رساله در بیان سخن اهل تناسخ
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبة للمتقّین، و الصّلوة و السّلام علی انبیائه و اولیائه، خیر خلقه، و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین!دست نوشته های قرآنی محمود زارع برای درس تفسیر در ماه رمضان 15

در بیان صراط
ساری , گاهنوشته های محمود زارع:اما بعد، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا، عزیز بن محمّد النسفی: بدان که منزل پنجم تناسخ است، و طریق تناسخ طریقی قدیم است؛ چندین هزار سال است که در میان خلق است، و بیشتر اهل علم بر طریق تناسخ بوده اند، و هستند. و چهاردانگ عالم، بلکه زیاده، بر طریق تناسخ اند و گفته آمد که اهل تناسخ با اهل حکمت در مبداء و معاد اتّفاق است الا در رسیدن بمعاد خلاف کرده اند. اهل تناسخ میگویند که معاد جائی را گویند که یک نوبت در آنجا بوده باشند و باز خواهند که بهمان جای باز گردند. پس مبداء و معاد یک چیز باشد که آن یک چیز را نسبت بآمدن مبداء گویند، و نسبت بباز گشتن معاد خوانند؛ و آن عقل اوّل است. و اوّل چیزی که ازواجب الوجود صادر شد، عقل اوّل بود؛ و هر چیز که بود و هست و خواهد بود جمله در عقل اوّل بالقوة موجود بودند. و از اینجا است که عقل اوّل را لوح محفوظ میگویند.


چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که اهل تناسخ میگویند که نفوس جملۀ آدمیان در عالم علوی موجود بودند و هر یک بوقت خود از عالم علوی باین عالم سفلی نزول میکنند و بر مرکب قالب سوار میشوند و کمال خود حاصل میکنند. چون کمال خود حاصل کردند، باز عروج میکنند و بعالم علوی باز میگردند و این نزول و عروج ارواح صراط است که بر روی دوزخ کشیده است، ازجهت آن که در حدیث آمده است که صراط بر روی دوزخ کشیده است و صراط از مو باریکتر است و از شمشیر تیزتر است. و بر صراط چندین گاه بزیر میباید رفت و چندین گاه راست میباید رفت، و چندین گاه ببالا میباید رفت. و هر که از صراط گذشت، از دوزخ گذشت و به بهشت رسید و بر صراط بعضی کس زود روند و بی زحمت بگذرند؛ و بعضی کس دیر و با زحمت بگذرند، و بعضی کس نتوانند گذشت و در دوزخ افتند.

ای درویش! این صراط که بر روی دوزخ کشیده است، نزول و عروج است. از جهت آن که در نزول و عروج چندین گاه بزیر میباید رفت و چندین گاه راست میباید رفت و چندین گاه ببالا میباید رفت و این نزول و عروج بر روی دوزخ کشیده است، از جهت آن که هرچه در زیر فلک قمر است، دوزخ است و هر که این نزول و عروج را تمام کرد، از دوزخ درگذشت و به بهشت رسید. بعضی کس این نزول و عروج را زود و بی زحمت تمام کنند، و بعضی کس دیر و با زحمت تمام کنند و بعضی کس نتوانند تمام کرد و بدرکات دوزخ فرو روند. و درین نزول و عروج بر صراط مستقیم میباید رفت تا نزول و عروج زود و بیزحمت تمام شود. و صراط مستقیم در همه کارها وسط است و وسط از موی باریکتر است؛ و در وسط رفتن دشوارتر از آن است که بر شمشیر تیز رفتن تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم!

