ساری , گاهنوشته های محمود زارع
اسماء هشتگانه بهشت
بدان كه نام بهشت اول عدن است . دوم وسیله است . سیم فردوس است . چهارم خلد است . پنجم نعیم است . ششم جنة الماوى است . هفتم دارالسلام است . هشتم دارالقرار است .
نام در اول توبه است . دوم زكاة است . سیم صلاة است . چهارم باب الامر و النهى است . نام در پنجم حج است . ششم ورع است . نام در هفتم باب القرار است . نام در هشتم باب الصبر است .

ساری , گاهنوشته های محمود زارع


آن هـــــمه گه باز باشد گه فـــــــــــــراز
و آن در تــــــــوبه نباشد جــــــز كه باز
هین غنیمت دان كه در باز است زود
رخت آن جا كش به كورى حسود
پیش از آن كز قهر در بسته شود
بعد از آن زارى تو كس نشنود
بازگرد از كفر و این در باز یاب
تا نگردى از شقاوت رد باب
(مثنوى دفتر چهارم ، ص 66.)


مروى است كه چون حق تعالى ابلیس را از آسمان به زمین آورد،
ابلیس گفت : به حق عزت و عظمت تو، دور نمى شوم از فرزندان آدم تا بر كفر و ضلالت بمیرند.
خداى تعالى فرمود: به حق عزت و عظمت خودم ، من توبه را از بنده دور نمى كنم تا جانش باشد.
( محجة البیضاء، ج 7، ص 25.)

دوم : زهد است . باید مرید به كلى از دنیا اعراض كند، خواه مالى و خواه جاهى . فالزهد هو الخروج عن متاعها و شهواتها، و قلیلها و كثیرها، و مالها و جاهها، كما ان بالموت یخرجون منها.
پس زهد بیرون شدن ( اختیارى ) از متاع و شهوات و كم و زیاد و مال و جاه دنیاست ، چنان كه با مردن از همه این ها (بدون اختیار) بیرون مى شوند.

اى عزیز! اتفاق مشایخ روى زمین و رواسخ هفت اقلیم بر این است كه سالك تا از عقبه دنیاى دینرباى ، و طالب از ثقبه سراى راستین فرساى بیرون نیاید بر اورنگ وصول پاى ننهند، كما قال صلى الله علیه و آله : ترك الدنیا راس كل عبادة . اگر به خاطر آرد كه اكثر مقتدایان ، در صورت ، جاه و خیمه و بارگاه داشته اند، زنهار این خطور در پیش راه نیارد، كه اطوار این راه مختلف است ؛ نسبت به منتهیان دیگر است ، و نسبت به مبتدى دیگر. مبتدى و منتهى ، بیمار و تندرستى اند.( تندرست - ظ.)

و اعلم ان الفقر عبارة عن فقد مایحتاج الیه مع عدم القدرة علیه . فان كان مضطرا الى مایفقده ، خص باسم المضطر. و ان لم یكن مضطرا ولكن كان بحیث لو اتاه كرهه و هرب من شمه ، خص باسم الزاهد. و ان كان بحیث لایكرهه ولكن لایرغب فیه الى حد (لا) یفرح بحصوله ، خص باسم الراضى . و ان كان بحیث یفرح بحصوله ولكن لایسعى فى تحصیله ، خص باسم القانع . و ان كان بحیث یسعى فى تحصیله و لایتركه الا للعجز، خص باسم الحریص . و اما المستغنى فهو الذى یستوى عنده الماء و المال فى انه لایلتفت الا على قدر الحاجة منه . و انما لم یسم غنیا لان الغنى هو الذى لایحتاج اصلا، و ذلك هو الله تعالى لاغیر. و بهذا ظهر فساد قول من قال : الغنى من الفقیر، لان الغناء صفته تعالى شانه .

و بدان كه فقر عبارت است از نداشتن مایحتاج زندگى با عدم قدرت بر پیدا كردن آن .
پس اگر به آن چه ندارد نیاز ضرورى داشته باشد مضطر است .
و اگر مضطر نبود ولى به گونه اى است كه اگر به دستش آید آن را ناخوش دارد و از بویش مى گریزد، زاهد است .
و اگر آن را ناخوشایند هم نمى دارد ولى رغبتى هم بدان نمى ورزد به حدى كه با به دست آوردنش شاد نمى گردد راضى است .
و اگر به گونه اى است كه با حصولش شاد مى شود ولى در تحصیلش نمى كوشد قانع است .
و اگر به گونه اى است كه در تحصیلش هم مى كوشد و دست بر نمى دارد مگر به خاطر عجز و ناتوانى حریص است .
اما مستغنى كسى است كه آب و مال نزد وى برابر است به این گونه كه به هیچ كدام جز به قدر نیاز التفات نمى كند. چنین كسى را غنى نخوانده اند، زیرا غنى كسى است كه اصلا نیازى ندارد، و او خداى متعال است و بس . و از این جا ظاهر مى شود فساد قول كسى كه گفته است : غنى از فقیر برتر است ، زیرا غنا و بى نیازى صفت خداى متعال است .

