الله نورالسموات والارض
ساری , گاهنوشته های محمود زارع:خلاصه و بخشهای از جلسه هفدهم گاهگاهی در جمع دوستان و آشنایان با حضور پدر , که بجز توضیحات مقدماتی در ادامه مسیر مباحث جلسات قبلی ؛ در این جلسه اکثر وقت آن به توضیح تعدادی از واژه های محوری مورد استفاده و استناد در مباحث قبلی و همچنین پاسخ به سوال تعدادی از حاضرین درباره مطالب جلسه قبلی گذشت را در اینجا منتشر میکنیم . البته کل مباحث این جلسه در دست وبرایش و تنظیم میباشد که در صورت موافقت پدر آنرا در همین وبلاگ قرار خواهیم داد . قسمتهای حذف شده با سه نقطه ( ... ) مشخص شده است . شاید حتما هم همینطور هست که این حذفیات در متن موجب نقائصی در متن میشود که قول داده ایم کل مطلب را در آتیه در همین وبلاگ منتشر خواهیم کرد . ( فاطمه زارع )
ساری , گاهنوشته های محمود زارع

مطرح فرمودند درباره اینکه چگونه عالم وحدت بکثرت می آید و شما قبلا بحث خال ربوبیت را مطرح کرده و کلی گذر کردید ...
آنجا جمله عین القضات همدانی را نقل کرده بودم که گفت " خال ربوبیت در چهره عبودیت است ". ربوبیت یک ثابت سرمدی و یا ازلی است و باصطلاح اهل دل , هو هو میباشد .خال را هم نقطه آغازفرض کنید و حرکت از آن ثابت سرمدی و موقع ازلی به عالم هم بمعنی گسترش و انبساط است ... ربوبیت در مقام و موقعیت وحدت , وحدت محض و وحدت صرف هست . و هیچ تکثر و دوگانگی در این ساحت یعنی در ربوبیت راه ندارد . ولی گویا میخواهید روشن شود که حالا کثرت از کجا و چگونه شروع میشود ؟! مقام ربوبی وحدت محض است که حتی با ذهن تجریدی هم نمیتوان خیلی بدان مقام نزدیک شد . حال اگر این مقام یعنی ربوبیت یعنی وحدت اگر بخواهد تجلی پیدا کند و برای ما قابل مشاهده و روئیت باشد , راهی که باید طی شود و در واقع راهی که طی شده است چیست و چگونه بوده است ؟! اینجا باید یک حلقه واسطی باشد که از یکطرف به عالم ربوبی راه داشته باشد و از طرفی بعالم ما و خود ما ربط داشته باشد . حال چه موجودی میتواند چنین شآنی و چنین نقشی را داشته باشد ؟!   

 ... برای تجلی و ظهور ربوبیت راهی جز این نیست که انسان کاملی باشد تا بتواند آن ربوبیت را که توحید محض میباشد را برای ما بظهور برساند ( یا محمد و یا علی )  ... اینجاست که در این مقام ؛ ربوبیت خالی است در چهره عبودیت واز اینجاست که تجلی آغاز میشود و این خال است که عرض شد  نقطه شروع است ... شروع از بداء نه البته ابتدا که با بداء فرق دارد . بداء قبل از ابتداست ... آنجا که باصطلاح کن وجودی و یا فیض حق و یا تجلی بظهور میرسد. ولی قبلا هم عرض کردیم که این ظهور و آغاز آغاز زمانی نیست چون زمان خودش مخلوق و از لوازم این نشئه از هستی است و اینجاست که باید نگاه اصلاح شود ... باید ذهن تجریدی پیدا کرد و این کار بسیار سختی است و ریاضت فکری و ذهنی بسیار بالایی میخواهد ...

حالا خال که عرض شد نقطه شروع هست در واقع نقطه شروع فیض واجب یا حق تعالی بعالم ممکن است یعنی همان از وحدت بکثرت آمدن ... این از وحدت بکثرت آمدن را عین القضات نقطه یا خال عبودیت تعبیر کرده است . دیگه اینجور مسائل را نباید همینجور ساده هر جا گفت و همینجور ساده رد شد م هم فقط خواستیم اشارتی بکنیم خود من هم شاگرد بزرگانی هستم که آنها هم در بیان این موارد دست بعصا هستند ...

بله آن مرد جانسوخته گفتن که ؛
من چو لب گویم لب دریا بود
من چو لا گویم مراد الا بود
من چو از خال لب او دم زنم
نطق میخواهد که بشکافد تنم


خوب پس تا لب رسیدن ظاهرا چندان مشکل نیست اما نزدیک شدن بخال جانسوز, جانسوز است ... این خال در ضمیر خود آدمی است و تنها با ریاضت این خال کشف میشود با توجه با تذکر با همان چیزی که همه میدانید و وجدان میکنید اما خودتان را میزنید بآن راهها و نمیخواهید دردسر باصطلاح برای خود درست کنید و کنیم ؛ کشف میشود ....

مخلص کلام این بود که آن شمع آجین شده در تمهیدات میخواهد بمخاطب انسانی خود این مطلب را برساند که همه آنچه هست خودتی و تو باید باور بکنی که گنجهایی در وجودت دفن است و باید آنها را یعنی این دفینه ها را کشف کنی ... همان که گفت سالها دل طلب چی از ما میکرد ؟! جام جم ! این جام جم آنچیزی هست که خود داری و از این و آن که خودشان گمشدگان لب دریایند , طلب نکن ... بباطن خود رجوع کن حالا نمیگویم ولی خدا میشوی اما مطمئن باش بجاهایی خواهی رسید ... این بنده تنها شرط را مواجهه صادقانه و از سر صدق با خود و با این باطن میدانم . اصلا برای شما نباید مهم باشد که دیگران دوستان علاقمندان و ... چه میگویند و یا چه ذهنیت و تصوری از تو پیدا میکنند ... خودت باش خلاصه ...


