ساری,گاهنوشته های محمود زارع:و روایت است كه جوانى از محبان ، از شبلى (ره ) درباره صبر پرسید،
گفت : كدام صبر سختتر است ؟
شبلى گفت : صبر لله ،
جوان گفت : نه ،
شبلى گفت : صبر على الله ،
گفت : نه ،
پاسخ داد: صبر مع الله ،
گفت : نه ،
پاسخ داد: صبر فى الله ،
گفت : نه ،
شبلى گفت : واى ! پس كدام صبر سختتر است ؟
گفت : صبر عن الله .
شبلى صیحه اى برآورد و غش كرد.
ساری , گاهنوشته های محمود زارع

و از شبلى در این معنى شعرى نقل شده است كه : در برابر صبر صبر كرد تا آن جا كه صبر از وى كمك خواست ، پس محب بر آن فریاد زد كه صبر داشته باش .( در معناى این شعر، درباره صبر امام حسن مجتبى علیه السلام شعرى گفته شده است كه : صبر هم از صبر تو بى تاب شد - كوزه شد و زهر شد و آب شد)

و توضیح این مراتب آن كه :
صبر یا از فعل حرام است یا در فعل مامور به و این یا در فرض است یا در نفل ، مانند صبر بر نوافل ، و صبر بر سر كرامات و احوال ، و صبر بر خمول و فقر و اخفاى آن ، و صبر بر بلا و مصیبت و نعمت تا در مناهى صرف نگردد، و صبر در عافیت تا در فتنه نیفتد. و این معنى مشهور را صبر فى الله مى گویند.

و صبر در مرتبه قلب و روح نیز باشد. صبر قلب بر مكروه ، صبر است بر دوام تصفیه نیت و اخلاص از شایبه نفس ، و آن را صبر لله خوانند. یا بر دوام مراقبه ، آن را صبر على الله خوانند. یا التفات به عالم نفس و اشتغال به تدبیر و سیاست آن ، و آن را صبر بالله خوانند. صبر قلب از مراد، صبر از دوام محاضره و مكاشفه است به اشتغال اعمال صورى ضرورى ، و آن را صبر عن الله گویند.

و اما صبر روح بر مكروه ، صبر است بر اطراف بصیرت از تحدیق نظر ( اطراف : فرو خوابانیدن چشم . تحدیق نظر: چشم دوختن .) به نور مشاهده جمال ازلى ، و انطواء روح در مطاوى حیا، از جهت رعایت حضرت شهود، و این را صبر مع الله خوانند. و صبر روح از مراد، صبر است از اكتحال بصیرت به نور مشاهده ازلى در حضرت جلال لم یزلى ، و این را صبر عن الله خوانند.

اى عزیز! استدعا از جناب حق - جل و علا - منافى مقام صبر نیست ، چه حق تعالى حضرت ایوب را صابر گفته است با آن كه از حق تعالى طلبید ازاله مرضى را كه داشت .
و گویند كه سلطان العارفین (ابویزید بسطامى .) گرسنه شد، پس گریست . گفتند: چرا گریه مى كنى ؟ گفت : براى همین گرسنه ساخت تا گریه كنم . و فرموده است كه : عوارض بدن كه لازم تغیر مزاج است و در تحت اختیار نیست منافى صبر نیست .

آورده اند كه از خواجه عبدالله (كذا.) سرى سقطى - رحمه الله - از صبر پرسیدند و خواجه در صبر سخن مى گفت ، در آن حال كژدمى بر دست او افتاده و مى گزید و خواجه ساكن بود. گفتند: چرا كژدم را دور نمى كنى ؟ خواجه گفت : شرم داشتم از خداى تعالى كه در صبر سخن گویم و خود صبر نكنم ، كه : الصبر عند الصدمة اولى .

قیل : كان لبعض العلماء تلمیذ، فدخل علیه ذات یوم معصوب الراس برقعة لحمى او صداع ، فقال له : مالك عصبت راسك ؟ قال : حممت البارحة ، فقال : سبحان الله ! انك طول عمرك فى نعمة الله تعالى و عافیته لم تشد على راسك كتاب شكر، فبحمى یوم واحد شددت على راسك كتاب شكایة ؟!