فالزهد عبارة عن عزوف النفس عن الدنیا مع القدرة علیها، لاجل الاخرة ، فلا یتصور الزهد بمن لیس له مال و لا جاه و لاساعدته الدنیا. و علامة الزهد فى الجاه ان یستوى عنده ذامه و مادحه . و العلامة الجامعة لهما غلبة حب الله تعالى على القلب ، وحلاوة الطاعة ، و بغض الدنیا. و من زهد فى الدنیا و هویها مشتهیا فهو متزهد. و الافضل ان یزهد طوعا فى كل شى ء حتى نفسه رغبة فى لقاء الله تعالى لا لرغبة و لا لرهبة ، و یزهد فى زهده كمن رمى كسرة خبزة لكلب لیتوصل بذلك الى الدخول الى الملك . و لذا قال صلى الله علیه و آله : الدنیا حرام على اهل الاخرة ، و الاخرة حرام على اهل الدنیا، و هما حرامان على اهل الله .( جامع الصغیر، ج 2، ص 17.)

پس زهد عبارت است از دل كندن و كناره گیرى از دنیا با قدرت داشتن بر به دست آوردن آن ، به خاطر دست یافتن به آخرت . بنابراین زهد نسبت به كسى كه مال و جاهى ندارد و دنیا با او همراهى نكرده است متصور نیست .
نشانه زهد در جاه (مقام) این است كه نكوهش كننده و ستایشگر او در نظرش یكسان باشند.
و نشانه كلى آن در این دو این است كه حب خداى متعال و شیرینى طاعت و دشمنى دنیا بر قلب غالب باشد. و كسى كه در دنیا زهد ورزد در حالى كه خواهان مشتهیات آن باشد زاهد نماست . و بهتر است كه در هر چیزى حتى در خودش از روى طوع و رغبت زهد ورزد، به خاطر رغبت در لقاء خداى متعال نه به خاطر رغبت و بیم (نسبت به بهشت و دوزخ ) ؛ و در زهد خود چون كسى باشد كه پاره نان را جلو سگ اندازد تا بدین وسیله به دخول بر شاه دست یابد. از این رو فرموده : دنیا بر اهل آخرت حرام ، و آخرت بر اهل دنیا حرام ، و هردو بر اهل الله حرامند.

اى عزیز! چون سالك از ورطه انهماك در معاصى و زلات بیرون آید، و زنگ هوا از مرآة طبیعت او زدوده گردد، و حقیقت دنیا بلكه آخرت نیز چنان چه هست بر وى منكشف شود، پس رغبت او از آن ها صرف گردیده روى به حق آرد. از آن جاست كه زهد بعد از توبه مذكور شد.

پس زهد ترك رغبت است و این دو قسم است :
اول - ترك تمتعات دنیوى ، مثل تمتع به ماكل و مشارب و مناكح و حب مال و جاه و ذكر خیر و تقرب ملوك و نفاذ امر و غیر این ها. و این ترك رغبت مبتنى بر رغبت به آخرت است ، چه دنیا فانى و آخرت باقى است .

دوم - ترك رغبت است از دنیا و آخرت از جهت ملاحظه نقصان دنیا و آخرت در جنب حق سبحانه و تعالى .
و زهد به حسب حقیقت این است ، زیرا كه قسم اول زهد مبتنى است بر رغبت به لذات نفسانیه باقیه ، پس حقیقت ترك رغبت وجود نیافته ، زیرا كه به جاى آن رغبتى پیدا شده از آن جنس و اكمل از آن ، و این رغبت كامله با رغبت به حق سبحانه و تعالى جمع نشود. پس طالبان حق را ناچار است كه به هیچ چیز آرام نگیرد جز به او.

پوشیده نماند كه چون معنى زهد ترك رغبت است پس با حضور مال و جاه جمع تواند شد، و اكثر مشایخ در حق منتهیان تجویز كرده اند. و این ضعیف مى گوید كه : دنیا دشمن خداست ، و حضور مال و جاه دنیاست ، و حضور دشمن دوست با حضور دوست جمع نمى شود. پس باید كه زهد را مطمح نظر نسازد و مقصود اصلى ندارد، چه مقصود اصلى حق سبحانه و تعالى است .

و قال النبى صلى الله علیه و آله :
اذا رایتم العبد قداوتى صمتا و زهدا فى الدنیا فاقربوا منه ، فانه یلقى الحكمة .
( (محجة البیضاء) ج 7، ص 351.)
و رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
هرگاه بنده را دیدید كه سكوت و زهد در دنیا به او داده شده ، نزدیك وى شوید كه القاء حكمت مى كند.

و قال صلى الله علیه و آله :
ان اردت ان یحبك الله فازهد فى الدنیا.
( محجة البیضاء ج 7، ص 351.)
و فرمود:
اگر خواستى خداوند تو را دوست دارد، در دنیا زاهد باش .

و قال داود الطائى : صم عن الدنیا، و اجعل فطرك الاخرة ،( در نسخه ها نظرك للاخرة بود كه با آداب النفس ج 1/42 تصحیح شد.) و فر عن الناس .
و داود طائى گوید: از دنیا روزه دار، و آخرت را افطارخود ساز. و از مردم بگریز.