خوب دیگه چی بود ؟! شما گفتین آدمی که وحدت را نمی فهمد هرگز موحد نیست و موحد هم نخواهد شد و دیگر اینکه این خال چه ربطی باون وحدت یا کثرت داره ؟!  ...

... پس تا بحال داشتیم چی میگفتیم ؟! ... خال یا همان نقطه در واقع نماد باطن انسانی است که بعالم وحدت متصلست ...
نقطه یا همان خال ؛ رمز وحدت است . نقطه کثرتی ندارد نه سطح دارد و نه طول و نه عرض و نه ارتفاع ...و نقطه قابل تقسیم هم نیست و بهمین خاطر میشود نماد یا سیمبل وحدت . که در راس هرم هستی است و هر چه که از آن راس به قاعده نزول کنیم کثرت پیدا میشود و عالم قابل مشاهده میشود ...

حتما متوجه ! هستید که تمام زیبایی عالم و چهره هستی در همین خال هست , در خال وحدت . اگر این خال نبود وحدت بظهور نمیرسید ... اگر عالم یا بهتر بگویم عوالم را بشکل یک هرمی تصور کنید و مخروط که گفتیم ؛ آن بالاترین و راس این هرم یک نقطه بیش نیست و آن نقطه خال این هرم یا عوالم میباشد . قاعده این هرم اگر به راس نمیرسید و اگر این کثرات به آن وحدت ختم نمیشد عالم اصلا زیبا بود ؟! نبود دیگه ! نمکین و ملیح نبود ...


زیبایی و عشق
خوب کافیه دیگه , بد جایی هم ختم نشد چون حالا میرسیم به آن مطلب مورد نظر جناب صالحی که توضیح خواسته بودند درباره زیبایی و عشق ! ... کدام مولد دیگریست ؟! آیا زیباییست که عشق می آفریند یا آنکه این عشق است که موجد زیبائیست ؟! ...

بدیهی این است که عشق و زیبایی همیشه با هم و همدم هستند ... این دو در عین اینکه متفاوت  هستند  اما در وحدت با هم هم هستند ... ولی آیا اینطور نیست که نخست زیبایی یا (حسن) پیدا شد و بعد عشق ؟!! ابتدا زیبایی آمد و بعد عشق بدان زیبایی؟!! ... اینرا اینجا بگویم خود من هم مثل شما گاهی هر آنچه بذهنم خطور میکند را دفعتا واحده و بالبداهه حسب مورد و درخواست ارائه میدهم پس انتظار آنرا نداشته باشید که آنچه میگویم همین است و جز این نیست . حتی گاه بصحنه آوری خزانه ذهنی در مواجهه با مطلبی برای من گاهی سخت میشود یعنی قبلا مطالعاتی داشتم و یا پیرامون بعض مطالب تاملاتی داشتم ولی اینطور نیست که حتما بلافاصله آنها بخاطرم هم بیاید و بتوانم بر اساس آن دنباله - لزوما - ارائه دهم اما هر چه هست همینه که برگ سبزی بدانید تحفه درویش ...

زیبایی و حسن را دست کم نگیرید حتی همین زیبایی های بظاهر ظاهری را که خود مبادی ورود به حسن و جمال الهی هم حتی میتواند بشود و از اولیاء رسیده که خوبی و خیر و نیکی را نزد خوبرویان بجوئید و بخواهید ؛ جمال خوبرویان صلوات دارد ... اما خوبرو داریم تا خوب صورت که توضیحش فکر کنم برای شما واضحات باشد ... کسی که خوبرو باشد و بداند که خوبروست و متوجه شآن و قدر و قیمت آن هم باشد و بنجابت مشی کند و به شرم متصف باشد و به حیاء هم مزین ... این خوبرویی منشاء خیر و برکت است و راهی است میانبر به آن جمال جمیل ...خداوند خلق کرده دیگه برای جلوه خودش خلق کرده , ظرفیت داده و بعد داده  اما بعضی ها حتی باین جلوه های جمال الهی هم با دیده ... مینگرند ...  اینجا حسادت بسیار ظهور پیدا میکند که بیشتر نمیتوانم بگویم ... خودتان بروید روی آن تامل نمایید و تدبر ... 

گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی
روا بود که ملامت کنی ذلیخا را ...


اینکه کدام اصالت دارد البته بحث مستوفایی میشه داشت ... آنهاییکه اصالت را بزیبایی میدهند بواقعه حضرت یوسف و جناب ذلیخا تمسک میجویند که شرح آن در کتاب آمد ...
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد ذلیخا را ...


قرآن کریم هم درباره سوره یوسف میفرماید
نحن نقص علیک احسن القصص (*)
این سوره با این اشاره بلکه تصریح ؛ فی الواقع سوره عشق است و حسن ؛ چون داستان عشق در اینجا باصطلاح سراییده میشود ...
عده ای از آنهاییکه محروم از بوی عشقند و نمی از می خمار محبوب نچشیده اند آدرس عوضی میدهند و میخواهند بگویند - و گفته اند هم -  که چون در این سوره فصاحت و بلاغت ادبی هست . یا چون در داستان زیبائیها هست و پندها هست و اعجاب انگیزه و ... پس احسن القصص هست ,  اما واقع قضیه همانست که قصه عشق احسن القصص هست ! و نیز داستان زیبایی ...

نکته ... درها را بست و قلقت الابواب و قالت هیت لک ... یعنی همه چی آماده هست .... بقول استاد ما اما آیا این نگاه از بستن درها بوسیله ذلیخا شنیدنی تر نیست که وقتی درها را بست و قفل کرد یعنی تمام دربهای نفسانیت و خودیت را بست و قلقت الابواب یعنی ابواب نفسانیت را بست ... اگر چنین باشد اینجا خلوص پیدا میشود و قالت هیت لک همان خلوص مع الله هست ...