گفته اند: یكى از علما شاگردى داشت ، روزى بر استاد وارد شد در حالى كه به جهت تب یا سردرد، سر خود را با دستمالى بسته بود، استاد گفت : چرا سرت را بسته اى ؟ گفت : دیشب تب كرده ام . استاد گفت : سبحان الله ! در طول عمر خود در نعمت و عافیت خداى تعالى بودى و سپاسنامه اى بر سرت نبستى ، و به خاطر تب یك روزه شكایتنامه بر سر خود بسته اى ؟!

روى ابوالعباس ، عن الاوزاعى ، عن بعض الحكماء قال : خرجت انا و ارید الرباط حتى كنت بعریش مصر، اذا انا بمظلة و فیها رجل قد ذهبت عیناه و استرسلت یداه و رجلاه و هو یقول : لك الحمد سیدى و مولاى ، اللهم انى احمدك حمدا یوافى محامد خلقك ، كفضلك على سایر خلقك اذ فضلتنى على كثیر من خلقك تفضیلا. فقلت : والله لا سالمنه .( لاسالنه - خ .) فدنوت منه و سلمت علیه ، فرد على السلام ، فقلت ، رحمك الله انى اسالك عن شى ء اتخبرنى به ام لا؟ فقال : ان كان عندى منه علم اخبرتك به . فقلت : رحمك الله على اى فضیلة من فضایله تشكره ؟ فقال : اولیس ترى ما قد صنع بى ؟ قلت : بلى ، فقال : و الله تبارك و تعالى ان صب على نارا تحرقنى ، و امر الجبال فدمرتنى ، و امر البحار فغرقتنى ، والارض فخسفت بى ، ما ازددت له الا شكرا.


ابوالعباس از اوزاعى ، از یكى از حكماء نقل كرده است كه : به قصد رباط بیرون شدم ، چون به عریش مصر وارد شدم به سایبانى رسیدم كه مردى در آن بود كه دو چشمش كور و دست و پاهایش فلج بود و مى گفت : اى سرور و مولایم ، تو را سپاس ؛ خداوندا تو را ستایش مى كنم برابر ستایش همه آفریدگانت ، و مثل فضل تو بر همه آن ها، چه مرا بر بسیارى از آفریدگانت برترى بخشیدى . گفتم به خدا سوگند با او رفاقت (یا از او سوال ) خواهم كرد، پس به او نزدیك شده سلام كردم ، پاسخ سلامم داد، گفتم : خدا رحمتت كند، مى خواهم از تو چیزى بپرسم ، مرا از آن خبر مى دهى یا نه ؟ گفت : اگر از آن اطلاع داشته باشم خبرت مى دهم . گفتم : خدا رحمتت كند، خدا را بر كدام یك از فضائل و نعمتهایش شكر مى كنى ؟ گفت : مگر نمى بینى آن چه با من كرده ؟ گفتم : چرا، گفت : به خداى متعال سوگند، اگر آتشى بر من بریزد و مرا بسوزاند، كوهها را فرمان دهد تا مرا هلاك سازند، دریاها را فرمان دهد تا مرا غرق كنند، و زمین را فرمان دهد تا مرا در كام خود فرو برد، او را جز شكر نیفزایم .

فقال : و ان لى الیك حاجة افنقضیها لى ؟ قلت : نعم ، قل ما تشاء. فقال : لى ابن كان یتعاهدنى اوقات صلواتى ، و یطمعنى عند افطارى ، و قد فقدته منذ امس ، فانظر هل تجده لى . (قال ) فقلت فى نفسى : انا فى قضاء حاجته تقربت الى الله عز و جل ؛ وقمت و خرجت فى طلبه حتى اذا صرت بین كثبان الرمال اذا انا بسبع قد افترس الغلام یاكله ، فقلت : انا لله و انا الیه راجعون ، كیف آتى هذا العبد الصالح بخبرابنه ؟ قال : فاتیته و سلمت علیه ، فرد على السلام ، فقلت : رحمك الله ان سالتك عن شى ء تخبرنى به ؟ فقال : ان كان عندى منه علم اخبرتك . قال : فقلت : انت اكرم على الله و اقرب منزلة او نبى الله ایوب علیه السلام ؟ فقال : ایوب علیه السلام اكرم على الله تعالى منى و اعظم عند الله تعالى منى منزلة . فقلت : انه ابتلاه الله تعالى فصبر حتى استوحش منه من كان یانس به ، و كان غرضا لمرار الطریق ؛ اعلم ان ابنك الذى اخبرتنى به وسالتنى اطلبه لك افترسه ، الاسد، فاعظم الله اجرك . فقال : الحمد لله الذى لم یجعل فى قلبى حلوة من الدنیا. ثم شهق شهقة و سقط على وجهه .

