رساله در بیان سخن اهل معرفت
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبة للمتقّین، و الصّلوة و السّلام علی انبیائه و اولیائه، خیر خلقه، و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین!
ساری , گاهنوشته های محمود زارع:امّا بعد، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا، عزیز ابن محمّد النسفی، که اهل منزل هشتم را اهل معرفت میگویند و اهل معرفت قومی بغایت بزرگ اند؛ چنان که صفت بزرگی ایشان است، نتوانستم کردن.

ساری , گاهنوشته های محمود زارع

ای درویش! اهل معرفت،که اهل منزل هشتم اند قومی اند، که سالهای بسیار در خدمت مشایخ ریاضات و مجاهدات کشیده اند و علم صورت و علم معنی حاصل کرده اند و گمان برده اند که بخدای رسیدند، و خدای را شناختند، آنگاه بعد از هفتاد سال دانستند که هیچ نمیدانند و هرچه میدانستند، معلوم ایشان گشت که همه خیال و پندار بود؛ خود را نادان و عاجز و بیچاره دیدند و بعجز و نادانی خود اقرار کردند و با خلق عالم بیکبار صلح کردند و خلق عالم را همچون خود عاجز و بیچاره دیدند و از اعراض و انکار آزاد گشتند، و راضی و تسلیم. و این را مقصد دانستند، یعنی دانستند که مقصد سالکان آن است، که بعد از دانائی که هیچ نمیدانند، چون بیقین دانستند که هیچ نمیدانند، بمقصود رسیدند و مقصود حاصل کردند.

ای درویش! بدان که اهل معرفت مدتها در میان علما بوده اند و مدتها در میان حکما بوده اند و مدتها در میان اهل تناسخ بوده‌اند و مدتها در میان اهل تصوّف بوده اند و مدتها در میان اهل وحدت بوده اند. و در میان هر قومی که بوده اند، آن قوم گفته اند که آنچه حقّ است با ماست، و دیگران بر باطل اند. اهل معرفت با خود اندیشه کردند که چون هر یکی بر خلاف یکدیگر میگویند؛ جمله حقّ نتوان بودن؛ از جهت آنکه حقها بیشتر نیست. پس بیقین دانستند که جمله بر حقّ نیستند و دیگر با خود دانستند و با خود اندیشه کردند که این جماعت که در اوّل این سخنها گفته اند؛ و این منازل بنیاد نهاده اند و این مذاهب بسیار پیدا کرده اند، از دو حال بیرون نباشند یا از پیغمبر گفته باشند، یا برای و اندیشۀ خود گفته بوند. اگر جمله از پیغمبر گفته باشند؛ جمله یک سخن بودند، و برخلاف یکدیگر نگفتندی؛ و چون برخلاف یکدیگر میگویند، بیقین دانستند که از پیغمبر نمیگویند. و چون از پیغمبر نگویند، البته برای و اندیشه و عقل خود گویند. و کسی که چیزی برای و اندیشه و عقل خود گوید، حال ازل و ابد نداند و احوال بعد از مرگ نشناسد. و اگر کسی گوید که من میشناسم، جهل مركب دارد، نمیداند و نمیداند که نمیداند. اهل معرفت چون نیک تأمل کردند، و سخنهای این جماعت را، دوستیهای ایشان مطالعه کردند، هیچ یک اصل نداشت، دانستند که از سر دانائی گفتند. افلاک و انجم که محسوس اند و در نظر مایند، هیچ کس بکنه افلاک و انجم نرسید و نرسند و اثرهای ایشان را چنان که هست درنیافتند، و نیابند. و سیر این هفت کوکب سیّار را دربیافتند، و دانستند که در هر شبانروز هر یک چند سیر میکند غ هر تسدیس، و تربیع و مقابله و مقارنۀ ایشان را معلوم کردند و از اثرهای ایشان اند که دریافتند باقی از اثرهای کواکب ثوابت هیچ درنیافتند و نیابند.

ای درویش! چون افلاک و انجم را که محسوس اند درنیافتند، صفات و اسامی و افعال خدای را، و اوّل و آخر عالم را، و سیر ازل و ابد را و احوال بعد از مرگ را که غیب اند چون دریابند؟

رباعی
کس را بحقیقت ازل راه نشد
زین راز نهفته هر کسی چیزی گفت
        وز سرّ فلک هیچکس آگاه نشد
معلوم نیست و سرّ کوتاه نشد


ای درویش! بدان که اهل معرفت میگویند که آدمیان علم محسوسات دارند، و بغیر محسوسات چیزی دیگر نمیدانند؛ و محسوسات را آن چنان که هست هم نمیدانند، پس وقتی که محسوسات را چنان که هست هم نمیدانند، چیزی که محسوس نباشد و غیب بود چگونه میدانند؟

ای درویش! حیوانات غیر ناطق آنچه مالابدّ ایشان است، تا درین عالم زندگانی میکنند و توانند کرد، میدانند و نیک نمیدانند. یعنی دشمن خود را میشناسند، و ازدشمن پرهیز میکنند و از مطعومات آنچه منفعت ایشان درآن است میدانند، و آن را حاصل میکنند و غذای خود میسازند و آنچه مضرت ایشان در آن است میشناسند، و از آن پرهیز میکنند و جای زمستان و تابستان میدانند و وقت رفتن بجای زمستان، و بجای تابستان میشناسند، و شهوت بوقت میکنند و بچه میآرند و بچۀ خود میپرورند و خانه چنان که لایق ایشان است و لایق بچۀ ایشان است میسازند و مانند این. هرچه مالابدّ ایشان است میدانند، و میکنند؛ علم آن دارند و آدمیان هم آنچه مالابدّ ایشان است، تا درین عالم زندگانی توانند کردن، میدانند، و میکنند: حرفهای خوب و عمارتهای خوب و زراعت و تجارت و معرفت غذا و شرابها و داروها و معرفت رنجها و بیماریها و معرفت علاج هریک؛ و هرچه بتجربه تعلق دارد، میدانند و میکنند و علم و عمل آن دارند. چون ازین محسوسات درگذشت، هیچ دیگر نمیدانند؛ میپندارند که میدانند، امّا آن بجز پند نیست، همچون حکایت پیل و شهر نابینایان است.

