى است . و درباره على علیه السلام روایت شده است كه آن حضرت در امور الهى و حقوق اجتماعى بسیار سخت گیر بوده اند.)

ادامه دارد ان شاء الله تعالی ...
تنظیم برای وبلاگ: فاطمه
توجه: کپی از این مقاله با ذکر نام وبلاگ و درج لینک بلامانع است.





ساری , گاهنوشته های محمود زارع:مرحوم عبدالصمد همدانی که بدلیل علاقه وافر به اهل بیت پاک رسول گرامی اثر عرفانی اش نزد شیعیان اهل معنا عزت خاصی یافته است  در اثرمعروف خود یعنی بحرالمعارف بر سبیل اهالی اینگونه مباحث , مطالب بسیار خواستنی و گرانسنگی را بیادگار گذاشته است که در سنوات اخیر برای بعضی از علاقمندان مرجع تقریبا مناسبتری برای آموزش آداب سلوکی بوده است . ایشان گرچه همانند مشهورین این رشته مطالب خویش را تنظیم و تنسیخ نموده بخصوص شبیه عزیزالله نسفی که در انسان کامل با بیان ای درویش یا ای عزیز مریدان را مخاطب قرار داده و فنون و آدابی را تعلیم مینماید , اما تکیه و تاکید همدانی بر سخنان ائمه هدی علیهم السلام که در جاجای اثرش موج میزند اطمینان بیشتری را به صحت و درستی متن و بطن اثرش بمخاطب میدهد بهرحال گرچه در آن جایگاه نیستیم که ( نه در مقام تایید و یا نقد ) کل مطالب این اثر را بی عیب بدانیم , اما چون در گذشته با دوستان همراه ؛ در جلساتی که - مجال بیشتری بود - داشتیم این اثر و یکی دو اثر دیگر از دیگر بزرگان را مورد بحث و تحلیل و بیشتر , استفاده قرار میدادیم , خلاصه هایی ار این آثار هم تدارک شده بود که برای نشر آنها این خلاصه ها مناسب نبوده اند ؛  لذا ( حسب درخواست دوستان که خلاصه را خواسته بودند ) تصمیم گرفتیم که کل اثر را همانند انسان کامل نسفی در این تارنما البته بصورت بخش به بخش  , منتشر نماییم تا علاقمندانی چند بتوانند ان شاء الله از آن استفاده نمایند بخصوص آنکه ما این اثر را ( جلد دوم آنرا فعلا ) بصورت قسمت به قسمت هر از چندگاهی منتشر میکنیم . ضمنا برای سهولت دسترسی بمنابع و مآخد که بصورت جداگانه در اثر اصلی در ذیل کتاب مندرج میباشد , ما منبع را در داخل متن و جلوی هر نقل یا هر آیه و روایت و ... بلافاصله ذکر کرده ایم تا مخاطب برای اطمینان و استفاده از ماخذ مجبور نشود تا صفحه پیمایی کرده و وقتش تلف گردد
( یا الله - ساری , بهار 92 محمود زارع )



قسمتهای دیگر بحرالمعارف عبدالصمد همدانی :
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 01 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 02 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 03 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 04 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 05 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 06 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 07 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 08 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 09 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 10 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 11 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 12 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 13 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 14 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 15 )


آخرین مطالب وبلاگ :





توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.