تمام انسانها استعداد عشق را دارند و این یک نیاز صادقی هست در وجود انسان ولی بدلیل آنکه این نیاز صادق اشباع کاذب میشود بقول امروزی ها مورد پیدا میکند . اشباع کاذب هم بوسیله انواع و اقسام هوسهاست که بروز پیدا میکند و گوهر عشق را بظاهر در دیدگان بگند میکشند و ملوث میکنند و چه جفایی و ظلمی بالاتر از این بساحت مقدس و بلند و اهورایی عشق ؟!!! ...

داستان اشباع کاذب چنین نیاز صادقی هم فی المثل تصور کن طفل را بنوشیدن شیر مادر نیازست و این نیازیست اصیل و صادق و ارضاء صادق و اصیل آن هم  از راه پستان مادرمیباشد ولی اگر راه را عوضی بروی که علی الاغلب میرویم اشباع کاذب اینست که گذاشتن پستانک بدهن نیازمند این طفل معصوم و زیبا و پاک و ...

من که اعتقادم اینست که عشق هدیه خداوند به بندگان صادق و برتر و زیباتر و خواستنی تر خداست و خود عشق اگر در وجودی بنشیند ثمرات و خیرات و مبرات بسیار نیکویی دارد که هزاران ساله راه عبادت بصوم و صلاه را حتی یارای برابری با تاثیر یک چهره از حضورعشق نیست .
مثلا یک چشمه و شاید نخستین هدیه عشق به آدمیزاده همین ؛ دوری از خودخواهی است ...

مگر تکبر و کبر بزرگترین گناه در آستان آن ملک مقتدر قدوس میهمن متکبر نیست ؟! کی فقط بخاطر بروز لحظه ای از این صفت رانده و ملعون ابدی شد ؟!! آن موجود متکبر خودبرتربین و خودخواه ...یعنی ابلیس متکبر ...

... تو وقتی عاشق میشوی یعنی دیگری را بخود ترجیح میدهی و این حتی در عشقهای زمینی هم گاه  مصداق دارد ... اوج ایثار در دگرخواهی متجلی میشود و حالا کدام الاغ و استری است که بگوید عشق , جنون دوران جوانیست ؟!!! ...قطع بدانید اغلب آنهایی که خود را بی بهره از این نعمات می بینند بعشق و زیبایی میتازند و بر نمیتابند ... حالا نعمت خداوندی از عالم ازل بصورت وجه الله آمد خوب شکر کن ! یا بخودت داده که شکر واجبه یا بدیگری داده که باز شکر کن که دیده آزاری لااقل نداری که منظرگاهت زیبایی و حسن و لطافت است ... !!!... های چطور داری نگاه میکنی ؟!...

...یادم آمد مرحوم شیخ بهایی چه خوب حرف دلم را گفت که :
...برای کسی که عاشق یاری نیست پالان و افساری بیار ...

وه! چه خوش می‌گفت در راه حجاز
آن عرب، شعری به آهنگ حجاز:
کل من لم یعشق الوجه الحسن
قرب الجل الیه و الرسن
یعنی: «آن کس را که نبود عشق یار
بهر او پالان و افساری بیار»


عشق که بیاید تیرگی و نفرت میرود و بقول ... وقتی عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرو می آورد ... ورود عشق یعنی عبور دیو نفرت از مصاحبت آدمیزاده با حضور عشق در دل بنده خدا نور معنویت الهی در آن تابانده میشود ... عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ... ناخوانده درس هستی ....

... از طرفی نمیتوان نگفت که عشق نیست که زیبایی را خلق میکند و این عجب است و گاه و اکثرا حتی این عشقست که بشکار زیبایی میرود ...

عشق است چون زمرًد وز برق آن زمرد هین دفع اژدها کن ... اژدهای نفس ؛ دیو نفس و خودخواهی و کینه ها و نفرتها و جدا شدنها و حزب حزب کردنها و زخم و ریش زدنها برای کسانیکه بدانها هوسهای غریزی همچو حیوانات داریم و یا غرضهای سیاسی همچون خامان ره نیافته به وادی های مقدس و ... پیدا میشود و ...

عشق ورزیدن زیباتر میکند ... شاید ماجرای ذولنون مصری را شنیده باشید که جوانی در مجلسی چون با دیده استنکار بدو مینگریست وی را بسیار زشت و بد می دید و توی دلش میگفت این یارو که اینهمه معروف شد و باصطلاح زیاد لایک میشه و ...  لبهاش کلفته و چهره اش جذاب نیست پاهایش لاغره و ... ریشه چنین نگاهی معمولا از حسد میباشد که از توفیق دیگران در رنجند بر عکس آدمهای باصفا .

ذولنون فردی روشن ضمیر وارسته از حب و بغض و اهل باطن , از گفتگوی باطن این جوان کم توفیق و بی توفیق آگاه شد و متوجه باشید که بسیاری در چنین سطوحی هستند یعنی باطن شما را بخصوص درباره خود می بینند و لازم هم نیست ذولنون مصری باشند پس بمخاطبین خویش یعنی همه مخاطبین خویش را همسان هم یا مانند خود نبینید و مثل خود بی بهره فرض نکنیم . البته آنها نمی نمایند که می بینند ولی تو باید متوجه باشی که هستند کسانی که واقعا باطن شما را میخوانند و خداوند چنین اعانتی به بعضی از بندگانش بوفور کرده است !! ایمن مباش از فراست مومن و ... بله !

ذوالنون بعد از دیدن باطن این جوان بوی گفت که تو درباره من چنین گفتگویی را در فکرت داشتی ! خلاصه  این جوان بعد از شنیدن این جمله ذوالنون متنبه شد و تعجب کرد و باور کرد که ذوالنون دارای کمالی است که برای آن جوان بسیار خواستنی بود. در دم توبه کرد از چنین گمانی که در حق ذوالنون داشت و زبان بعذرخواهی برگشود .