ای درویش! اهل تناسخ میگویند که نفوس جزوی از عالم علوی، هر یک بوقت خود به این عالم سفلی بطلب کمال میآیند، و چون کمال حاصل میکنند، باز بعالم خود باز میگردند و کمال بی آلت حاصل نمیتوان کرد و آلت نفس قالب است و نفس قالب خود را میسازد بقدر استعداد ودانش خود، همچون حدّاد و نجّار که آلت خود میسازند، و بقدر دانش و استعداد خود میسازند؛ هر چند که در حدّادی و نجّاری داناتر میشوند، آلت ودست افزار خود بهتر و خوبتر میسازند. نفس جزؤی اوّل صورت نباتات و اشجار پیدا میکند بتدریج، باز صورت حیوانات پیدا میکند بتدریج، باز صورت انسان پیدا میکند بتدریج، و در هر مرتبه ئی نامی دارد. چنین میدانم که تمام فهم نکردی، روشنتر ازین بگویم.

در بیان عروج
بدان که اهل تناسخ میگویند که آنچه فرود فلک قمر است، که عالم کون و فساد است، و عالم طبایع و شهوات است، دوزخ و درکات دوزخ است؛ و آنچه بالای فلک قمر است، که عالم بقا و ثبات است، و عالم عقول و نفوس است، بهشت و درجات بهشت است؛ و فلک و قمر واسطه است میان بهشت و دوزخ، و جای نفوس اطفال است و جای نفوس کسانی است که در معنی اطفال باشند. درجات بهشت هشت است و درکات دوزخ هفت است.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که نفوس جزؤی از عالم علوی اوّل بعناصر و طبایع میآیند، تا نزول تمام میشود و چندین گاه درین منزل میباشند. و افلاک و انجم دایم گرد عناصر و طبایع میگردند، و فیض و اثرها بعناصر و طبایع میرسانند. و مقصود ازین همه گشتن آن است که تا نفوس جزؤی که در عناصر و طبایع اند، پرورش یابند، و استعداد عروج حاصل کنند. چندین هزار سال درین مرتبه میباشند، و پرورش مییابند و نام نفس جزوی درین مرتبه طبیعت است. آن گاه از عناصر و طبایع عروج کنند، و به نباتات میآیند و اوّل صورتی که از صورت نباتات پیدا میکنند، صورت طحلب است؛ و این طحلب گیاهی سبز است که در آبها پیدا میآید، و بمراتب برمیآید و صورت نباتات و اشجار پیدا میکنند، تا بحدّی که شجر بحیوان نزدیک شود، همچون درخت خرما و درخت لفّاح، و درخت واق واق. و چندین هزار سال دیگر درین مرتبه میباشند، و از گردش افلاک وانجم پرورش مییابند و درین مرتبه نام وی نفس نباتی است. آن گاه از نبات بحیوان میآیند و اوّل صورتی که از صورت حیوانات پیدا میکنند، صورت خراطین است؛ و این خراطین کرمی سرخ و دراز و باریک است که در گل و زمین آبناگ بود. و بمراتب برمیآیند، و صورت حیوانات بتدریج پیدا میکنند، تا بحدّی که حیوان غیرناطق بحیوان ناطق نزدیک میشود، همچون فیل و بوزینه و نسناس. و چندین هزار سال دیگر درین مرتبه میباشند و ازگردش افلاک و انجم پرورش مییابند و درین مرتبه نام وی نفس حیوانی است. آن گاه از حیوان بانسان میآیند. و اوّل صورتی که از صورت انسان پیدا میکنند، صورت زنگیان است، و درین مرتبه نام وی نفس انسانی است، یعنی نفس ناطقه و نفس ناطقه را درین مرتبه نفس اماره میگویند و بمراتب برمیآیند تا بدرجۀ حکما رسند؛ و درین مرتبه نفس ناطقه را نفس لوامه میگویند و بمراتب برمیآیند تابدرجۀ حکما رسند؛ و درین مرتبه نفس ناطقه را نفس لوامه میگویند، و بمراتب برمیآیند تا بدرجۀ اولیا رسند؛ و درین مرتبه نفس ناطقه را نفس قدسی میگویند و بمراتب برمیآیند تا بدرجۀ انبیا رسند؛ و درین مرتبه نفس ناطقه را نفس مطمئنه میگویند. اکنون بکمال رسید و برین مزید نباشد و وقت بازگشتن شد « یا ایّتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربّک راضیّةً مرضیّةً فادخلی فی عبادی وادخلی جنّتی».

