تحریر مختصر رسالۀ بیستم سخن اهل وحدت در بیان عالم
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبة للمتقّین، و الصّلوة و السّلام علی انبیائه و اولیائه، خیر خلقه، و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین!
ساری , گاهنوشته های محمود زارع:درویشان- کثّرهم اللّه- ازین بیچاره درخواست کردند که میباید که بیان کنید که اهل وحدت بیان عالم چون میکنند، و بنزدیک ایشان عالم علوی و عالم سفلی کدام است، و آسمان اوّل و آسمان هفتم کدام است. « و ما توفیقی الا باللّه علیه توکّلت والیه انیب ».

ساری , گاهنوشته های محمود زارع

در بیان آن که تمام موجودات یک درخت است
بدان- اعزّک اللّه فی الدارین- که بنزدیک اهل وحدت تمام موجودات یک درخت است، و فلک اوّل، که فلک الافلاک است، ساده و بی نقش است، و زمین این درخت است، و زمین فلک دوّم، که فلک ثابتات است، بیخ این درخت است؛ و هفت آسمان که هر یک کوکب سیّاره است، ساق این درخت اند، زحل بر آسمان اوّل، و قمر بر آسمان هفتم. و زحل از ما دورتر است، بر آسمان اوّل است؛ و باقی را همچنین می دان. هر کدام که بما نزدیکتر است، بالاتر است.

و عناصر و طبایع چهارگانه شاخه ای این درخت اند؛ و معدن و نبات و حیوان برگ و گل و میوۀ این درخت اند، چون مراتب این درخت را دانستی، اکنون بدان که میوه بر سر درخت باشد، و زبده و خلاصۀ درخت باشد، و شریفتر و لطیفتر از درخت باشد، و از درخت هر چیز که بمیوه نزدیکتر باشد، بالاتر و لطیفتر و شریفتر بود. پس افلاک و انجم که زمین و بیخ و ساق این درخت اند، عالم سفلی باشند و عناصر و طبایع و معدن و نبات و حیوان که شاخها و برگ و گل و میوۀ این درخت اند عالم علوی باشند و ازین جا گفته اند که افلاک و انجم و عناصر و طبایع لوح محفوظ و کتاب خدای اند و همه چیز که در کتاب نوشته است، درین عالم آن ظاهر خواهد شد و شک نیست که این چنین است: « ولا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین». و قلم خشک گشته است و هر چیز که در کتاب خدای نوشته شده است، آن ظاهر خواهد شد، از جهت آن که بر درخت چیزی پیدا آید، آن جمله در بیخ و شاخ درخت نوشته است.

ای درویش! اهل وحدت میگویند که مراتب این درخت همیشه تمام بود، و همیشه تمام باشد امّا مراتب این درخت بعضی چنان اند که صورتی که دارند، رها نمیکنند و صورتی دیگر نمیگیرند و آن عالم سفلی است که افلاک و انجم و بیخ و ساق این درخت اند. و این چنین باید که باشد، ازجهت آن که بیخ و ساق درخت صورتی که دارند، رها نکنند و صورتی دیگر نگیرند.و بعضی چنین اند که صورتی که دارند، رها میکنند و صورتی دیگر نمیگیرند. و آن عالم علوی است، که معدن و نبات و حیوان اند و برگ و گل و میوۀ این درخت اند و این چنین باید که باشد. از جهت آن که برگ و گل و میوه بر درخت همیشه بر یک حال نباشند بعضی دروقت گل فرو ریزند، و میوۀ بعضی در وقت خامی فرو ریزد، و بعضی در وقت رسیدن فرو ریزد، و دیگر باره برگ و گل و میوه پیدا آیند. خود میرویند، و خود میزایند و خود میباشند و خود میروند. این درخت هر چند که بمراتب برمیآید، لطیفتر میشود و نازکتر میگردد و باین سبب آفت پذیر میشود و ازجائی بجائی میگردد، بخلاف بیخ و ساق و شاخ. این درخت را بیخ از خود است و ساق از خود است و شاخ از خود است وبرگ از خود است وگل از خود است و میوه از خود است و خورنده از خود است و باغبان ازخود است و زمین از خود است و آب از خود است و هوا از خود است و آفتاب از خود است و سایه از خود است و حیوة از خود است، همه ازخود است، همه با خود است، و همه ازخود دارند. این درخت همه است، و همه این درخت است. یافت آن که یافت، و نیافت آن که نیافت.