ذالنون هم بجوان گفت کاری درست کردی که توبه کردی پس بعد از توبه نگران نباش ! بعد از این ماجرا - یعنی توبه جوان - این جوانک وقتی دوباره سربلند کرد و به ذولنون نگاه کرد با کمال تعجب چنان زیبایش دید که انگاری همانند ماه شب چهارده سیمایش میدرخشد و هاله ای از نور از گریبان ذوالنون متلالوست  ...

این تغییر نگاه آن جوان بود که زشتی را بزیبایی مبدل کرد . وقتی نگاه بد باشد و نگاه کننده با نگاه بدی که خود دارد چیزی جز زشتی نمی بیند و معمولا زشتان بیشتر زشتی می بینند !!! یادتان باشد این فرمولیست برای شناخت صادقانه خودتان نزد خودتان برای اصلاح خودتان و توبه و پیراستن خویش ! واقعا یادتان باشد ! اگر عوضی باشیم ؛ اغلب دیگران را عوضی می بینیم ...

انسان اگر عشق بورزد و با محبت به هستی و خالق هستی مواجه شود در نگاه خویش هم زیبابین میشود و هم زیباساز و هم عجیب آنکه خویش زیبا هم میشود !!!

اینطور هم میشه گفت که از زیبایی عشق زاده میشود و از عشق زیبایی توسعه یافته و افزون میگردد ...

درباره عشق و حب و بغض ؛ جناب شریفی خلاصه در حق خویش نامردی نکنید یقه خودتان و خودمان را بگیریم و بپذیریم که دیگران حق دارند مثل ما نباشند و مثل ما فکر نکنند و مانند ما محبوبهای ما را ننگرند و با همه این وجود به آنها عشق بورزیم و دوستشان داشته باشیم ... حالا به بعضی از آدم نماهای توسعه نیافته تر باید گفت حداقلش این است که اگر اهل عشق ورزیدن نیستی و جوهر محبت به دیگران را نداری و در این باره فقیری لااقل بقبول و پذیرش قناعت کن و قبول کن که دیگری حق دارد مثل تو فکر نکند و باقی قضایا ...
...

... اصول صحیح بنتیجه رسیدن در علم منطق - و گاه ریاضی -  است . یعنی همان صغری و کبری چیدن و ...  ولی گاه بعضی ها - که انگشت شمارند و بدلیل همین کمیابی ارزشمند هم هستند -  دارای یک ذهن وقًاد و فروزنده و نورانئی هستند که بدون لحاظ مقدمات منطقی و صغرا و کبری ,  بنتایج درستی هم میرسند که اینان را در مدرسه و حوزه و دانشگاه نمی توانی پیدا کنی ...اینان در مدرسه دل درس خوانده اند ...

 در منطق درباره فکر چه میگویند ؟! ( الفکر حرکه من المبادی الی المبادی و من المبادی الی المرادی ) این بدیهی منطقی در بنتیجه رسیدن است ولی همانگونه که عرض کردم فارغ از این چارچوب درست ؛ اذهان وقًاد می پرند و شاید بتوان به همان اهالی شهود چنین گفت که چنان میکنند ...قرآن کریم هم میفرماید یکاد زیتها یضیح ...
بزرگان از عرفای ما با نامهای مختلفی چنین وضعی را یاد کرده اند ؛ این را یکی " بصیرت " مینامد و بوعلی آنرا " حدس " میگوید دیگری بدان شهود و یکی هم حضور و... قس علیهذا بروید خودتان پیدا کنید ...

این افراد نادر, اذهانشان بدون آنکه مقدمات درست منطقی را طی کند , بمقصد و نتیجه میرسند . صلوات نداره دیدن چنین انسانهایی ... و درک محضر آنها و درک و شناخت آنان که باز و برای همیشه میگویم فوق العاده عادی می زیند و فقط اهل دل هستند و سکوت ... و آنهاییکه اداء و اطوار زندگی کردن را در نمی آورند , را میتوان دارای چشمی دانست که میتوانند این انسانها را بشناسند و زانوی ادب در محضرشان بزنند و از آنان خواهش کنند که بریزند بیرون از دلشان ...

... اگر نخواهید آنان نمی گویند و همینجور همانند شما مینویسند و مانند شما حرف میزنند اما گاه اگر اهل دقت باشید شاید بتوانید جرقه هایی را در کلام و نوشته آنان دریابید که بتوانید آنها را مورد شناسایی قرار دهید ...
 
دوستان گرامی ! بدانید بدون درک حضور این انسانها , صرفا از لابلای کتابها بجایی نخواهید رسید . دیگر باشاره گفتم ؛ تمام بستگی به همت تو و نجابتت دارد که ...بگذریم !... تا باز اعتراض نشده فقط بگویم چرا گفتن بستگی به نجابتت دارد ؟ این شم یک موهبت خدایی است و هر نفسی و هر ذهنی استعداد چنین بصیرتی را ندارد ؛ ... بدون توضیح کامل فقط باشاره باز بگویم که آدمهایی که دارای چنین موهبتی هستند فوق العاده نجیب هستند و بسیار آرام و متین و خونگرم و اصلا و ابدا در زبان و قلم آنان شما اهانتی , تندی و تلخئی مشاهده نمیکنید . انسانهای تلخ گو هنوز خام هستند و پرت از مسیر انسانیت و باید تحت هدایت قرار بگیرند و تنها اقلی از آنان اگر خودشان تازه بخواهند هدایت میشوند , اگر بآدم تندگو و بددهن و سیاس رسیده اید اینطور که من تجربه کرده ام تقریبا باید رهایش کنی بامان خدا و بیهوده وقتت را تلف نکنی . مگر خدا کاری کند ... بختیار نخواهند شد چنین موجوداتی ! اغلب آنان دارند همانقدر جوهره دینی و شخصیتی خویش را برای این و آن هزینه میکنند و بی مزد و منت شده اند مزدور بی جیره و مواجب گروههای سیاسی و احزاب ... چون در این اجتماعات چنین موجوداتی فراوان مشاهده میشوند ! بسیار هم مشمول دلسوزی آدم قرار میگیرند اما مگر میشود راهی بدانها بنمایانی ؟! ... صلصال کالفخًارند گویا ...