ای درویش! معنی « فادخلی فی عبادی» آن است که « ای نفس، بعقول و نفوس عالم علوی و درجات بهشت پیوند»، و ادخلی جنّتی « بعقل اوّل که جنّت خاصّ است پیوند». چون بدرجۀ حکما رسیدند، از دوزخ گذشتند و بدرجات بهشت رسیدند. و چون بدرجۀ اولیا رسیدند، از درجات بهشت گذشتند و ببهشت خاصّ رسیدند. و چون بدرجۀ انبیا رسیدند، از بهشت خاصّ گذشتند و بخدای رسیدند « ان المتّقین فی جنّات و نهر فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر». علما و حکما درجنّات و نهراند، و اولیا در مقعد صدق اند و انبیا عند ملیک مقتدراند.

ای درویش! تا از اخلاق ذمیمه تمام پاک نگردی، و باخلاق حمیده تمام آراسته نشوی، از دوزخ خلاص نیابی و بدرجات بهشت نرسی: و تا اشیا را و حکمت اشیا را کماهی ندانی و نبینی، ببهشت خاصّ نرسی؛ و تا از خود نمیری و بخدای زنده نشوی، بخدای نرسی. این سه معنی از خواصّ حکمت و ولایت و نبوت است.

در بیان قیامت
ای درویش! این که گفته شد که نفس جزؤی اوّل صورت نباتات، باز صورت حیوانات، باز صورت انسان بتدریج پیدا میکند در وقتی باشد که در عالم نباتات و حیوانات نباشند، امّا اگر در عالم نباتات و حیوانات و انسان باشند، این چنین که این ساعت است، نفس جزؤی به نباتی یا به حیوانی یا به انسانی که مناسب استعداد وی باشد، تعلّق سازد، که بنزدیک اهل تناسخ رواست که دو نفس و ده نفس و زیاده ازین بیک قالب تعلّق سازند و چون بیک قالب دو نفس یا صد نفس تعلّق سازند، امتیاز از میان ایشان برخیزد و جمله یک نفس شوند و یک کار کنند و آن وقت که در عالم نباتات و حیوانات نباشند، آن وقتی باشد که در عالم طوفان عام پیدا آید؛ یعنی بهر مدّتی در عالم طوفانی میباشد، و هر طوفانی که میباشد، قیامت است.

پس قیامت سه نوع باشد، از جهت آن که سه دور است، و در آخر هر دوری قیامتی است: قیامت صغری، و قیامت کبری و قیامت عظمی. قیامت صغری عام نباشد؛ در طرفی از اطراف زمین باشد. امّا قیامت کبری عام باشد، و تمامت روی زمین را بگیرد، و بر روی زمین نباتات و حیوانات نمانند بسبب طوفان آب یا طوفان باد یا طوفان آتش؛ امّا شاید که اثری از آثار پیشینیان بماند، همچون بناهای استوار و قلعه های محکم که در کوهها باشند: و بطوفان آب و باد و آتش خراب نشوند و قیامت عظمی هم عام باشد و تمامت روی زمین را بگیرد، چنان که در همه روی زمین نباتات و حیوانات نمانند و هیچ اثری از آثار پیشینیان هم نماند. و باز در اوّل دور دیگر نباتات و حیوانات بتدریج، این چنین که گفته شد، پیدا آیند. نباتات و حیوانات کوچک ممکن است که در جملۀ روی زمین پیدا آیند، امّا حیوانات بزرگ و انسان در موضعی پیدا آیند که هوای آن موضع معتدل باشد، همچون سرندیب. و این که میگویند که آدم- علیه السلام- بسرندیب فرود آمد و آن موضع را قدمگاه آدم میخوانند، راست است؛ یعنی در آن موضع از مرتبۀ حیوانی بمرتبۀ انسانی رسید، و او انسان اوّل بود و درین انسان اوّل نطفه پیدا آمد، و باقی فرزندان وی از نطفۀ وی پیدا شدند، و در روی زمین گستردند. چنین میدانم که تمام فهم نکردی، روشنتر ازین بگویم.