ای درویش! بدان که اهل معرفت میگویند؛ مصلحت سالکان ملک، و مصلحت جملۀ عالم آن است که بعجز و نادانی، خود اقرار کنند و دعوی دانش از سر بنهند، و بیقین بدانند که هیچ نمیدانند و مقلّد پیغمبر خود شوند و متابعت شریعت وی کنند تا رستگار دنیا و آخرت شوند.

ای درویش! اهل معرفت میگویند که جملۀ انبیا که دعوت خلق کردند، غرض و مقصد ایشان چهار چیز بود، اگرچه سخنهای بسیار گفتند و احکام بسیار بیان کردند، امّا معظم مقصود ایشان از دعوت چهار چیز بود. اوّل آن که تا مردم ترک دنیا کنند و بدنیا فریفته نشوند و از دنیا بقدر ضرورت قناعت کنند، و بیقین بدانند که مال و جاه سبب عذابهای گوناگون هست. دوّم آن که تا مردم از اخلاق بد پاک شوند و باخلاق نیک آراسته گردند. سوّم آن که تا مردم راست گفتار و راست کردار باشند. چهارم آن که تا مردم دعوی دانش از سر نهند و بعجز نادانی خود اقرار کنند، و مقلّد پیغمبر خود شوند؛ یعنی آنچه پیغمبر گفته است قبول کنند، و بجای آورند، و بعقل خود طریقی و مذهبی پیش نگیرند، و بیقین بدانند که هیچ نمیدانند، و نمیدانند که نمیدانند. مقصود کل ایشان از دعوت این چهار چیز بود، از جهت آن که دوستی دنیا سبب بلاها و فتنه ها است، و اخلاق بد دوزخ است، و اخلاق نیک بهشت. و راست کردار و درست گفتار همیشه در میان مردم عزیز است، و همیشه روزی بروی فراخ گردد؛ و دروغ گوئی ناراست همیشه در میان مردم خوار باشد و همیشه روزی بر وی تنگ بود. و دعوی دانش از سر نهادن، و بر عجز و نادانی خود اقرار کردن، و بر عقل و علم خود اعتماد ناکردن و مقلّد پیغمبر خود شدن، و متابعت شریعت وی کردن، سبب رستگاری دنیاو آخرت است.

ای درویش! کار سالکان آن است که این چهار چیز را بکمال رسانند، تا بکمال خود رسند. اگر کسی از پیغمبر بغیر احکام شریعت چیزی دیگر سؤال کردی، پیغمبر برنجیدی، و جواب نگفتی. فرمودی که آدمیان بدانستن احکام شریعت محتاج اند، نه بدانستن حقایق. و صحابه دانسته بودند، سؤال نکردند الا بچیزی که محتاج بودند از احکام شریعت. روزی یکی نوآمده بود و سؤالها میکرد، و در سؤال مبالغت مینمود. پیغمبر برنجید فرمود: « بعثت لبیان الاحکام لالبیان الحقیقة »، مرا از جهت بیان احکام فرستاده اند، نه از جهت بیان حقایق. از خدمت بسیار زیرکان شنیده ام که میفرمودند که هر که باین منزل هشتم عمل کند، و سخن اهل منزل هشتم را عزیز دارد و مقصد و مقصود سالکان شناسد، در دنیا و آخرت رستگار بود.
تمام شد منزل هشتم و الحمدللّه ربّ العالمین


ادامه دارد ...

تصاویر : ...
متن کتابت : عزیزالله نسفی
اقدام :فاطمه زارع از  ساری گاهنوشته های محمود زارع





شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 09
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 10
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 11
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 12
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 13
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 14
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 15
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 16
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 17
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 18
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 19
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 20
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 21
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 22
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 23
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 24
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه اول
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه دوم و سوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه دوم از جلد دوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . 28 . رساله سوم از جلد دوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . 29. رساله چهارم از جلد دوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . 30 . رساله هفتم از جلد دوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 31
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 32
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 33
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 34
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 25





سرو سیمینا به صحرا می روی
نیک بدعهدی که بی ما می روی
کس بدین شوخی و رعنایی نرفت
خود چنینی یا به عمدا می روی
روی پنهان دارد از مردم پری
تو پری روی آشکارا می روی
گر تماشا می کنی در خود نگر
یا به خوشتر زین تماشا می روی
می نوازی بنده را یا می کشی
می نشینی یک نفس یا می روی
اندرونم با تو می آید ولیک
خائفم گر دست غوغا می روی
ما خود اندر قید فرمان توایم
تا کجا دیگر به یغما می روی
جان نخواهد بردن از تو هیچ دل
شهر بگرفتی به صحرا می روی
گر قدم بر چشم من خواهی نهاد
دیده بر ره می نهم تا می روی
ما به دشنام از تو راضی گشته ایم
وز دعای ما به سودا می روی
گر چه آرام از دل ما می رود
همچنین می رو که زیبا می روی
دیده سعدی و دل همراه توست
تا نپنداری که تنها می روی




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.