تقریر دیگر رسالۀ هفدهم در بیان احادیث اوایل
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبة للمتقّین، و الصّلوة و السّلام علی انبیائه و اولیائه، خیر خلقه، و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین ساری,گاهنوشته های محمود زارعالطاهرین!
ساری , گاهنوشته های محمود زارع:اما بعد، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا، عزیز بن محمّد النسفی- که جماعت درویشان- کثّرهم اللّه- ازین بیچاره درخواست کردند که میباید که در احادیث اوایل رسالهئی جمع کنید و بیان کنید که مراد ازین احادیث یک جوهر است یا مراد از هر حدیثی جوهری جداگانه است. در حدیث آمده است که « اوّل ما خلق اللّه العقل»، ودیگر آمده است که « اوّل ما خلق اللّه القلم»، ودیگر آمده است که « اوّل ما خلق اللّه روحی»، و دیگر آمده است که « اوّل ما خلق اللّه نوری»؛ و مانند این آمده است. و دیگر میباید که بیان کنید که ملک چیست و شیطان چیست و ابلیس چیست. درخواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد « انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابة جدیر».

در بیان جوهر اوّل
بدان- اعزّک اللّه فی الدارین- که اوّل چیزی که خدای تعالی بیافرید جوهری بود « اوّل ما خلق اللّه الجوهر». و ازین جهت آن جوهر را جوهر اوّل میگویند و نام آن جوهر اوّل عقل است. « اوّل ما خلق اللّه العقل». وهم ازین جهت آن عقل را عقل اوّل میخوانند و این عقل اوّل را باضافات و اعتبارات باسامی مختلفه ذکر کرده اند، باعتباری جوهر و باعتباری عقل و باعتباری روح و باعتباری نور و باعتباری قلم و باعتباری ملک مقرّب. و باعتباری عرش عظیم و باعتباری آدم و مانند این بسیار گفته اند؛ و این جمله راست است و اسامی جوهر اوّل است و آن عزیز از سر همین نظر فرماید:


بیت
از هزار و یک صفت هفتاد و یک فرقه شدند
یک حقیقت را اگر صد وجه میدانی رواست


ای درویش! اگر یک چیز را بصد اعتبار بصد نام بخوانند، در حقیقت این یک چیز باین صد نام هیچ کثرت پیدا نیاید. مثلاً اگر یکی آدمی را باعتبارات مختلفه باسامی مختلفه ذکر کنند، همچون حدّاد و نجار و خباز و خیاط و مانند این، راست باشد و آن یک آدمی هم حدّاد و هم نجار و هم خباز و هم خیاط بود و باین اسامی مختلفه در حقیقت آن یک آدمی هیچ کثرت پیدا نیاید.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که پیغمبر ما- علیه الصلوة و السلام- جوهری دید که زنده بود و دیگری را زنده میکرد، نامش روح کرد، از جهت آن که روح حیّ و محیی است، یعنی حیّ فی نفسه و محیی بغیره. و چون همین جوهر را دید که دریابنده بود، و دیگری را دریابنده میکرد، نامش عقل کرد از جهت آن که عقل مدرِک و مدرَک است. و چون همین جوهر را دید که پیدا بود، و دیگری را پیدا میکرد، نامش نور کرد از جهت آن که نور ظاهر و مظهر است.

ای درویش! اگر تعریف هر یکی میکنم، سخن دراز میشود و اگر همین جوهر را قلم و ملک، مقرّب و آدم و رسول خدای و بیت اللّه و بیت العتیق و بیت المعمور و بیت اوّل و مسجد اقصی و عرش عظیم گویند، هم راست باشد. عقل اوّل عرش عالم ملکوت است، و فلک اوّل عرش عالم ملک است. این جمله اسامی عقل اوّل است.

در بیان عقل آدمی
بدان که در عالم کبیر عقل اوّل خلیفۀ خدای است و در عالم صغیر عقل اوّل خلیفۀ خدای است. درعالم کبیر عقل اوّل رسول خدای است، و در عالم صغیر عقل آدمی رسول خدای است. در عالم کبیر عقل اوّل ملک مقرّب است، و در عالم صغیر عقل آدمی ملک مقرّب است. در عالم کبیر عقل اوّل قلم خدای است و در عالم صغیر عقل آدمی قلم خدای است. در عالم کبیر عقل اوّل آدم است و در عالم صغیر عقل آدمی آدم است.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که عقل آدمی در ظاهر دو صورت دارد، یکی زبان و یکی دست. زبان مظهر علم است، و دست مظهر عمل است. حکمتهای نظری و نکته‌های معقول از زبان ظاهر میشود و حکمتهای عملی و صنعتهای محسوس از دست پیدا میآید. زبان سخن عقل بحاضران میرساند و کتاب سخن عقل بغایبان میبرد.