قیل : سمع بعض العلماء رجلا یقول : این الزاهدون فى الدنیا و الراغبون فى الاخرة ؟ فقال له : یا هذا، قلب الكلام وضع یدك على من شئت .
گفته اند:
یكى از علما شنید از مردى كه مى گفت :
كجایند زاهدان در دنیا و راغبان به آخرت ؟
به او گفت : آى مرد! سخن را عكس كن و بر هر كه خواهى دست گذار.

و عن الحسن البصرى قال : مرض سلمان - رحمه الله - مرضه الذى مات عنها، فدخل علیه سعد یعوده و قال : یا سلمان كیف تجدك ؟ قال : فبكى ، فقال : ما یبكیك ؟ فقال : و الله ما ابكى حبا للدنیا، و انما ابكى لهذه الاساود حولى . فقال سعد: فنظرت ، فو الله ما رایت حوله الا اجانة و مطهرة .

و از حسن بصرى نقل است كه :
سلمان به بیمارى مرگ افتاد، سعد به عیادت وى رفت و گفت : اى سلمان ، حالت چطور است ؟ او گریست ، سعد گفت : موجب گریه ات چیست ؟ گفت : به خدا سوگند، از روى دوستى دنیا نمى گریم ، و گریه ام به خاطر این مال بسیارى است كه در اطراف من است . سعد گوید: من نگاه كردم ، به خدا سوگند دراطراف او جز یك طشت و ابریق چیز دیگرى ندیدم .

و روى انه لما بعث الى المداین ركب حماره وحده و لم یصحبه احد، و وصل الى المداین خبر قدومه ،فاستقبله اصناف الناس على طبقاتهم ، فلما راوه قالوا له : ایها الشیخ این خلفت امیرنا؟ قال : و من امیركم ؟ قالوا: الامیر سلمان الفارسى صاحب رسول الله صلى الله علیه و آله . فقال : لا اعرف الامیر، و انا سلمان الفارسى ، ولست بامیر. فترجلوا له وقادوا الیه المراكب و الجنایب ، فقال : ان حمارى هذا خیر لى و ارفق و اوفق .





و روایت است كه (سلمان محمدی ایرانی) :
چون به جانب مدائن گسیل شد، تنها برالاغش سوار شد و هیچ كس همراه او نبود. (قابل توجه آنهایی که کاروان راه می اندازند با هر توجیهی که باشد حتی توجیه بستن دهان دشمن !!! - وایشگر ف. ز - )
خبر ورودش به مدائن رسید. مردم از همه طبقات به استقبال وى رفتند،
چون او را دیدند گفتند:
اى پیرمرد، امیر را كجا پشت سر گذاشتى ؟
گفت : امیرتان كیست ؟
گفتند: امیر، سلمان فارسى ، یار رسول خدا صلى الله علیه و آله .
گفت : امیر را نمى شناسم ، ولى سلمان منم ، و امیر نیستم ،
همگى به خاطر او پیاده شدند و مركبها و اسبهاى گزیده و حسابى برایش آوردند،
گفت : همین الاغم براى من بهتر و ملایم تر و موافق تر است .




فلما دخل البلد ارادوا ان ینزلوه دار الامارة ، فقال : مالى و الدار الامارة و لست بامیر! فنزل على حانوت فى السوق ، و قال : ادعوا صاحب الحانوت . فاستاجره منه ، و جلس هناك یقضى بین الناس . و كان معه و طاء یجلس علیه ، و مطهرة یتطهربها للصلاة ، و عكازة یعتمد علیها فى المشى . فاتفق ان سیلا وقع فى البلد، فارتفع صیاح الناس بالویل و العویل و یقولون : وا اهلاه ، و وا ولداه ، وا مالاه . فقام سلمان ، و وضع وطاءه على عاتقه ، و اخذ مطهرته و عكازته ، و ارتفع على صعید و قال : هكذا ینجو المخففون یوم القیامة .



چون به شهر وارد شد خواستند او را در دارالاماره سكنى دهند،
گفت : مرا با دارالاماره چه كار؟ من كه امیر نیستم ! پس در یكى از دكانهاى بازار بار انداخت
و گفت : صاحب این دكان را فرا خوانید. دكان را از وى اجاره نمود، و همانجا نشست و میان مردم به قضاوت مى پرداخت .
پلاسى داشت كه بر آن مى نشست ،
و ابریقى كه با آن براى نماز وضو میساخت ،
و عصایى كه در راه رفتن بر آن تكیه مى نمود.
اتفاقا سیلى آمد كه در شهر سرازیر شد، فریاد مردم به داد و واى بلند شد،
مى گفتند: خانواده مان ، بچه هایمان ، مالهایمان !
سلمان برخاست ، پلاس خود را بر دوش انداخت و ابریق و عصایش را به دست گرفت و بر بلندیى رفت
و گفت : سبكباران اینگونه در قیامت نجات مى یابند.



قیل لحاتم الاصم : على ما بنیت امرك ؟ قال : على اربع خصال : علمت انى میت فلم اركن الى الدنیا. و علمت ان عملى لایعمله غیرى ، فاشتغلت به . و علمت ان الموت یاتى بغتة ، فبادرت بالتوبة . (یك فقره دیگر ذكر نشده ، یا درنسخه ها افتادگى دارد.)