 ...
خب فرمودند درباره ازل و زمان آن بیشتر بگویید ... ازل امتداد زمان نیست . یعنی اینطور نیست که چندین میلیارد سال پیش آغازی بوده و مثلا ما در قرن 21 این مقدار میلیارد سال از آن واقعه بلحاظ زمانی فاصله داریم و نتیجه بگیریم که پس هر کسی که در تاریخ جلوتر و زودتر از ما پا باین دنیا نهاده به ازل نزدیکتر بوده و مثلا بقول حکماء حضرت آدم با این حساب به ازل خیلی نزدیکتر از همه انسانهای دیگر بوده است چون اولین انسان خلق شده هست ... !! اینکه در داخل بعد " زمان " و با نگاه زمانی و محصور در حیطه زمان و مکان وقتی باین مساله نگاه میکنید خوب نمیتوانید درک درستی از آن داشته باشید و بر همین قیاس دورترین زمان را به آینده مثلا " ابد " بدانید ...

خلاصه و اقل مطلب اینجوری هست که شما باید به خودتان و دیگر پدیده ها حداقل دو وجه و دو نشئه بدهید و آندو وجه یکی ظاهرست و دیگری باطن ... حالا هر انسانی و هر پدیده ای را شما بگویید که باطنی دارد و مثلا خود شما باطن تان در مرحله نزدیکتر بخودتان همین افکار و ذهنیات شماست . البته هر باطنی هم برای خود باطنی دارد و ... حالا اینها مباحث گسترده ای را در پیش دارد که ما از آن فاکتور میگیریم فی الحال و فقط بگویم که احکام ظواهر شئی را بر بواطن آن بار نکنید و اگر چنین کنید مطلقا در راه انحراف قدم گذاشته اید ... شما جسمید و شما در عین حال روح دارید و باطن , احکام جسم شما شامل اوزانیست مثلا قد و وزن و غیره و شما نمیتوانید و نباید هم از این احکام ظاهر مبنا بگیرید و بر همین سیاق باطن خویش را تحلیل کنید و مثلا همانطوریکه گفتم نزدیکترین باطن شما فعلا اندیشه های شماست و شما نمیتوانید برای آن وزن و کمیت آنطور که برای ظاهرتان دارید , بار کنید و مثلا بگویید 8 کیلو اندیشه دارید و 70 متر فکر ...!!!

یا مثلا احکامی که بر زمان سوار است چی هست ؟! میگوییم : گذشته - حال - آینده ! درسته ؟! بله و شما این 3 قاکتور را با شاخصهایی مانند روز و ماه و سال و ... مقید میکنید و اندازه میگیرید و این درست هست اما نمیتوانید با همین مقیاسها و شاخصها ازل و ابد را اندازه گیری کنید ! ... فکر میکنم دیگه باید گرفته باشید که چه دارم میگویم و کافیه ...

... درسته بله عرض کردم ازل و ابد در باطن حتی این زمان و مکان حضور دارد و پس میشه گفت ازل همیشه هست و تمام ناشدنی ... باز هم میشه گفت خود این زمان - و امان از زمان - در واقع بنوعی میتوان گفت ظهور ازل هست !

... حالا عالم ذر که خیلی ها پرسش داشته اند را باید بر همین سبیل شما بتحلیل در بیاورید ... تمامی وقایع که در این عالم زمانی اتفاق افتاده و می افتد در واقع در نشئه ازلی که لازمانی و لامکانی در آن ساری و جاریست همواره وجود داشته و دارد و بهمین خاطرست که اولیاء الهی از وقایعی که در زمان دنیایی هنوز اتفاق نیفتاده مطلع میشوند و می بینند حتی . باور کنید که ... نمیشود همه این مباحث را همه جا مطرح کرد و نباید هم طرح کرد بدلائل مختلف ... فقط باید با خدا دوست شوید با آن موجود ازلی و ابدی ... بما که موجوداتی در زمان هستیم در ظاهر این فرصت و اجازه داده شده است که ولی خدا باشیم ... شما را بهمان خدای دوست داشتنی با خودتان صادق باشید و اینقدر اداء در نیاورید . بابا قلب قلب قلب - دل دل دل - زنگارها نمیگذارند حب و بغض ها پوشش دهنده و کفری هستند و می پوشانند روی این حقائق ناب را . نروید دنبال افراد هر چند محترم و محتشم و نروید بدنبال تجار عرفان و معرفت که زیاد هم شده اند ... فقط اولیاء الهی فقط و فقط معصومین ... بهانه تراشی و توجیهات مزخرفتر از خود توجیه کنندگان را بکناری نهید ... من بهمه آنهایی که اختصاصا بیشتر دوستشان دارم و در تنهایی توصیه ای را احساس میکنم میخواهند می بینم که گرفتارست و بیشتر گرفتار همین حب و بغض هایی که به افراد معروف و مشهور دارند و ای بسا که این افراد انسانهای خوبی هم هستند ولی دنباله روی از آنان شما را کوچک میکند چرا کوچک ؟! چون شما خیلی که بتوانید رشد کنید در اینصورت میشوید 50 درصد همانی که میخواهید از آن پیروی کنید . خوب اگه مطلوب شماست و میخواهید قانع باین باشید خیر سرتان و همت خویش در همان حد نگه بدارید اما بدوستان خاصم میگویم لااقل به یکی از ائمه هدی از معصومین علیهم السلام و الصلاه سعی کنید ارتباط مخصوصی پیدا کنید . همه از یک نورند البته اما ببین مجاز تو با کدامیک از این 14 نور پاک و نامیرا نزدیکترست برو بهمان سمت و بیشتر باطن خودت را متوجه توسل بوی کن و از او مدد بخواه و او را واسطه فیض و دریافت فیوضات الهیه بکن .