پس به من گفت : مرا به تو حاجتى است ، آیا برایم بر مى آورى ؟ گفتم : آرى ، هرچه خواهى بگو. گفت : فرزندى دارم كه در اوقات نمازم به من سر مى زد، و در وقت افطار خوراكم مى داد، و از دیشب تا حال او را نیافته ام ، ببین آیا او را مى یابى . من پیش خود گفتم : به قصد قربت در پى حاجت او خواهم شد، برخاستم و در طلب آن فرزند بیرون شدم ، چون به میان تلهاى شن رسیدم دیدم درنده اى آن كودك را دیده و مشغول خوردن اوست . گفتم : انا لله و انا الیه راجعون ، چگونه خبر این فرزند را براى آن مرد صالح ببرم ؟ به هر حال نزد وى رفته سلام كردم ، سلامم را پاسخ داد، گفتم : خدا رحمتت كند، اگر از تو چیزى بپرسم مرا به آن خبر مى دهى ؟ گفت : اگر ازآن مطلع باشم ، خبرت مى دهم . گفتم : تو نزد خداوند گرامى تر و نزدیكترى یا پیامبر خدا حضرت ایوب علیه السلام ؟ گفتند ایوب علیه السلام نزد خداوند گرامى تر و بلند مرتبه تر از من است . گفتم : خداوند او را گرفتار نمود و او صبر كرد تا آن جا كه انیسان وى از او وحشت كردند و او را تنها گذاشتند، و او (در سر راه ) هدف عبور كنندگان بود؛( این مطلب با روایات شیعه در این زمینه منافات دارد. به تفاسیر روائى در ذیل آیات مربوطه مراجعه شود.) بدان كه فرزندت را كه مرا از او خبر دادى و خواستى در پى او روم ، شیر درید، خداوند پاداش جزیل به تو دهد. گفت : ستایش خداى را كه در دلم شیرینى اى از دنیا قرار نداد. سپس صیحه اى زد و به رو درافتاد.

فجلست ساعة ثم حركته فاذا هو میت . فقلت : انا لله و انا الیه راجعون ، كیف اعمل فى امره ؟ و من یعیننى على غسله و كفنه و حفر قبره و دفنه ؟ فبینا انا كذلك اذا انا بركب یریدون الرباط، فاشرت الیهم فاقبلوا نحوى حتى وقفوا على فقالوا: ما انت و هذا؟ فاخبرتهم بقصتى ، فعقلوا رواحلهم و اعانونى حتى غسلناه بماء البحر و كفناه باثواب كانت معهم ، و تقدمت وصلیت علیه مع الجماعة ، و دفناه فى مظلته ، و جلست عند قبره آنسا به اقرا القرآن الى ان مضى من اللیل ساعات ، فغفوت غفوة ، فرایت صاحبى فى احسن صورة و اجمل زى فى روضة خضراء، علیه ثیاب ، قائما یقرا القرآن ، فقلت : الست صاحبى ؟ قال : بلى ، قلت ، فما الذى صیرك الى ما ارى ؟ فقال : اعلم انى وردت مع الصابرین لله عزو جل ، لم ینالوها الا بالصبر، و الشكر عند الرخاء.