به حاتم اصم گفتند:
كار خود را بر چه بنا گذاشته اى !
گفت : بر چهار خصلت :
1 - دانستم كه خواهم مرد، پس بر دنیا اعتماد نكردم و بدان دل نبستم .
2 - دانستم كه عمل مربوط به مرا هیچ كس جز خودم انجام نمى دهد، پس بدان پرداختم .
3 - دانستم كه مرگ ناگهانى مى رسد، پس به توبه مبادرت كردم .
4 -....

و قال ابویزید لابى موسى بن عبدالرحیم : فیما ذا تتكلم ؟ قال : فى الزهد عن الدنیا. فنفض یده و قال : ظننت انك تتكلم فى شى ء، الدنیا اى شى ء حتى نتزهد فیها. و مثال ذلك من قصد دار ملك متوقعا عن عطائه اوجاهه لیعیش فى نعمة مدة حیاته ، فمنعه من دخول الدار كلب بالباب ، فالقى الیه كسرة خبز حتى اشتغل الكلب بها و دخل الرجل الدار؛ افتراه بتلك الكسرة التى القاها من یده مع ما انتهى الیه من قرب الملك و نعیم الابد خسر شیئا؟ فالشیطان كلب على باب الله ، یمنع عنه عباد الله ، و الدنیا لقمة ، ان تلذذت باكلها ساعة او بعض ساعة تاذیت بثقلهاا ثم نتنها و رجیعها مدة ، تاكل ....( كلمه تاكل مربوط به جمله بعدى است كه مولف نیاورده است . به آداب النفس ج 1، ص 109 مراجعه شود.)

ابویزید به ابى موسى بن عبدالرحیم گفت :
درباره چه سخن مى گویى ؟
گفت : در زهد و بى رغبتى به دنیا.
وى دستش را تكان داد و گفت : پنداشتم كه در مورد چیزى سخن مى گویى ، دنیا چى هست كه در آن زهد ورزیم ؟!
و حكایت آن این است كه كسى قصد خانه پادشاهى كند و از او چشمداشت عطا و مقام داشته ، تا بتواند در طول زندگانیش در رفاه و نعمت به سر برد، و سگى جلو در مانع ورود او شود، پس پاره نانى نزد آن اندازد تا سگ بدان سرگرم شود و آن مرد داخل خانه گردد. آیا چنین بینى كه او با انداختن پاره نانى از دست ، در برابر هدفى كه بدان دست مى یابد از نزدیكى شاه و نعمت همیشگى چیزى از دست داده است ؟
شیطان سگى است كه در جلو در خانه خدا ایستاده و مانع بندگان خدا از او مى شود ؛ و دنیا لقمه اى است كه اگر ساعتى یا لختى به خوردن آن مشغول شوى ، با سنگینى حاصل از آن و سپس با بوى گند و مدفوع آن مدتى در آزار و اذیت خواهى بود....

و مما یحكى عن الورع : ان اباالحسن (وى ابوالحسن بوشنجى است ، به آداب النفس ج 1 ص 129 مراجعه شود .) ترك اكل لحم الغنم اربعین سنة لما نهیت الترك الغنم فى تلك الناحیة ، و كان یاكل السمك . فحكى له ان بعض الامراء تغذى الى حافة ذلك النهر، فلما فرع من الغذا طرح ما بقى فى سفرته فى النهر الذى كان یصاد له منه السمك ، فاجتنب له اكل السمك اربعین سنة اخرى .

و از جمله حكایات درباره ورع این است كه :
ابوالحسن ، پس از آن كه تركان در آن ناحیه گوسپندان را غارت كردند، چهل سال خوردن گوشت را ترك كرد، و ماهى مى خورد. برایش حكایت كردند كه یكى از امراء لب این نهر غذا خورد، و پس از خوردن غذا باقى آن را كه در سفره مانده بود در همان نهرى ریخت كه براى او ماهى از آن صید مى كنند، و او بدین خاطر چهل سال دیگر از خوردن ماهى پرهیز كرد.

یكـــــــــــى مرد صیاد با دام و شست
سوى رود شد دست رودش بدست
شكارى كه كردى سپردى به رود
روان او ز كف در فكندى بزود
پدر وجه پرسید ازو در جواب
چنین بر زبان شدكه ماهـــى در آب
چــو از حق شود غافل افتد به دام
چنین لقمه اى هست بر ما حرام
كسانى كه با خویش آورده اند
هم از كودكى بالغى كرده اند


و عن النبى صلى الله علیه و آله :
الا اخبركم بملوك اهل الجنة ؟ قالوا: بلى یا رسول الله . قال صلى الله علیه و آله : كل ضعیف مستضعف اغبر اشعث ذى طمرین لایوبه به ، لو اقسم بالله لابره .
(جامع الصغیر ج 1 ص 113، با اندكى اختلاف .)

و از رسول خدا صلى الله علیه و آله روایت است كه :
آیا شما را از پادشاهان اهل بهشت خبر ندهم ؟
گفتند: چرا اى رسول خدا.
فرمود: هر ناتوان مستضعف زرد چهره ژولیده مویى كه دو جامه كهنه به تن دارد و كسى به او اعتنا نكند، كه اگر خدا را سوگند دهد همانا خداوند سوگندش را جامه عمل بپوشاند.