در بیان ادوار
بدان که اهل تناسخ میگویند که هر هزار سال دوری است و در آخر هزار سال قیامتی است، امّا قیامت صغری؛ و هر هفت هزار سال دوری است، و در آخر هر هفت هزار سال قیامتی دیگر است امّا قیامت کبری؛ و هر چهل و نه هزار سال دوری است، و در آخر هر چهل و نه هزار سال قیامتی دیگر است، امّا قیامت عظمی.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که هفت هزار سال دور زحل است، هزار سال خاصّ و شش هزار بشرکت؛ و هفت هزار سال دیگر دور مشتری است، هزار سال خاص، و شش هزار سال بشرکت؛ همچنین تا بقمر؛ و هفت هزار سال دیگر دور قمر است، هزار سال خاص و شش هزار سال بشرکت؛ جمله چهل و نه هزار سال میشود و درین چهل و نه هزار سال سه دور و سه قیامت بگذرد.
در قیامت صغری رسوم و عادات مردم دیگرگون شود، و قاعده و اصطلاح زیرکان و شریعت و قانون پیغمبران منسوخ گردد، و جمله از نو دیگر باره پیدا آیند. وهر پیغمبری که درین وقت خواهد که رسوم و عادات مردم را براندازد، و شریعت و قانون اوّل را منسوخ کند و شریعتی و قانونی دیگر بنهد، آسان باشد از جهت آن که وقت و زمان مساعد باشد. و هر که بغیر این وقت خواهد که رسوم و عادات مردم را براندازد، و شریعت و قانون اوّل را منسوخ کند نتواند، بلکه اگر مبالغه کند وجدّ نماید، کشته شودو زحمات بسیار و عقوبات بیشمار بقوم و اتباع وی رسد. و بیشتر زیرکان و دانایان که کشته شدند، و در زحمت افتادند، باین سبب بود که وقت و زمان را نشناختند و در قیامت کبری بسبب طوفان آب یا باد یا آتش بر روی زمین نباتات و حیوانات نمانند و باز در اوّل دور دیگر بتدریج پیدا آیند. و هر چیز که پیدا میآید، بتدریج بکمال میرسد چون هفت هزار سال بگذرد و بآخر دور رسد، جمله چیزها بکمال رسیده باشد؛ و هیچ چیز ناگفته، و هیچ چیز ناکرده نمانده باشد. هر چیز که بکمال خود رسد، ختم شد. این است معنی ختم نبوّت و ختم ولایت. و در قیامت عظیم زمین بیک بار در زیر آب رود، و آب محیط خاک گردد و بعد از مدّتی دیگر آن نیمۀ دیگر که مسکون نبود، و در آب بود، ظاهر شود و بتدریج نبات و حیوان و انسان باز پیدا آیند. و هیچ کس نداند که در عالم وقتی کسی بوده است، از جهت آن که هیچ اثری از آثار پیشینیان بر روی زمین نباشد. زمینی باشد هامون و همواره و کوه نباشد، و بالا و شیب نبود. « قاعاً صفصفاً لاتری فیها عوجاً ولاامتاً». آن گاه بتدریج کوهها پیدا آید و عمارتها کرده شود، و دانایان پیدا شوند و دعوت و تربیت پیدا آید و مردم بتهذیب اخلاق و تبدیل صفات مشغول شوند.