لختى نشستم ، سپس حركتش دادم دیدم مرده است . گفتم : انا لله و انا الیه راجعون ، چگونه در كارش عمل كنم ؟ چه كسى مرا در غسل و كفن و كندن قبر و دفن او مرا یارى مى دهد؟ در همین حال كاروانى آمد كه قصد رباط داشت ، اشاره كردم به سویم آمدند تا نزدیكم ایستادند، گفتند: تو را با این چه كار؟ داستان خود را گفتم ، شتران خود را بستند و مرا یارى دادند تا او را با آب دریا غسل داده و با لباسهایى كه همراه داشتند كفن كردیم ، من پیش رفته و با جماعت بر او نماز كردم ، و او را در همان سایبانش دفن نمودیم ، و خود كنار قبرش نشسته ، مانوس وار قرآن مى خواندم تا این كه پاسى از شب گذشت ، چرتى زدم ، در خواب او را به بهترین صورت و زیباترین هیئت میان باغى سرسبز دیدم كه لباسى دربر داشت و ایستاده قرآن مى خواند، گفتم : مگر تو آن یار من نیستى ؟ گفت : چرا، گفتم : چه چیز تو را به آن چه مى بینم درآورده است ؟ گفت : بدان كه من با صابرین لله وارد شده ام . و آنان به این مقام نرسیدند مگر با صبر، و شكر در وقت آسایش و خوشى .

و لایذهب علیك ان الم القلب بحكم الطبع ، فلایمكن الصبر عنه التعذره ، كما تقدم ، و من كفى مونة جند الشیطان الطیار - اعنى الشهوة - بقى متعرضا لجنده السیار، و هو الوسواس ، و لاینقطع ذلك الا بالموت ، لان الشیطان مخلوق من النار و طبعها الحركة ، و الادمى مخلوق من الطین و طبعها السكون ، و الادمى مشتمل علیهما لكونه مخلوقا من الفخار وقد اجتمع فیه معنى الطین و النار، فلا یتصور نار مشتعلة لاتتحرك بل لایزال تتحرك النار بطبعها، و قد كلف الملعون بالانقیاد لما خلق من الطین فاستعصى ، فكیف نطمع نحن فى انقیاده لنا؟

فراموشت نشود كه رنج قلب به حكم طبع (آدمى ) است ، بنابراین صبر در برابر آن ممكن نیست زیرا نامقدور است ، چنان كه گذشت ، (و آن از وسوسه شیطان است ) و هر كه از زحمت لشكر طیار شیطان - یعنى شهوت - برهد، در برابر لشكر سیار شیطان - وسواس - باقى مى ماند، و این جز با مرگ قطع نشود، زیرا شیطان از آتش آفریده شده كه طبع آن حركت است ، و آدمى از گل آفریده شده كه طبع آن سكون است ، و آدمى مشتمل بر هر دو است زیرا از گل پخته آفریده شده كه معنى گل و آتش در آن جمع است ، پس آتش مشتعلى كه حركت نداشته باشد، تصور ندارد بلكه آتش طبیعة متحرك است ؛ و آن ملعون مكلف است كه از آن چه از گل آفریده شده اطاعت كند، ولى او سرپیچى نمود، پس چگونه ما طمع داریم از ما فرمان برد؟

***

هشتم : مجاهده است ، و هى منع النفس من الالتفات الى ما سوى الله ، و اجبارها على التوجه نحوه ، فیصیر الاقبال علیه و الانقطاع عما دونه ملكة لها، قال تعالى : و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى ، فان الجنة هى الماوى .( نازعات ، 40 - 41.) و قال صلى الله علیه و آله : رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاكبر.( بحار ج 70، ص 71.)

....و آن بازداشتن نفس است از توجه به غیر خدا، و مجبور ساختن اوست بر توجه به سوى خدا، و در نتیجه رو آوردن به خدا و بریدن از هر چه غیر اوست ملكه او خواهد شد. خداى متعال فرموده : و اما آن كس كه از مقام پروردگارش هراسان باشد، و نفس را از خواهش آن باز دارد، پس همانا بهشت جایگاه اوست . و رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده : از جهاد كوچكتر بازگشته به سوى جهاد بزرگتر مى رویم .