ای درویش! علم و قدرت عقل آدمی جز بواسطۀ این دو صورت ظاهر نمیشوند و این چنین که در عالم صغیر دانستی، در عالم کبیر نیز همچنین میدان. عقل اوّل درین عالم سفلی دو صورت دارد، یکی نبی و یک سلطان. نبی مظهر علم است، و سلطان مظهر قدرت است. نبی مظهر لطف است، و سلطان مظهر قهر است. و علم و قدرت عقل اوّل جز بواسطۀ این دوصورت ظاهر نمیشوند.

ای درویش! نبی صورت عقل اوّل است، و ازین جهت فرمود که « انّ اللّه تعالی خلق آدم علی صورته» یعنی « علی صورة آدم.» عقل اوّل اوّل موجودات است و آدم مخلوقات است، وآدم خاکی اوّل آدمیان و آدم فرزندان است. این آدم را بر صورت آن آدم آفرید، و این عزیز از سر همین نظر میفرماید:
بیت
آن پادشاه اعظم در بسته بود محکم
پوشید دلق آدم آن گاه بر درآمد


از جهت آن که آن آدم گویا است، و این آدم هم گویا است؛ و آن آدم معلّم است، و این آدم هم معلّم است؛ و آن آدم خلیفه است و این آدم هم خلیفه است. این است معنی « ان اللّه تعالی خلق آدم علی صورته».

تا سخن دراز نشود، و از مقصود باز نمانیم، چنان که زبان صورت عقل آدمی است، آدم صورت عقل اوّل است. و این مخصوص بآدم نیست، جملۀ انبیا صورت عقل اوّل اند. و ازین جهت فرمود که « اوّل ما خلق اللّه روحی»، و دیگر فرمود که « اوّل ما خلق اللّه نوری». چون نبی صورت عقل اوّل باشد، عقل اوّل جان نبی بود.

ای درویش! اگر جملۀ اعضای آدمی را صورت عقل اوّل گویند، هم راست باشد. و شک نیست که این چنین است و اگر افراد عالم ملک را جمله بیکبار صورت عقل اوّل گویند، هم راست باشد و شک نیست که این چنین است. عالم کبیر مظهر قدرت عقل اوّل است، و عالم صغیر مظهر علم عقل اوّل است. عقل اوّل مظهر صفات و ذات خدای است؛ و عظمت وبزرگواری عقل اوّل را جز خدای تعالی کسی دیگر نداند. بسیاری از مشایخ باین عقل اوّل رسیده اند، و باین عقل اوّل بازمانده اند، از جهت آن که صفات خدای در وی دیده اند و بالای حکم او حکمی ندیده اند و بالای امر او امری نیافته اند « انّما امره اذا اراد شیئاً ان یقول له کن فیکون». گمان برده اند که مگر خدای اوست، و مدّتی او را پرستیده اند، تا عنایت حق در رسیده است و بالای حکم او حکمی دیده اند و بالای امر او امری یافته اند. « و ما امرنا الا واحدة کلمح بالبصر». آن گاه بر ایشان روشن شده است که او خلیفۀ خدای است، نه خدای است و او مظهر صفات خدای است، نه خدای است. از وی گذشته اند و بخدای رسیده اند.

ای درویش! در قرآن و احادیث ذکر این عقل اوّل بسیار است.

در بیان ملک و شیطان و ابلیس
بدان که شیخ المشایخ شیخ سعد الدین حموی- قدّسی اللّه روحه- میفرماید که ملک کاشف است و شیطان ساتر است. و سلطان العشاق عین القضاة همدانی میگوید که ملک سبب است و شیطان هم سبب است، سبب کشف ملک است و سبب ستر شیطان است. سبب خیر ملک است و سبب شرّ شیطان است. سبب رحمت ملک رحمت است، و سبب عذاب ملک عذاب است.