در بیان حسّ و حرکت اراد و اختیار

بدان که اهل وحدت میگویند که در تمامت مراتب موجودات حسّ و حرکت ارادی و اختیار نیست، الا در حیوان حسّ و حرکت ارادی و اختیار بحیوان مخصوص اند و درتمامت موجودات عقل و علم نیست الا در انسان. عقل و علم بانسان مخصوص اند و افلک و انجم و ملائکه و عناصر و طبایع، حسّ و حرکت ارادی و اختیار و عقل و علم ندارند و دایم در کاراند و هر یک عملی دارند و بعمل خود مشغول اند. امّا نتواند که آن عمل نکنند و نتوانند که بغیر آن عمل عملی دیگر کنند.

پس آن عمل بی علم، و بی فکر و بی اختیار ایشان از ایشان در وجود میآید، یعنی حسّ و حرکت ارادی و اختیار و عقل و علم بمیوۀ این درخت مخصوص اند و در باقی مراتب درخت حسّ و حرکت ارادی و اختیار و عقل و علم نیست.

ای درویش! آنچه ازین درخت محسوس اند، نامش عالم ملک است و آنچه ازین درخت معقول اند نامش ملکوت است. ملک با ملکوت است هردو باهم اند، و از یک دیگر جدا نیستند، و امکان ندارد که از یک دیگر جدا باشند، امّا چون مفردات مرکّب میشوند، و مرکّب باز مفردات میگردند، تفاوتها پیدا میآید، مردم می پندارند که مگر چیزی از جائی دیگر میآید، و بجائی دیگر میرود، و هیچ چیز از هیچ جا نمیآید. افراد موجودات هر یک آنچه مال ابّد ایشان است تا بکمال خود رسند، با خود و از خود دارند. واللّه اعلم بالصواب. واللّه الموفق و المرشد.
 


ادامه دارد ...

تصاویر : ...
متن کتابت : عزیزالله نسفی
اقدام :فاطمه زارع از  ساری گاهنوشته های محمود زارع





شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 09
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 10
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 11
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 12
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 13
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 14
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 15
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 16
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 17
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 18
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 19
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 20
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 21
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 22
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 23
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 24
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه اول
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه دوم و سوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه دوم از جلد دوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . 28 . رساله سوم از جلد دوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . 29. رساله چهارم از جلد دوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . 30 . رساله هفتم از جلد دوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 31
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 32
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 33
.





نشنیده ام که ماهی بر سر نهد کلاهی
یا سرو با جوانان هرگز رود به راهی
سرو بلند بستان با این همه لطافت
هر روزش از گریبان سر برنکرد ماهی
گر من سخن نگویم در حسن اعتدالت
بالات خود بگوید زین راستتر گواهی
روزی چو پادشاهان خواهم که برنشینی
تا بشنوی ز هر سو فریاد دادخواهی
با لشکرت چه حاجت رفتن به جنگ دشمن
تو خود به چشم و ابرو برهم زنی سپاهی
خیلی نیازمندان بر راهت ایستاده
گر می کنی به رحمت در کشتگان نگاهی
ایمن مشو که رویت آیینه ایست روشن
تا کی چنین بماند وز هر کناره آهی
گویی چه جرم دیدی تا دشمنم گرفتی
خود را نمی شناسم جز دوستی گناهی
ای ماه سروقامت شکرانه سلامت
از حال زیردستان می پرس گاه گاهی
شیری در این قضیت کهتر شده ز موری
کوهی در این ترازو کمتر شده ز کاهی
ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم
وز رستنی نبینی بر گور من گیاهی
سعدی به هر چه آید گردن بنه که شاید
پیش که داد خواهی از دست پادشاهی




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.