پس اى عزیز! باید كه پیوسته توسن نفس را به لجام مجاهده ملجم داشت و با او رفق ننمود الا به قدر ضرورت ، و باید كه به هیچ وجه مراد او را نداد كه نفس چون شیر گرسنه است ، اگر وى را سیر كنى قوت بیابد و تو را بخورد ؛ و همواره او را به كار دین مشغول بدار كه اگر او را به كار دین مشغول ندارى او تو را به كار هواى خود مشغول بكند.

آورده اند كه سلیمان علیه السلام مورى را دید كه از تلى خاك مى كشید، گفت : مقصود تو از این خاك كشیدن چیست ؟ گفت : عاشق مورى شده ام و او گفته است كه هرگاه این تل خاك را از راه بردارى جفت تو مى شوم ، اكنون مشغولم به كشیدن این تل خاك . سلیمان علیه السلام فرمود: عمر تو و قوت تو كجا وفا به این كند؟ گفت : دانم كه چنین است اما چاره و طریق منحصر است در این ، جز مشغولى به آن روى نیست ، براى آن كه با یار باید بود و یا در طریق یار.

یار اگر هست ترا یارى بس
ور نه ترا جستن او كارى بس

(در بعضى نسخه ها: یاربس - كار بس .)

و فى مصباح الشریعة قال الصادق علیه السلام : طوبى لعبد جاهد الله نفسه و هواه ؛ و من هزم جند هواه ظفر برضاء الله ، و من جاوز عقله نفسه الامارة بالسوء بالجهد و الاستكاتة و الخضوع على بساط خدمة الله تعالى فقد فاز فوزا عظیما. و لا حجاب اظلم و اوحش (در نسخه و لا حجاب و لا ظلم اوحش بود كه طبق مصدر اصلاح شد.) بین العبد و بین الله من النفس و الهوى ، و لیس لقتلهما و قطعهما سلاح و لا آلة الا الافتقار (در مصدر: مثل الافتقار.) الى الله تعالى و الخشوع و الجوع و الظماء بالنهار و السهر باللیل ، فان مات صاحبه مات شهیدا، و ان عاش و استقام اوى عاقبته الى الرضوان الاكبر، قال الله عز و جل : والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین .( عنكبوت : 69.) قال صلى الله علیه و آله : اعدى عدوك نفسك التى بین جنبیك .

در مصباح الشریعة امام صادق علیه السلام فرمود:
خوشا به حال بنده اى كه به خاطر خدا با نفس و هواى خود جهاد كند. و هر كس سپاه هواى خود را گریز دهد به خشنودى خداوند دست یافته ، و هر كس عقل او با كوشش و كرنش و خضوع بر بساط خدمت خداى متعال از نفس فرمان دهنده به بدى خود بگذرد و آن را پشت سر نهد همانا به رستگارى بزرگ نائل آمده است . هیچ حجابى میان بنده و خداوند تاریك تر و وحشتناك تر از نفس و هوا نیست ، و سلاح و ابزارى براى كشتن و بریدن آن دو جز (یا مثل ) احساس نیاز به خداى متعال و خشوع و گرسنگى و تشنگى در روز و بیدارى در شب وجود ندارد، پس اگر (در این مجاهده ) صاحب آن مرد، شهید مرده است ، و اگر زنده ماند و استقامت ورزید، عاقبت در آغوش رضوان بزرگ خدا جاى خواهد گرفت .
خداى بزرگ فرموده : آنان كه در راه ما جهاد مى كنند همانا به تحقیق آنان را به راههاى خود هدایت مى كنیم ، و همانا خداوند با نیكوكاران است . و رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: سر سخت ترین دشمنانت نفس توست كه در میان دو پهلوى تو قرار دارد.

و اذا رایت مجتهدا ابلغ منك فى الاجتهاد فوبخ نفسك و لمها و عیرها تحثیثا على الازدیاد علیه ، و اجعل لها زماما من الامر و عنانا من النهى ، و سقها كالرایض للفاره (در نسخه ها كالرابض للغارة بود كه طبق مصدر اصلاح شد.) الذى لایذهب خطواتها الا و قد صحح اولها و اخرها. و كان رسول الله صلى الله علیه و آله یصلى حتى تتورم قد ماه و یقول : افلااكون عبدا شكورا؟ اراد ان تعتبر به امته ، فلا تغفلوا عن الاجتهاد و التعبد و الریاضة بحال . الا و انك لو وجدت حلاوة عبادة الله و رایت بركاتها و استضات بنورها لم تصبر عنها ساعة واحدة و لو قطعت اربا اربا، فما اعرض من اعرض عنها الا بحرمان فواید السلف من العصمة .
قیل لربیع بن خثیم : مالك لا تنام باللیل ؟ قال : لانى اخاف البیات .( مصباح الشریعة باب 80.)