چون پیغمبر را گفتند كه اگر خواهى بطحاء مكه پر از زر به تو دهیم ،
گفت : لا، بل اجوع یوما فاصبر، و اشبع یوما فاشكر.
( عیون اخبار الرضا باب 31، ح 36، با اندكى اختلاف .)
...نه ، بلكه روزى گرسنه مى مانم تا صبر كنم ، و روزى سیر تا شكر نمایم .

وفى نهج البلاغة : الزهد كله بین كلمتین من القرآن : قال الله تعالى : لكیلا تاسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم . و من لم یاس على الماضى ، و لم یفرح بالآتى فقد اخذ الزهد بطرفیه .( نهج البلاغه حكمت 439.)

و در نهج البلاغة وارد است كه :
همه زهد در دو كلمه از قرآن خلاصه شده است ،
خداى متعال فرموده :
تا بر آن چه از دست شما رفت اندوه مدارید،
و به آن چه به شما عطا كرده شادمان نگردید.

و هركه بر گذشته اندوه نخورد، و به آینده دلخوش نگردد، همانا دو طرف زهد را به دست آورده است .

و سئل صلى الله علیه وآله : ایضا عن الزهد، قال صلى الله علیه و آله : ترك ما یشغلك عن الله . الدنیا یوم و لنا فیه صوم .(...)

و از رسول خدا صلى الله علیه و آله از زهد پرسش شد،
فرمود: ترك هر چیزى است كه تو را از خدا مشغول دارد.
دنیا یك روز است ، و ما آن را روزه داریم .

هر كه غم قوت یكروزه دارد قوت این روزه ندارد. خلق را وعده افطار به عید است ، و افطار عید این جماعت از آن وعده بعید است .

صوفیان در دمى دو عید كنند
عنكبوتان مگس قدید كنند
صوفیان از دوعید دم نزنند
جز ره نیستى قدم نزنند


و فى كتاب ادب النفس عن ابى عبدالله علیه السلام : ان داود علیه السلام قال : یا رب ، اخبرنى بقرینى فى الجنة و نظیرى فى منازلى ، فاوحى الله الیه ان ذلك متى ابو یونس علیه السلام قال : فاستاذن الله عز و جل فى زیارته ، فاذن له . فخرج داود و سلیمان ابنه علیهماالسلام حتى اتیا موضعه ، فقیل لهما: هو فى السوق ، فسالا عنه اهل السوق ، فقیل لهما: اطلباه فى الحطابین ، فقال لهما جماعة من الناس : نحن ننتظره ، الان یجى ء. فجلسا ینتظرانه اذا اقبل و على راسه و قر من الحطب . فقام الیه الناس ، فالقى الحطب و حمد الله تعالى و قال : من یشترى طیبا بطیب ؟ فساومه واحد، و زاد آخر، حتى باعه من بعضهم .


در كتاب ادب النفس از امام صادق علیه السلام روایت است كه :
داود علیه السلام گفت : پروردگارا، مرا از همنشینم در بهشت و نظیرم در منازل و مراتب بهشتى خبر ده .
خداوند به او وحى فرستاد كه وى متى پدر یونس علیه السلام است .
داود ازخداوند اجازه خواست تا به دیدن وى رود،
خداوند اجازه فرمود.
داود و پسرش سلیمان علیهما السلام بیرون شدند تا به مكان وى رسیدند،
به آن دو گفتند: وى در بازار است ، از بازاریان سراغ او را گرفتند،
گفتند: او را در بازار هیزم فروشان بجویید،
و عده اى گفتند: ما نیز منتظر اوییم و به زودى مى آید.
داود و سلیمان به انتظار او نشستند كه آمد در حالى كه بار سنگینى از هیزم روى سر داشت .
مردم به سوى وى برخاستند، هیزم را بر زمین انداخت و شكر الهى به جا آورد و
گفت : كیست كه این پاكیزه را به ( مال ) پاكیزه اى خریدارى كند؟
یكى قیمتى گفت و دیگرى بیش از آن گفت تا بالاخره آن را به یكى از آن ها فروخت .


فسلما علیه . فقال لهما: انطلقا بنا الى المنزل ؛ و اشترى طعاما بما كان معه ، ثم طحنه و عجنه فى نقیر له ، ثم اجج نارا و اوقدها، ثم جعل العجین فى تلك النار،و جلس معهما یتحدث ، ثم قام و یتحدث حتى نضجت خبزته ، فوضعها فى النقیر و فلقها و ذر علیها ملحا و وضع الى جنبه مطهرة مل ءه ماء، و جلس على ركبتیه و اخذ لقمة ، فلما رفعها فوضعها الى فیه قال : بسم الله ، فلما ازدردها قال : الحمد لله ، ثم فعل ذلك باخرى و اخرى ، ثم اخذ الماء فضرب منه فذكر اسم الله ، فلما وضعه قال : الحمد لله رب العالمین ، یا رب من الذى انعمت علیه فاولیته مثل ما اولیتنى ؟ قد صححت بدنى و بصرى و سمعى ، و قویتى حتى ذهبت الى شجر لم اغرسه و لم اهتم لحفظه جعلته لى رزقا و سقت لى من اشتراه منى ، فاشتریت بثمنه طعاما لم ازرعه ، و سخرت لى النار فانضجته ، و جعلته آكل بشهوة اقوى به على طاعتك ؛ فلك الحمد. قال : ثم بكى . و قال داود لسلیمان : قم فانصرف بنا فانا لم نرعبدا قط اشكر لله عز و جل من هذا.( آداب النفس ج 1، ص 212. و در آن و جعلتنى آكل است .)

