ساری , گاهنوشته های محمود زارع:دزدی بباغی رفت , صاحب باغ رسید , فی الحال دزد بکناری نشست مانند کسی که قضای حاجت کند !
صاحب باغ پرسید که در اینجا چه میکنی ؟!
گفت قضای حاجت میکردم !
پس از جای برخاست , صاحب باغ فضله سگی در آنجا دید
گفت اینکه فضله سگ است !
دزد گفت تو بی انصاف نگذاشتی من درست مانند آدمیزاد قضای حاجت کنم !

***



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.