پس اگر كوششگرى را دیدى كه بیشتر از تو مى كوشد نفس خود را بجهت انگیزش به سوى كوشش بیشتر از او توبیخ و ملامت و سرزنش نما، و براى آن مهارى از امر و عنانى از نهى قرار ده و آن را به پیش بر، همچون پرورش دهنده اسب چابكى كه گام از گام بر نمى دارد جز این كه همه را صحیح و درست مى سازد. رسول خدا صلى الله علیه و آله آن قدر نماز مى گزارد تا اینكه قدمهایش ورم مى كرد، و مى فرمود: آیا بنده شاكرى نباشم ؟ مى خواست امتش از او پند بگیرند، پس در هیچ حالى از كوشش و عبادت و ریاضت غفلت نكنید. هان ، اگر شیرینى عبادت خدا را بچشى و بركات آن را ببینى و با نور آن روشن شوى لحظه اى شكیبائى نسبت به آن نتوانى كرد هرچند قطعه قطعه شوى . پس كسى از آن رو نگردانده مگر به جهت آن كه از عصمت كه از فوائد گذشتگان است محروم مانده است .
به ربیع بن خثیم گفتند: چرا در شب نمى خوابى ؟ گفت : از عذاب شبانه مى ترسم .

و یحكى ان مالك بن دینار قال : نازعتنى نفسى فى ماء بارد فى كوز جدید فقلت : هذا حلال لا باس به ، فاشتریت كوزا و ملاته ماء و وضعته فى مهب الشمال حتى برد، و حان وقت الافطار، فصلیت المغرب و نوافله ، و جعلت نفسى تتازعنى و انازعها، فغلبتنى عیناى ، فرایت فى النوم حوراء لم ترعینى مثلها حسنا و جمالا، فتحیرت فیها فقلت : لمن انت ؟ فقالت : لمن لایبیعنى بشربة ماء بارد فى كوز جدید. ثم ركضت الكوز برجلهاو كسرته وصبت الماء برجلها، فانتبهت فاذا الكوز مكسور و الماء مصبوب .


و حكایت است كه : مالك بن دینار گفت : نفسم در مورد آب سردى در كوزه نوى با من درگیر شد، (با خود) گفتم : این كه حلال است و مانعى ندارد، پس كوزه اى خریده از آب پر كردم و در معرض وزش باد شمال نهادم تا سرد شد، و وقت افطار فرا رسید. نماز مغرب و نوافل آن را گزاردم ، و همین طور نفسم را من درگیر و دار بود، در این حال چشمم را خواب ربود، در خواب حوریه اى را دیدم كه تا حال چشمم مثل او را در زیبایى و جمال ندیده بود، مدهوش وى شدم و گفتم : از آن كه هستى ؟ گفت : از آن كسى كه مرا به شربت آبى سرد در كوزه اى نو نفروشد. سپس كوزه را با پا لگد زد، آن را شكست و آب به پایش ریخت . من بیدار شدم ، كوزه را شكسته و آب را ریخته دیدم .

قیل لبعض العارفین .( بعضى نسخه ها: الصالحین .) كف اصبحت ؟ قال : اصبحت و نفسى تدعونى الى هواها، و الشیطان الى معصیة الله ، و عیالى یطالبونى بالقوت ، و الله یطالبنى باداء ما كلفنى ، فما حال من كان مطالبا بهذه الاشیاء؟ مبتلى بهذه الافات .