... همین در خانه اگر کس است گفتند که یک حرف بس است . شرطش اینه که دل خویش صاف صاف همچو آئینه کنی ... باز میگویم مهم نیست که دیگران چی درباره ات فکر یا تصور میکنند تو خودت خود را دریاب . ظرفیت نشان بده تا بیشتر در کاسه ات بگذارند ! بی زحمت و بی ریاضت بخصوص ریاضت نهانی نمیشود . خودت هم باید احساس کنی که آرام آرام نوری در قلبت داره تابانده میشود ...

آن خانمی که اشکال کرد باید به لوازم و احکام این دنیایی تن داد و نمیشه در این دنیا با احکام آن دنیایی پیش رفت و ... بله این درست است ولی چگونه بگویم ؟! ... ببین همشیره  باید ...چی و چگونه میشود گفت... باید آن نگاه را بتو بدهند برو آن نگاه را و آن چشم را بگیر و بگیریم و کاش قلبی داشتیم از باران پاکتر تا بما هم میدادند ...یک جریانی در ذهنم جرقه زد درباره مطلب شما حالا لازمه که نقلش کنم اینجا !

در قرآن عزیز داریم «  لا تلقوا بایدیکم الی التهلکه » با دست خودتان خودتان را بهلاکت نیندازید و الکی نگویید پناه بر خدا و توکل بر خدا البته همینجوری الکی و بی بنیه و زمینه و بی ساخت و پاخت اینرا بگویید . یکی از اولیاء خدا که یحتمل حضرت حمزه سیدالشهداء بوده که زمانی بی زره و پوشش در میدان کارزار میشد و کسی باو این آیه را برخواند که چرا اینجوری ؟! در جوابش حضرت حمزه فرمود که اگر مرگ در راه دوست را هلاکت بدانیم بله امر لا تلقوا را پرچم بالای سرم خواهم کرد ولی من مرگ در راه حق را تهلکه نمیدانم و لذا پرچم صارعوا را در سر دارم اشاره به آن آیه یعنی  صارعوا الی مغفره ... اگر درست خوانده باشم !  جلال الدین محمد خراسانی ما هم چه زیبا همین را در مثنوی درربارش بیان کرد که تنها دو بیت در یادم هست :

آنکه مردن پیش چشمش تهلکه ست
امر" لا تلقوا " بگیرد او بدست
آنکه مردن پیش او شد فتح باب
" صارعوا " آید مراورا در خطاب


البته نظر این خواهرمان را نباید بهش بی توجه بود درست فرموده اند ایشان ولی عرض کردم که این نگاه را نباید همینجور اداء و اطواری داشت و خلاصه تا نرسی ندانی  ... فقط بدان که ورای این زمان و آنطرف این مکان جایی هست که خوشبختانه همین عقل ما هم میتواند اینقدر را درک کند که هست اگر نتواند در آنجا نزول کند اما از دور میتواند ببیند و تشخیص دهد پس عقل را دست کم نگیرید ... من شنیده ام که فرموده اند در قیامت وقتی مردم میفهمند که چه گنجینه ناگشوده ای بوده این عقل که اگر انرا مثلا بتعبیر من یک میلیون واحد تقسیم کنیم ما حتی یک قسمت آنرا نگشوده بودیم ... !!!

خلاصه برای کسانی از اشخاص که آن چشمشان باز شده است و چشم در چشم محبوب دارند و روی در روی آن محبوب ازلی , ازل همیشه برای او حضور دارد و مشکلی با این مفاهیم ندارد و چون و چرایی برایش پیش نمی اید و فقط اگر بخواهد آنرا برای کسانی که از او دلیل و توضیح میخواهند بگوید مسائلی را باز میکند و چشمه هایی را نشان میدهد که کار بسیار پرطاقتی است که بخواهی آن منظرگاه بی زمانی را در این محیط زمانی بخواهی بتصویر بکشی و ... ختم کنم که :

این دهان بربند از هزل ای عمو
جز حدیث روی او چیزی مگو

بگذارید برویم سر مباحث عادی خودمان ....
 
درباره جام جهان نما که گفتم پرسیدید این تمثیل بوده فقط اما ... تمام همت انبیاء عظام الهی در تذکر و تذکیر آدمیان بود که بنی نوع را بفطرتشان متوجه و متفطن کنند و از این جنبه میشود این چنین گفت که انبیاء حرف تازه ای نیاورده اند بلکه آمده اند تا زنگار از روی آیینه فطرت بشری کنار زنند ... فطرت بشر شانی از شئون حضرت حق و باری تعالی است و لذا فطرت بشر بر خداشناسی و خداپرستی استوار است و بوده  و فقط در گذر زمانی این عالم زمانی و مکانی بشر دچار نسیان و فراموشی میشود و خود را که همان فطرت خویش هست فراموش کرده و اینجاست که خدا را فراموش میکنند چون خودشانرا از یاد برده اند ...

... یعنی به بیان دیگر انبیاء چیزی در وجود بشر نمیکارند بلکه دانه کاشته شده ازلی را بآب آگاهی بارور میکنند . یعنی آن مایه یا خمیرمایه ازلی هدایت یا خداجویی در ضمیر همه ماها هست و این خمیرمایه باید ورز داده شود و این دانه باید آبیاری شود ...

... شما بفطرت آدمیان بسیار توجه بفرمایید اینکه بسیاری بدنبال جام جهان نما بوده اند تا در آن تمامی مسائل دنیا را ببینند و برای حصول این جام , جهان را درمینوردیدند و برای بدست آوردنش مثلا جنگها شاید میکردند , این جام جهان نمای همان فطرت شماست . بلکه میخواهم بگویم که این جام هستی نمای و عالم و عوالم نمای همان فطرت بشری است که فی الواقع فطرالله التی فطرالناس علیها ... فطرت همان آئینه ای است که تمام هستی را منعکس میکند . اینکه گفته اند خدمت جام جهان نمای بکنیم در واقع یعنی زنگارزدایی کنید از این آیینه که نامش فطرت و باطن خود شماست ... و فی انفسکم افلا تبصرون ! ...