ای درویش! اگر چه دانایان و انبیا ظاهر شوند امّا در دور اوّل چنان دانا نباشند که در دور آخر؛ بتدریج بکمال میرسند و داناتر میشود تا هفت هزار سال بگذرد. درهزارۀ هفتم دانایان بکمال رسندو استادان در همه چیز کامل شوند. این بود بیان قیامت و ادوار.

ای درویش! هرکه عمر خود ضایع نکند، و سخن دانایان قبول کند و کمال خود حاصل کند، بعد از مفارقت قالب بعالم علوی پیوندد، و بهشتی شود و دایم در ناز ونعیم باشد: « خالدین فیها ابداً ». و همیشه با کروبیان و روحانیان بود. این است سخن اهل تناسخ در بیان نسخ.

در بیان نسخ و مسخ
بدان که اهل تناسخ میگویند که نسخ عبارت از آن است که نفسی صورتی رها کند و صورتی دیگر بالای صورت اوّل بگیرد، چنان که نفس جزؤی اوّل صورت عناصر داشت، صورت عناصر رها کرد و صورت نبات گرفت؛ و صورت نبات رها کرد و صورت حیوان گرفت؛ و صورت حیوان رها کرد و صورت انسان گرفت؛ و صورت انسان رها کرد و صورت ملک گرفت. این است مراتب نسخ. و مسخ عبارت از آن است که نفسی صورتی رها کند، و صورتی دیگر فرود صورت اوّل بگیرد؛ یعنی اگر نفسی جزوی در مرتبۀ انسانی کمال خود حاصل نکند، و بعد از آن که کمال خود حاصل نکند، همچون بهایم زندگانی کند، و بصفات بهایم موصوف شود و معاصی بسیار کند، بعد از مفارقت قالب باز بمرتبۀ حیوان غیر ناطق باز گردد؛ تا در وقت مفارقت قالب صفت کدام حیوان بر وی غالب باشد، درصورت آن حیوان حشر شود؛ مثلاً اگر صفت مور یا موش بروی غالب باشد، در صورت مور یا موش حشر شود؛ و اگر صفت گاو یا خر بر وی غالب باشد، در صورت گاو یا خر حشر شود؛ و در جمله صفات حیوانات همچنین میدان؛ در هر کدام صفت که مفارقت کند، در صورت آن صفت حشر شود، و وقت باشد که از مرتبۀ حیوان بمرتبۀ نبات باز گردد؛ و وقت باشد که از مرتبۀ نبات بمرتبۀ جماد باز گردد؛ و بصورت معادن حشر شود.
« قوا انفسکم و اهلیکم ناراً وقودها الناس و الحجارة » اشارت باین معنی است؛ و سالهای بسیار در آن مرتبه بماند و: « یوم کان مقداره خمسین الف سنة». یعنی از درکه ئی بدرکه ئی فرو میرود تا بقدر گناه عذاب کشد، و بقدر جنایت قصاص یابد « کلّما نضجت جلودهم بدّلناهم جلوداً غیرها لیذوقوا العذاب.» و چون بدرکات دوزخ فرو رود، بقدر گناه عذاب کشد و بقدر جنایت قصاص یابد آن گاه باز بمراتب برآید و بمرتبۀ انسانی رسد و اگر این نوبت دیگر هم کمال حاصل نکند، و همچون بهایم زندگانی کند و بصفت بهایم موصوف شود، و گناه و جنایت کند، بعد از مفارقت قالب باز بمراتب فرو رود تا آنجا برود که بقدر گناه عذاب کشد و بقدر جنایت قصاص یابد. چون عذاب کشید و قصاص یافت، بازگردد وبعضی تا بحیوان غیرناطق فرو روند و بعضی تا بنبات فرو روند و بعضی تا بجماد فرو روند. همچنین فرو میروند و برمیآیند تا آن گاه که کمال خود حاصل کنند و وقت باشد که نفس انسانی در مرتبۀ انسانی از قالب مفارقت کند و کمال خود حاصل نکرده باشد، امّا بصفات بهایم موصوف نشده بود. از مرتبۀ انسانی بزیر نرود، و هم در مرتبۀ انسانی بصورت انسانی دیگر حشر شود؛ همچنین از انسانی بانسانی نقل میکند تا کمال حاصل کند. اگر در قالب اوّل نیکی کرده باشد، و راحت رسانیده بود، در قالب دوّم ثواب آن بوی میرسد؛ و اگر در قالب اوّل بدی کرده باشد و آزار رسانیده بود، در قالب دوم عذاب آن بوی میرسد و هر نوبت که برود و باز آید زیرکتر و مستعدتر باشد و بعضی کس که بغایت زیرک و مستعداند؛ از آن است که بسیار رفته اند و باز آمده اند.