داود و سلیمان علیهما السلام به او سلام نمودند،
به آن دو گفت : با هم به منزل برویم .
با پولى كه داشت مقدارى گندم خرید، سپس آن را آرد كرد و در ظرفى كه داشت خمیر نمود، سپس آتشى افروخت و خمیر را در آن نهاد، و با آن دو به سخن نشست .
سپس برخاست و همان طور سخن مى گفت تا نانش پخت ، سپس آن را در آن ظرف نهاده ، میانش را شكافت و مقدارى نمك بر آن پاشید، و ظرفى پر از آب در كنارش نهاد و دو زانو نشست و لقمه اى برگرفت ،
چون برداشت و به دهان گذاشت گفت : بسم الله .
و چون آن را فرو برد گفت : الحمدلله .
و در هر لقمه اى چنین كرد،
سپس آب را گرفت و نوشید و نام خدا را برد،
و چون بر زمین گذاشت گفت : الحمد لله رب العالمین ، پروردگارا كیست كه من به او نعمتى چون من داده باشى ؟ بدن و چشم و گوشم را سالم داشتى ، به من نیرو دادى تا به سوى درختى كه خود نكاشته بودم و غم محافظتش را نداشتم رفتم و تو آن را روزى من ساختى . و كسى را نزد من گسیل داشتى كه آن را از من خرید، و من با پول آن گندمى خریدم كه خودم نكشته بودم ، آتش را مسخر من داشتى تا آن را پخت ، و آن را به گونه اى قرار دادى تا با لذت بخورم و بدان سبب بر انجام طاعتت نیرو بگیرم ، پس تو را سپاس .
سپس گریست .
داود به سلیمان گفت : برخیز برویم كه ما تاكنون بنده اى را شاكرتر براى خدا از این مرد ندیدیم .

قال ابویزید البسطامى : لیس الزهد ان لایملك شیئا، انما الزهد ان لایملكه شى ء.


ابویزید بسطامى گوید:
زهد آن نیست كه مالك چیزى نباشد، بلكه زهد آن است كه چیزى مالك او نباشد.

و عن على علیه السلام :
الزهد ثلاثة احرف : زاء و هاء و دال . فاما الزاء فترك الزینة . و اما الهاء فترك الهوى . و اما الدال فترك الدنیا.


از على علیه السلام روایت است كه :
زهد سه حرف است :
زاء، هاء، دال .
زاء، ترك زینت است .
هاء، ترك هوى و هوس است .
و دال ، ترك دنیاست .

ولایخفى ان الالیق للزاهد ان یكون طعامه من شعیر غیر منخولة ، فان زاد نخله ، فان زاد فحنطة غیر منخولة ، فان نخل الحنطة فلیس بزاهد. و هكذا فقس اللباس . و اما المسكن فهو زاویة مسجد، فان زاد فحجرة بقدر الحاجة ، فان وسع او جصص او زین او علا اكثر من ستة اذرع فلیس بزاهد.

پوشیده نماند كه زیبنده تر براى زاهد آن است كه خوراكش جو سبوس نگرفته باشد، پس اگر افزود سبوسش را بگیرد، اگر باز هم افزود گندم سبوس نگرفته باشد، پس اگر سبوس گندم را گرفت دیگر زاهد نیست . و بر همین قیاس است لباس او. اما مسكن او گوشه مسجد باشد، اگر افزود اطاقكى به اندازه نیازش باشد، پس اگر جاى وسیع تر انتخاب كرد یا گچكارى و تزیین نمود، یا فراتر از شش ذراع ساخت ، زاهد نیست .

روزى بهلول به سراى خلیفه درآمد و بر تختش نشست . غلامان بهلول را زدند كه چرا گستاخى كردى ؟ از تخت فرود آمد و با فریاد و زارى گریه كردن گرفت تا خلیفه از اندرون خانه آوازش شنید. بیرون آمد و سببش پرسید: گفت : از بهر آن گریه مى كنم كه من یك ساعت به جاى تو نشستم مرا چنین راندند، و تو چندین سال است كه اینجا بنشینى ، آیا حال تو چون شود؟!

پس اى عزیز! فقر و قلت بهتر از غنا و قدرت است .

توانگرى كشدت سوى كبر و نخوت و ناز
خوش است فقر كه دارد هزار سوز و نیاز


و فى مجالس ابن الشیخ و العیون عن الصادق علیه السلام ، سئل عن الزاهد فى الدنیا، قال علیه السلام : (الذى ) یترك حلالها مخافة حسابها، و یترك حرامها مخافة عقابها.( عیون اخبار الرضا ج 2، ص 52. امالى صدوق مجلس 57، ص 219. و در متن مجالس ابن الشیخ ذكر شده كه سهو است . و نیز حسابه و عقابه صحیح است چنان كه در مصدر است .)