گفتم این جام جهان بین بتو کی داد حکیم
گفت آنروز که این گنبد مینا میکرد !


 حالا شما بفرمایید و شما بروید تامل کنید که آن روز کدام روز بود ؟!! ... 

الست بربکم قالوا بلی ... این آیه که میگویند مربوط به عالم ذر بود همان روز است نه روز زمانی باز متوجه باشید در این گردنه های ادراکی ... آن روز روز میثاق فطری خدا با بشر بود ... شما در ظاهر اینجا یک گفتگویی را می بینید که بین خدا و انسان برقرار شده و این گفتگو  در زمان نبوده است ...

... اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم ؛ آیه ای است که اشاره بهمین جریان دارد و عده ای با توجه بظاهر آیه آنرا دارای تاریخ میدانند اما واقع قضیه در درک ظاهری آن نیست تازه در آنزمان بی زمانی بشر هنوز بشکل امروزی آن خلق یا شکل نگرفته بود که ؛ در آنهنگام خطاب حضرت حق به اعیان ثابته بوده یعنی آن میثاق بزرگ با اعیان ثابته و در مقام همان فطرت بوده است ...

... این مباحث برای بسیاری شیرین است اما ذهن ورز داده شده و سیالی را می طلبد والا درک آن مشکلست . باید در خود استغنای هدایت و وصول بحق و حقیقت را نداشته بودی و باید هماره خود را نیازمند دانستن دانسته باشی که بسیار بدنبال این موارد بچرخی تا که درکی از این معارف پیدا کنی اما متاسفانه اغلب بچه های مذهبی (!) ما بصرف دانستن مقداری احکام فقهی آنهم در حد رفع رجوع واجباتی که بتکرار و در ادامه بعادت در خویش پرورانده اند و خواندن تعدای حدیث و روایت آنچنان باد استغناء آنها را و دماغ آنها را پر میکند که حتی ناشنیده و نافهمیده از حرف و سخن و جان کلامت چنان در تو مینگرند که گویا نگریستن عاقل اندر سفیه است !!! ...

... بمجرد آنکه احساس کنند تو با معتقدات عادتی آنان هماهنگ نیستی و یا با سلائق سیاسی آنها همراستا نیستی بغض میکنند و دل خویش چرکین و حتی بعضی ها آنقدر جیقوله و ضعیف هستند و بی پایه و مایه در معارف که بعضا دهان به توهین و تندی میگشایند که ... امان از بشر ناتراشیده و ناخراشیده ...!! ظهور و بروز چنین حالاتی اگر در من و تو بود , این میتواند معیار و شاخصی باشد که خویشتن را ارزیابی کنیم و اگر در این سطح هنوز مانده ایم و زود جوش میآوریم و سر میرویم بدانیم که متاسفانه هنوز در مراحل تقریبا حیوانی هستیم و رشد و توسعه ای در انسانیت نکرده ایم و باید حالا که بحث باینجاها کشید این حقائق تلخ را هم گاهی باشارت بگوییم ... خلاصه دوستان ببخشند و من تمام اینها را بر سبیل حدیث نفس در بادی امر و نخست بخویش میگویم ...

پس چی داشتیم میگفتیم ؟
پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود
با خود آوردم از آنجا نه بخود پیوستم ...


 داشتیم از فطرت میگفتیم و دریچه ای که در همه ما تعبیه شده به ازل و عالم سرً که همین فطرت است و فطرت همان دریچه الهی است و از این روزنه میتوانی بعوالم دیگری سرکی گاهی بکشی و بکشیم ما ان شاء الله ... البته اگر حب محبوبهای این جهانی دلمان را پر نکرده باشد و چشممان را کور نکرده باشد ! ...

عجب روی پریسا داری ایدوست
جمال عالم آراء داری ایدوست
هزاران دیده محو یک فروغت
تماشا را تماشا داری ای دوست


... دوستی نوشتند اینکه فرمودی که حالا که درک کردیم که متعهدیم و میثاق با خداوند داریم در ازل و عالم ذر و آنهم دریچه ای داریم بسمت ازل و عالم سرً و آن فطرت است که گاه در اثر تمنیات نفسانی گرد و غبارهایی روی آن می نشیند و انسانها را و ما را منحرف میکند حالا راهش چیست و توصیه شما چیست که ما همواره در راه درست باشیم . مشکل را گفتی راه حل را هم بگوی ؟! ...

چه میشه گفت ... ولی آنچه که بذهن این بنده آمده است دراین باره این است که ؛ خداوند حکیم است و برای بشر در همین جهت ابزارهایی قرار داده است که مهمترین آن ابزار و شاید از جهتی تنها ابزار دو چیز گرانبهاست بنام : 1- فکر 2- ذکر ... توصیه میکنم درخصوص این دو مورد به سخنان ولی الله الاعظم مولی الموحدین علی علیه السلام دوستان دیگه خودشان مراجعه بفرمایند ... الآن در خاطرم نیست همه آن سخن ... ای جان ای جانم بلی میفرماید : ... ان الله سبحانه و تعالى جعل الذكر جلائا للقلوب تسمع به بعد الوقرة تبصروا به بعد العشوه تنقاد به بعد المعانده... دیگه بروید خودتان بخوانید باید اینقدر همت در شما ایجاد شده باشد دیگه دوستان ... بله همه اینها بشرط صدق قلبی است ...

ذکرباید گفت تا فکر آورد
صدهزاران گفته بکر آورد


در کتاب هم داریم که ؛ الذین یذکرون الله قباما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات والارض
 خدا کنه که درست ذکر کرده باشم ... 
   
