ساری , گاهنوشته های محمود زارع:دوستی دارم که بدوستی اش بدلیل روشنی اش و بی شیله پیلگی اش مفتخرم که قلبی بی کین و جستجو در این که چه هستم با که هستم مرا دوست میدارد و حکیمی است برای خود خلاصه مدتی است میخواهد که آیا از اسم اعظم چیزی میدانم که وی را راهی باز شود . گرچه اگر طبیب بودمی خوی مداوا کردمی اما , از شنیده ها و خوانده ها و تحقیق کرده های خویش باز بگویم ولی بازکننده معلوم نیست که, باشد این عقد را و خود باید حکیمی کند و استقامت و استعانت تا بگشاید راهی را, تا برسد بروشنی و صدق ...
ساری , گاهنوشته های محمود زارع

اما حکیم گرامی و پارسای عزیزم ؛ بسیار جستجوگر بودم بمانند تو آنهم از دوران نوجوانی ؛ هماره بدنبال راههای میانبری بودم ( که هنوز هم نبریده ام ) . گفته اند و نوشته اند , بسیار هم گفته اند اما بظن و تردید و اما و اگر و الا و والله !


اما !!! معروفتر اسم اعظم , آن بود که ابتداء آن به لفظ جلاله ( الله ) و ختم آن بلفظ ( هو ) بشود ! و این را همچنان ( نقطه ) نباشد ! و نیز چنانچه این کلمات را معرب یا غیر معرب هم بنویسند , همانست که خوانده میشود و در کلام الله مجید این خصوصیات را تنها در پنج جای میتوانی بیابی ( البته دیده میشوند اما .... ! ) که در سور مبارکه بقره - آل عمران - طه - تغابن آمده است ! حال بگرد و پیدا کن . گرچه میدانم که باز خواهی خواست که آیات را بنویس ( بدان ای پارسا براحت طلبان براحتی ندهند الا قلیلی از بختیاران عالم که " او " هر که را بخواهد خواهد بخشید و لازم هم نیست بکسی جواب پس دهد که آیا حقش بود یا نه !! کاش ما هم بختیاری بیشتری داشتیم که ... ) با این وصف ظاهر ( تاکید میکنم ظاهر ) اسم اعظم { الله لا اله الا هو } میباشد . اعداد در تکرار و نظم و نسق و ... در اجراء را دست کم نگیر اما باز همه اینها ظاهر آنست و جسم و هیکل و قامت , تو البته  باید مرد آن باشی که بمعنی روی و روح و قلب آنرا دریابی حکیم ! 

چنانکه گفته بودند ؛ ... تا که خورد !!  میگویم , تا که گوید ! کان نفس خواهد ز باران پاک‌تر - وز فرشته در روش دراک‌تر... معتقدم اسم اعظم الهی همانست که ذکر شد اما تا که بگوید و با چه نفس و نفسی ؟!!
تو حتی میتوانی بسم الله بگویی و بر آب روی در حالی که شیخی 70 سال عبادت کرده نتواند پشه ای را نیز از خود برهاند ! بیقین و پاکی باید برسی که نفست را بمرتبه پاکی رسانده باشی تا صاف و بی غل و غش همچو آفتاب روشن و چون باران پاک و زلال باشد که نشانه اش در همین زبان ( تاکید میکنم زبان , و امان از زبان ) و در محیطی که هستی ( مثلا همین نت ) در زبان نوشتاریت معلوم میشود که پاکی یا خدای ناخواسته ناپاک ! اگر زبان بوهن و تمسخر مردمان بگشایی , باید بدانی صدها مرتبه عمر صد ساله هم گر بگیری , باز بسیار دوری از احد و بسیار نزدیک بشیطان !
چطور کسی راضی میشود تا زبانش را به الفاظی باز کند و بنویسد که فلانی فلان کرد و فلانی فلان گفت و پس فلانست ! پاکان چنین نمیکنند , در بند عیب خویش و درکار پیرایش خود کسانی اند که عیوب دیگران نمیتوانند ببینند !
بدگویان بدنهاد نیز هستند چرا که آنچه نهاده اند در نهاد خویش اط طریق زبان برون دهند ؛ این سعادت را خدای بدانها ( بدگویان ) نداده است . آلوده آلوده اند و خود خبر ندارند و بلکه بسیاری خبر دارند اما ( یقین که هیچ بسیار کم توزیع شده است بلکه) از حداقلهایی از ایمان هم بی بهره اند والا در عیبجویی دیگران ( حتی بدان ! ) اینهمه زبان گفتاری و نوشتاری پر جراتی نداشتند ! کسی که جرات و جسارت در این وادیها را زیاد دارد , مطمئن باش که جسورتر از همه نسبت به خدا و محضر خداست ! بویژه در خلوتهای خویش ...  افهم حکیم افهم و خویش دریاب تا دیر نشده که شده است ! ...