به یكى از عارفان گفتند: چگونه صبح كردى ؟
گفت : صبح كردم در حالى كه نفسم مرا به هواى خود، و شیطان به نافرمانى خدا مى خواند، و عیالم از من خوراك مى طلبند و خداوند اداء تكلیف را از من مى خواهد، پس حال كسى كه این چیزها را از اوخواهند و گرفتار این آفات است چگونه خواهد بود؟

اى عزیز! مجاهده كه امر به آن شده است ثمره آن حسن خلق است ، لقوله صلى الله علیه و آله : حسنوا اخلاقكم .( (محجة البیضاء) ج 5، ص 99.) و انما یتم حسن الخلق باربعة اشیاء: قوة العلم ، و ثمرته الحكمة ، و هى حالة فى النفس بها تدرك الصواب و الخطاء. وقوة الغضب الى حد تدخل تحت اشارة العقل ، و هى الشجاعة . و قوة الشهوة كذلك ، و هى العفة . و قوة العدل . و لما كان الاعتدال و الوسط ادق من الشعر و احد من السیف و لم ینفك البشر من المیل منه ، قال تعالى : و ان منكم الا وار دها.( مریم ، 71.) و احتاج العبد الى ان یدعو الله فى كل یوم : اهدنا الصراط المستقیم .( حمد، 6.)

ادامه دارد ان شاء الله تعالی ...
تنظیم برای وبلاگ: میترا کنعانی
توجه: کپی از این مقاله با ذکر نام وبلاگ و درج لینک بلامانع است.





ساری , گاهنوشته های محمود زارع:مرحوم عبدالصمد همدانی که بدلیل علاقه وافر به اهل بیت پاک رسول گرامی اثر عرفانی اش نزد شیعیان اهل معنا عزت خاصی یافته است  در اثرمعروف خود یعنی بحرالمعارف بر سبیل اهالی اینگونه مباحث , مطالب بسیار خواستنی و گرانسنگی را بیادگار گذاشته است که در سنوات اخیر برای بعضی از علاقمندان مرجع تقریبا مناسبتری برای آموزش آداب سلوکی بوده است . ایشان گرچه همانند مشهورین این رشته مطالب خویش را تنظیم و تنسیخ نموده بخصوص شبیه عزیزالله نسفی که در انسان کامل با بیان ای درویش یا ای عزیز مریدان را مخاطب قرار داده و فنون و آدابی را تعلیم مینماید , اما تکیه و تاکید همدانی بر سخنان ائمه هدی علیهم السلام که در جاجای اثرش موج میزند اطمینان بیشتری را به صحت و درستی متن و بطن اثرش بمخاطب میدهد بهرحال گرچه در آن جایگاه نیستیم که ( نه در مقام تایید و یا نقد ) کل مطالب این اثر را بی عیب بدانیم , اما چون در گذشته با دوستان همراه ؛ در جلساتی که - مجال بیشتری بود - داشتیم این اثر و یکی دو اثر دیگر از دیگر بزرگان را مورد بحث و تحلیل و بیشتر , استفاده قرار میدادیم , خلاصه هایی ار این آثار هم تدارک شده بود که برای نشر آنها این خلاصه ها مناسب نبوده اند ؛  لذا ( حسب درخواست دوستان که خلاصه را خواسته بودند ) تصمیم گرفتیم که کل اثر را همانند انسان کامل نسفی در این تارنما البته بصورت بخش به بخش  , منتشر نماییم تا علاقمندانی چند بتوانند ان شاء الله از آن استفاده نمایند بخصوص آنکه ما این اثر را ( جلد دوم آنرا فعلا ) بصورت قسمت به قسمت هر از چندگاهی منتشر میکنیم . ضمنا برای سهولت دسترسی بمنابع و مآخد که بصورت جداگانه در اثر اصلی در ذیل کتاب مندرج میباشد , ما منبع را در داخل متن و جلوی هر نقل یا هر آیه و روایت و ... بلافاصله ذکر کرده ایم تا مخاطب برای اطمینان و استفاده از ماخذ مجبور نشود تا صفحه پیمایی کرده و وقتش تلف گردد
( یا الله - ساری , بهار 92 محمود زارع )



قسمتهای دیگر بحرالمعارف عبدالصمد همدانی :
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 01 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 02 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 03 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 04 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 05 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 06 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 07 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 08 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 09 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 10 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 11 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 12 )



آخرین مطالب وبلاگ :




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.