بیش ازین کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود ...


درباره آیه و هو معكم این ما كنتم و الله بما تعملون بصیر. که آیات اولیه سوره حدید پرسیدند ... 
عرض کنم که کمال خوف و رجای آدمهای بامعرفت را در درک این آیه با تمام وجود میتوان تصور کرد ! هم عشق میکنی که با توست و هم میترسی که ... که چی ؟! که کی با توست و اینهمه بی توجه و بی ذکر و بی فکر و بی معرفت ...!

 بی معرفت مباش عزیزم ! قدر همنشینت را نمیدانی که اینهمه حسودی که اینهمه کینه توزی که اینهمه به مخلوقاتش بدبینی که ... باباجان او بندگان خوب و حتی اون بدش را دوست دارد والا خلقشان نمیکرد ... تو چه میدانی که نزدش ناله استغاثه گناهکار بسی مقبولتر از صدای لک الحمد و لک الشکر امثال من و توست ... او چه نیازی به حمد من و تو بدبخت دارد ... اینهمه غره شدی به چهار رکعت نمازی که میخوانی و در خلقش بتحقیر نظر هم میکنی ؟! ... خدا بمحمود رحم کند ...

در خصوص عالم وحدت و عالم کثرت که اول عرض کردم اما ...
چگونه ما بوحدت و توحید معتقدیم ولی آنرا با اینهمه کثرت ها جمع کنیم و ...
احتمالا جامی میگوید و چه زیبا و پرمایه هم گفت :

اعیان همه شیشه های گوناگون بود
کافتاد در آن پرتو خورشید وجود
هر شیشه که سرخ بود یا زرد و کبود
خورشید در آن بدانچه او بود , نمود


این کنه معنی این  مطلب است ! کثرتها تنها در مظاهر وجود دارد اما حقیقت وجود خداوند واحد میباشد آنهم نه یک عددی ! این هم از این ... بهمین مختصر قبول کنید ... 


 نوشتند که عین ثابت ( اعیان ثابته ) چیه ؟!
همانموقع که داشتم میگفتم حدس زدم می پرسید و دلیل خنده بظاهر بی دلیل من در آن لحظه همین بود که الآن محقق شد ... تمامی حقایق عالم و اتفاقات و وقایع عالم اعم از جوهر و عرض و حتی نسب ( نسبت ها ) و اضافات حتی , و ... همه یک ظهوری در علم حق دارند بدینمعنی که انعکاسی از علم باری اند .

 حکماء میگویند وجود اشیاء در علم حق تبارک و تعالی عین ثابت است . یعنی حقیقت اشیاء در علم حق !... این هم خلاصه این معنی ... خیلی از وقت مقرر گذشتیم ...  

... برادر من ! درباره ذات حضرت نور نمیتوان بحثی کرد که آنجا مقام سکوت محض است و ذات الهی لا اسم ولا رسم است ... ما اگر نظری هم بکنیم شاید به جنبه هایی از اوصاف و صفات آنهم با اذن خود او راهی داریم نه در ذات ...

کل شئی فان و یبقی وجه ربک ذولجلال والاکرام ... غیر از وجه رب همه باقی هم اینک فانی اند نه آنکه بعدا فانی میشوند . آیه میفرماید فان یعنی اسم فاعل و زمان ندارد و لذا یعنی همین الآن نیستند و هست واقعی ندارند . منتها اغلب مفسرین بنحو دیگری تفسیر کرده اند یعنی بنوعی گفته اند که بعدا و در آخر کار فانی اند ...نخیر ما اگر درست نگاه کنیم همین الآن خودمان کسی نیستیم و تنها با عنایات ظهوری حضرت باری بلکه در ظل و بعنوان سایه صاحب سایه ایم ... حالا خیلی خلاصه موضوعات شما را این آخرها دارم طرح میکنم ...

... در نسبت بین خدا و خلق پرسیدند ... عده ای خواستند درباره این نسبت همانند نم و یم بگویند ولی در این نسبت تنزیه نیست و شآن ربوبی مراعات نشده و لذا بهترین نسبت را همان نسبت ظل و ذی ظل میدانند که تمامی هستی در رابطه با خدا سایه اند که اگر سایه نباشد چیزی از صاحب سایه نکاهد اما در نسبت نم و یم این کاستن و نقص بهمان میزان نم وجود دارد ...

و در آخر بگویم که ؛ ... حجاب را فقط برای کسانی کشف میکنند که محرم باشند ؛ برو محرم شو تا بی پیرهن در محضر باشی و ...باصطلاح چی بگم ؛ حالا ... 
پرده بردار و برهنه گو که من
می نخسبم با صنم با پیرهن !

لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم
پایدار و عاقبت بخیر باشید
***
ساری , گاهنوشته های محمود زارع


متن : سخنان آقای محمود زارع
تایپ و تنظیم و خلاصه کردن : فاطمه زارع

به تلگرام ما بپیوندید

-> قسمت دوم ( درون پیمایی (02)  )


زیرنویس :
-------------------
(*)  نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَیْنَا إِلَیْكَ هَـذَا الْقُرْآنَ وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِینَ . با این قرآن که به تو وحی کرده ایم ، بهترین داستان را برایت حکایت می کنیم ، که تو از این پیش از بی خبران بوده ای . یوسف / 3


(**)  الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَیَ جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ . همانان که ایستاده و نشسته و خفته بر پهلو (در همه حال) خدا را یاد می کنند و در خلقت آسمان ها و زمین می اندیشند که پروردگارا! اینها را بیهوده نیافریده ای تو را [از بیهوده کاری] تنزهی می کنیم، پس ما را از عذاب آتش محفوظ بدار. آل عمران / 191


إرشاد القلوب / ترجمه طباطبایى / 234

..........



مطالب اخیر وبلاگ :





توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.