ای درویش! چند نوبت گفته شد که کمال نفس جزؤی مناسبت است با عقول و نفوس عالم علوی. که شریف و لطیف اند، و جمله علم و طهارت دارند و هر کدام که بالاتر است، علم و طهارت او بیشتر است. پس هر که علم و طهارت بیشتر حاصل میکند، مناسبت او با عقل و نفس بالاتر حاصل میشود؛ و با هر کدام که مناسبت حاصل کرد، بازگشت وی بعد از مفارقت قالب بوی خواهد بود.

ای درویش! اگر از انسانی بانسانی دیگر نقل کند که فرود انسان اوّل باشد، از درکه ئی بدرکۀ دیگر میرود و از حساب مسخ است و اگر از انسانی بانسانی دیگر نقل میکند که بالای انسان اوّل باشد، از درجه ئی بدرجۀ دیگر میرود واز حساب نسخ است.

ای درویش! بعد از مفارقت قالب انسانی راه دو است، یا ببالا یا بشیب « فریق فی الجنّة و فریق فی السعیر». اگر ببالا رفت هر که با وی پیوسته است، جمله را با خود ببالا برد؛ و اگر بشیب رفت،هر که بوی پیوسته است جمله را با خود بشیب برد « یوم نحشر المتقین الی الرحمن و فداً و نسوق المجرمین الی جهنّم ورداً ». تمام شد منزل پنجم.
والحمدللّه رب العالمین



ادامه دارد ...

تصاویر : دست نوشته های بابا (محمود زارع ) برای تدریس مفاهیم قرآنی در ماه رمضان
متن کتابت : عزیزالله نسفی
اقدام :فاطمه زارع از  ساری گاهنوشته های محمود زارع





شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 09
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 10
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 11
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 12
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 13
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 14
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 15
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 16
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 17
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 18
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 19
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 20
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 21
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 22
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 23
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 24
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه اول
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه دوم و سوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه دوم از جلد دوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . 28 . رساله سوم از جلد دوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . 29. رساله چهارم از جلد دوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . 30 . رساله هفتم از جلد دوم
...





باز فکند در چمن، بلبل مست غلغله
گشت ز جنبش صبا دختر شاخ حامله
عطر فروش باغ را لحظه به لحظه میرسد
از ره صبح کاروان از در غیب قافله
مست شده است گوئیا کز سر ذوق مینهد
خرده و خرقه در میان غنچهی تنگ حوصله
نافه گشا شده صبا غالیه سا نسیم گل
وه که چه نازنین بود گلرخ عنبرین کله
مست شبانه در چمن جلوهکنان چو شاخ گل
گوش به بلبل سحر خواسته جام و بلبله
ای بت نازنین من دور مشو ز پیش من
خوش نبود میان ما فصل بهار فاصله
بوسه که وعده کردهای میندهی و بنده را
در ره انتظار شد پای امید آبله
ما و شراب و نای و دف صوفی و کنج صومعه
شغل جهان کجا و ما ما ز کجا و مشغله
دور خرابیست و گل خیز عبید و عیش کن
دور فلک چو با کسی مینکند مجادله




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.