حالا این آیات را هماره مرور کن و ورد زبانت تا ان شاء الله ولئی از اولیاء الهی آمین بگوید و تا جانت باز شود . فعلا بدو الف عدد راست کنار هم در تعداد روزانه آنرا مکرر کن تا نفست 11 بار آنرا بتجربت در بادی امر بعادت بنشیند تا ... بدان که هم خدای اگر بدهد بیحساب هم بدهد و نومید مباش اگر میخواهی ... آیات چنین اند :

اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ كُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ.
(بقره / ۲۵۵) 
خداست كه معبودى جز او نیست زنده و برپادارنده است نه خوابى سبك او را فرو مى‏گیرد و نه خوابى گران آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آن اوست كیست آن كس كه جز به اذن او در پیشگاهش شفاعت كند آنچه در پیش روى آنان و آنچه در پشت‏سرشان است مى‏داند و به چیزى از علم او جز به آنچه بخواهد احاطه نمى‏یابند كرسى او آسمانها و زمین را در بر گرفته و نگهدارى آنها بر او دشوار نیست و اوست والاى بزرگ.


اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ ﴿آل عمران  / ۲﴾
خداست كه هیچ معبود [بحقى] جز او نیست و زنده [پاینده] است


اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ  نَزَّلَ عَلَیْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ وَأَنزَلَ التَّوْرَاةَ وَالإِنجِیلَ ( 2 و 3 )
خداست كه هیچ معبود [بحقى] جز او نیست و زنده [پاینده] است . این كتاب را در حالى كه مؤید آنچه [از كتابهاى آسمانى] پیش از خود مى‏باشد به حق [و به تدریج] بر تو نازل كرد و تورات و انجیل را


اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ لَیَجْمَعَنَّكُمْ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ لاَ رَیْبَ فِیهِ وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدِیثًا
﴿نساء / ۸۷﴾
خداوند كسى است كه هیچ معبودى جز او نیست به یقین در روز رستاخیز كه هیچ شكى در آن نیست‏شما را گرد خواهد آورد و راستگوتر از خدا در سخن كیست


اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى ﴿طه / ۸﴾
خدایى كه جز او معبودى نیست [و] نامهاى نیكو به او اختصاص دارد
 

اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ﴿تغابن / ۱۳﴾
خدا[ست كه] جز او معبودى نیست و مؤمنان باید تنها بر خدا اعتماد كنند


این ماجرا را نیز بخوان حکیم :

گشت با عیسی یکی ابله رفیق
استخوانها دید در چاله ای عمیق
گفت آن همراه و آن مَرد سنی
که بدان مرده تو زنده می‌کنی
تو مَرا آموز تا احسان کنم
استخوانها را بدان با جان کنم

روزی حضرت عیسی علیه السلام به همراه مردی ابله در بیابان ، به راهی می رفت که به چاله ای بزرگ رسیدند ، در آن چاله استخوانهای زیادی بود که توجه همراهِ حضرت را به خود جلب کرد و او از عیسی علیه السلام خواست تا اسم اعظم و رَمزِ زنده کردن مردگان را به او یاد دهد تا استخوانها را زنده کند و جان بگیرند .
گفت شو کن که آن کار تو نیست
لایق انفاس و گفتار تو نیست
کآن نفس خواهد ز باران پاک‌تر
وز فرشته در روش چالاکتر