و در مجالس شیخ و عیون از امام صادق علیه السلام روایت است كه :
از آن حضرت از زاهد در دنیا پرسیدند،
فرمود: زاهد آن است كه حلال دنیا را از بیم حساب ، و حرام آن را از بیم عذاب ترك نماید.

وفى مصباح الشریعة قال الصادق علیه السلام : الزهد مفتاح باب الاخرة ، و البراءة من النار. و هو تركك كل شى ء یشغلك عن الله من غیر تاسف على فوتها، و لااعجاب فى تركها، و لاانتظار فرج منها، و لا طلب محمدة علیها، و لاعوض بها، بل ترى فوتها راحة ، و تكونها آفة ، و تكون ابدا هاربا من الافة ، معتصما بالراحة ، و الزاهد الذى یختار الاخرة على الدنیا، و الذل على العز، و الجهد على الراحة ، و الجوع على الشبع ، و عافیة الاجل على محبة العاجل ، و الذكر على الغفلة ، و تكون نفسه فى الدنیا، و قلبه فى الاخرة .( مصباح الشریعة باب 31.)

و در مصباح الشریعة امام صادق علیه السلام فرمود:
زهد كلید در آخرت و بیزارى از آتش دوزخ است . و آن ترك كردن توست هر چیزى را كه تو را از خدا سرگرم سازد بى آن كه بر از دست رفتن آن تاسف خورى ، و از ترك آن خودبین شوى ، و نسبت به آن انتظار فرج داشته باشى ، و خواهان ستایش بر آن باشى ، و عوض آن را بخواهى ، بلكه از دست رفتن آن را راحت دانى و بودنش را آفت شناسى ، و همیشه از آفت آن گریزان بوده ، به راحت آن چنگ زنى .
زاهد كسى است كه آخرت را بر دنیا، خوارى (در راه خدا) را بر عزت (در معصیت )، سختى را بر راحتى ، گرسنگى را بر سیرى ، عافیت آینده را بر دوستى دنیاى زودرس ، و ذكر را بر غفلت برگزیند، نفسش در دنیا و قلبش در آخرت باشد.

قیل لعیسى علیه السلام : لو دعوت الله یرزقك حمارا تركبه . فقال : انا اكرم على الله ان یجعلنى خادم حمار.

به عیسى علیه السلام گفته شد:
خوب بود دعا مى كردى خدا الاغى روزیت كند تا سوارش شوى .
فرمود: من نزد خدا گرامى تر از آنم كه مرا خدمتكار الاغى قرار دهد.

و قیل لبعض الزهاد: الا توصى ؟ فقال : بما ذا اوصى ؟ فقال : و الله مالنا شى ء، و مالنا عند احد شى ء.( و ما لا حد عندنا شى ء - ظ)

به یكى از زهاد گفته شد: آیا وصیت نمى كنى ؟
گفت : به چه وصیت كنم ؟ به خدا سوگند نه نزد خود چیزى داریم ، و نه نزد دیگرى چیزى داریم .

داشت لقمان یكى كریچه * تنگ
چون گلوگاه ناى و سینه چنگ
بوالفضولى سؤ ال كرد از وى
چیست این خانه شش به دست و سه پى
با لب خشك و چشم گریان پیر
گفت : هذالمن یموت كثیر


* ( كریچه ، به ضم كاف : كومه ، خانه كوچكى كه كشاورزان در كنار كشتزار خود درست مى كنند.)

ابویزید گفته است كه : من هرگز به مقام زهد موصوف نشدم ، زیرا كه دنیا را نزد من هرگز وقعى نبوده است و قدرى نداشته كه من رغبت به وى نمایم و در ترك آن ممدوح باشم .

قیل : كفى للاغنیاء مهانة ان رئیسهم قارون خسف به . و كفى للفقراء فخرا ان رئیسهم عیسى علیه السلام رفع الى السماء.


گفته اند: اغنیا را همین ذلت بس كه رئیسشان قارون است كه درزمین فرو رفت . و فقرا را همین افتخار بس كه رئیسشا عیسى علیه السلام است كه به آسمان برده شد.
از این جاست كه سهل بن عبدالله گفته است كه : هركس در دنیا زاهدى از دل صافى صادق و یقین حاصل بكند كرامات از وى ظاهر بشود، و اگر ظاهر نشود بداند كه وى را صدق و اخلاص نبوده است .

قال فى شرح نهج البلاغة : الزهد فهو الاعراض عن غیرالله ، و قد یكون ظاهرا و قد یكون باطنا الا ان المنتفع به هو الباطن . قال صلى الله علیه و آله : ان الله لا ینظر الى صوركم و لا الى اعمالكم و لكن ینظر الى قلوبكم و نیاتكم (جامع الصغیر، ج 1، ص 74، امالى طوسى ج 2 ص 149، و در هر دو با اندكى اختلاف .)، و ان كان لابد من الزهد الظاهرى اولا، اذا الزهد الحقیقى فى مبدا السلوك لایتحقق . و السبب فیه ان اللذات البدنیة حاضرة ، و الغایة العقلیة التى یطلبها الزهد الحقیقى غیر متصورة له فى مبدا الامر، و اما الظاهرى فهو ممكن متیسر لمن قصده لتیسر غایته و هى الریاء و السمعة ، و لذلك قال علیه السلام : الریاء قنطرة الاخلاص . (شرح نهج البلاغة ابن میثم ، ج 1، ص 104.)