عیسی پیشنهاد آن مرد را رد کرد .مرد التماس فراوان کرد تا آنکه حضرتِ عیسی (ع) از خدا خواست که رازِ این کار را به او نشان دهد . خداوند متعال به حضرت عیسی (ع) دستور داد آن استخوانها را زنده کند :
خواند عیسی نام حق بر استخوان
از برای التماس آن جوان
حکمِ یزدان از پی آن خام مَرد
صورتِ آن استخوان را زنده کرد

اما استخوانها که زنده شد ، ناگهان شیری درنده از میان آنها بیرون آمد و بر مَردِ همراه ، حمله برد و او را تکه تکه کرد :
از میان بر جست یک شیر سیاه
پنجه ای زد کرد نقشش را تباه
کله اش برکند ، مغزش ریخت زود
مغز جوزی که اندرو مغزی نبود

حضرت عیسی علیه السلام از شــیر پرسید : چرا چنین کردی ؟  شیر پاسخ داد چون او پیغمبر خدا را خشمگین کرد
حضرت عیسی علیه السلام پرسید: چرا او را تکه تکه رها کردی ؟ شیر پاسخ داد :  فقط کشتن او در تقدیر من بود ، نه خوردن او ، زیرا قصد عبرت مردمان بود و بس
گفت عیسی با شتابش کوفتی گفت ازآن رو که تو آشوفتی , گفت عیسی چون نخوردی گوشت او , گفت در قسمت نبودم رزق او
و در ادامۀ مولانا به قسمت و تقدیر آدمها اشاره می کند که بسا کسانی باشند که روزی نخورده از سفره کنار می روند و کسانی دیگر بر سر آن سفره می نشینند :
ای بسا کس همچو آن شیر ژیان
صید ناخورده رفته از جهان

وحال ای خداوندی که رزق و روزی برای ما مــیسر کرده ای مـا را از خنده و استهزاء دیگران ، رها کن
ای میسر کرده بر مادر جهان
سخره و بیگار ما را وارهان


نظم بی نثر در دفتر دوم مثنوی بصورت زیر بود اگر در نقل عیبی نکرده باشیم .

یاعلی و من الله التوفیق ( محمود زارع مهر 92 )
تنظیم و نشر در وبلاگ از فروغ زارع





گشت با عیسی یکی ابله رفیق       استخوانها دید در گودی عمیق      
گفت ای روح الله آن نام سنی         که بدان تو مرده را زنده کنی        
مر مرا آموز تا احسان کنم            استخوانها را بدان با جان کنم        
گفت خاموش که این کار تو نیست   لایق انفاس و گفتار تو نیست        
کان نفس خواهد ز باران پاکتر       وز فرشته در روش چالاکتر         
عمرها بایست تا دم پاک شد           تا امین مخزن افلاک شد              
خود گرفتی این عصا در دست راست دست را دستان موسی از کجاست؟   
گفت اگر من نیستم اسرار خوان        هم تو بر خوان نام را بر استخوان     
گفت عیسی یا رب این اسرار چیست؟  میل این ابله در این گفتار چیست؟      
چون غم خود نیست این بیمار را         چون غم جان نیست این مردار را       
مرده ی خود را رها کرده است او        مرده ی بیگانه را جوید رفو              
چون که عیسی دید که آن ابله رفیق       جز که استیزه نمی داند طریق            
خواند عیسی نام حق بر استخوان          از برای التماس آن جوان                  
حکم یزدان از پی آن خام مرد            صورت آن استخوان را زنده کرد       
از میان بر جست یک شیر سیاه          پنجه برزد کرد نقشش را تباه            
کله اش برکند و مغزش ریخت زود      همچو جوزی که اندر او مغزی نبود     
گفت عیسی چون شتابش کوفتی            گفت زان رو که تو زو آشوفتی            
گفت عیسی چون نخوردی خون مرد        گفت در قسمت نبودم رزق خورد           
ای بسا کس همچو آن شیر ژیان              صید خود ناخورده رفته از جهان





توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.