در شرح نهج البلاغة گوید:
زهد رو گردانیدن از غیر خداست . و آن دو نوع است : ظاهرى و باطنى ، جز آن كه زهد قابل استفاده زاهد باطنى است .
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
همانا خداوند به صورت ها و اعمال شما نمى نگرد ولى به دلها و نیتهاى شما مى نگرد.
گرچه در ابتدا از زهد ظاهرى چاره اى نیست ، چه زهد حقیقتى در آغاز سلوك محقق نمى شود، و علتش آن است كه لذات بدنى حاضر و نقد است ، ولى هدف عقلیى كه زهد حقیقى مى طلبد در آغاز كار براى سالك غیر متصور است . اما زهد ظاهرى براى قاصد آن ممكن و میسر بوده زیرا غایت آن كه ریاء و سمعه است میسر است . از این رو رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: ریاء پل اخلاص است .

و مما یروى عن المسیح علیه السلام انه قال : لاتنظروا الى اهل الدنیا فان بصیص ثبابهم و بریق اموالهم یذهب بحلاوة ایمانكم .( آداب النفس ج 1، ص 110.)

از جمله سخنانى كه از حضرت مسیح علیه السلام نقل شده این است كه :
به اهل دنیا ننگرید، زیرا كه درخشش لباسها و تابش اموالشان ، شیرینى ایمان شما را مى برد.

و من قولهم : من رزق ثوبه رق دینه . و فسر لباس التقوى الذى وصفه الله بالخیر، بالصوف الخشن .( آداب النفس ، ج 1، ص 110.)


و از سخنان آن هاست كه :
هر كه لباسش لطیف باشد دینش هم لطیف و سست است . و لباس تقوى كه خداوند آن را به خیر وصف نموده به لباس پشمینه خشن تفسیر شده است .


ادامه دارد ان شاء الله تعالی ...
تنظیم برای وبلاگ: فاطمه زارع
توجه: کپی از این مقاله با ذکر نام بلاگ و درج لینک بلامانع است.





ساری , گاهنوشته های محمود زارع:مرحوم عبدالصمد همدانی که بدلیل علاقه وافر به اهل بیت پاک رسول گرامی اثر عرفانی اش نزد شیعیان اهل معنا عزت خاصی یافته است  در اثرمعروف خود یعنی بحرالمعارف بر سبیل اهالی اینگونه مباحث , مطالب بسیار خواستنی و گرانسنگی را بیادگار گذاشته است که در سنوات اخیر برای بعضی از علاقمندان مرجع تقریبا مناسبتری برای آموزش آداب سلوکی بوده است . ایشان گرچه همانند مشهورین این رشته مطالب خویش را تنظیم و تنسیخ نموده بخصوص شبیه عزیزالله نسفی که در انسان کامل با بیان ای درویش یا ای عزیز مریدان را مخاطب قرار داده و فنون و آدابی را تعلیم مینماید , اما تکیه و تاکید همدانی بر سخنان ائمه هدی علیهم السلام که در جاجای اثرش موج میزند اطمینان بیشتری را به صحت و درستی متن و بطن اثرش بمخاطب میدهد بهرحال گرچه در آن جایگاه نیستیم که ( نه در مقام تایید و یا نقد ) کل مطالب این اثر را بی عیب بدانیم , اما چون در گذشته با دوستان همراه ؛ در جلساتی که - مجال بیشتری بود - داشتیم این اثر و یکی دو اثر دیگر از دیگر بزرگان را مورد بحث و تحلیل و بیشتر , استفاده قرار میدادیم , خلاصه هایی ار این آثار هم تدارک شده بود که برای نشر آنها این خلاصه ها مناسب نبوده اند ؛  لذا ( حسب درخواست دوستان که خلاصه را خواسته بودند ) تصمیم گرفتیم که کل اثر را همانند انسان کامل نسفی در این تارنما البته بصورت بخش به بخش  , منتشر نماییم تا علاقمندانی چند بتوانند ان شاء الله از آن استفاده نمایند بخصوص آنکه ما این اثر را ( جلد دوم آنرا فعلا ) بصورت قسمت به قسمت هر از چندگاهی منتشر میکنیم . ضمنا برای سهولت دسترسی بمنابع و مآخد که بصورت جداگانه در اثر اصلی در ذیل کتاب مندرج میباشد , ما منبع را در داخل متن و جلوی هر نقل یا هر آیه و روایت و ... بلافاصله ذکر کرده ایم تا مخاطب برای اطمینان و استفاده از ماخذ مجبور نشود تا صفحه پیمایی کرده و وقتش تلف گردد
( یا الله - ساری , بهار 92 محمود زارع )


قسمتهای دیگر بحرالمعارف عبدالصمد همدانی :
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 01 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 02 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 03 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 04 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 05 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 06 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 07 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 08 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 09 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 10 )
... بحرالمعارف / عبدالصمد همدانی / جلد دوم ( 11 )









مطالب اخیر وبلاگ :



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.