ای درویش! هرکه ترا بکارهای نیک دعوت میکند، و از کارهای بد باز میدارد، ملک تست و هر که ترا بکارهای بد دعوت میکند و ازکارهای نیک باز میدارد، شیطان تست.

ای درویش! در ولایت خود در شهر نسف شبی پیغمبر را- علیه الصلوة و السلام- دیدم. فرمود که: « یا عزیز، دیو اعوذ خوان را و شیطان لاحول خوان را میدانی؟» گفتم: « نه، یا رسول اللّه». فرمود که « فلان دیو اعوذ خوان است و فلان شیطان لاحول خوان است، از ایشان بر حذر باش.» هر دو را میشناختم و با ایشان صحبت میداشتم. ترک صحبت ایشان کردم.

ای درویش! آدمی که عالم صغیر است، مرکّب است از دو عالم، عالم ملک و عالم ملکوت. عالم ملک صورت است،و عالم ملکوت معنی است. عالم ملک جسم است، و عالم ملکوت جان است. عالم ملک خانه است و عالم ملکوت خداوند خانه است. این خداوند خانه مراتب دارد و در هر مرتبه ئی نامی دارد: در مرتبه ئی نامش طبیعت است، و در مرتبه ئی نامش نفس است، و درمرتبه ئی نامش عقل است، و در مرتبه ئی نامش نوراللّه است.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که از طبیعت که مرتبۀ اوّل است سه چیز در وجود میآید، یکی عمارت و آبادانی و فرمان بردن، و یکی فساد و خرابی و فرمان نابردن، و یکی تکبّر و خودبینی و فرمان نابردن، ازین سبب انبیا این خداوند خانه را سه نام نهاده اند. و باعتبار آن که عمارت و آبادانی میکند، و فرمان برد نامش ملک نهادند؛ و باعتبار آن که فساد و خرابی میکند و فرمان نمیبرد، نامش شیطان نهادند؛ و باعتبار آن که تکبّر و خودبینی میکند و فرمان نمیبرد نامش ابلیس نهادند و از اینجا گفته اند که هر آدمی که هست، شیطان دارد که با وی همراه است و با وی زندگانی میکند. و رسول- علیه السلام- فرمود که « اسلم شیطانی علی یدی». پس ملک، و شیطان و ابلیس یک جوهر باشند و آن یک جوهر را باضافات و اعتبارات مختلفه ذکر کرده اند و اگر هر سه را شیطان گویند هم راست باشد: « والشیاطین کلّ بناء و غواص و آخرین مقرنین فی الاصفاد».

ای درویش! چون معنی ملک و شیطان و ابلیس را دانستی، اکنون بدان که در مردم عوّام کم باشد، در مردم عوامّ ملک و شیطان بود. ابلیس در علماء و مشایخ و حکام بود. ایشان باشند که معجب و خودبین بوند و هیچ کس را بالای خود نتوانند دید، همه را فرود خود بینند. تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم!

ای درویش! عالم کبیر هم مرکّب است از دو عالم، عالم ملک و عالم ملکوت. عالم ملک صورت است و عالم ملکوت معنی است. عالم ملک جسم است و عالم ملکوت جان است. عالم ملک خانه است، و عالم ملکوت خداوند خانه است، این خداوند خانه مراتب دارد و در هر مرتبه ئی نامی دارد: در مرتبه ئی نامش طبیعت است، و در مرتبه ئی نامش نفس است و در مرتبه ئی نامش عقل است. و بعضی خداوند این خانه و کارکنان این خانه را عقول و نفوس و طبایع میگویند و بعضی ملائکه میخوانند؛ و این اصطلاح است.

ای درویش! هیچ شک نیست که چنان که در عالم صغیر کارکنان هستند، در عالم کبیر هم کارکنان هستند. کارکنان عالم کبیر و عالم صغیر را بعضی عقول، و نفوس و طبایع میگویند و بعضی ملایکه میخوانند. کارکنان عالم علوی و عالم سفلی جمله ملایکه اند. علم هر یک معلوم است، و عمل هر یک معلوم است، و مقام هر یک معلوم است « و ما منّا الا له مقام معلوم». علم ایشان زیادت نشود، و عمل ایشان دیگر نشود، هر یک بعمل خود مشغول اند و آن علم و عمل را از کسی نیاموخته اند، علم و عمل ایشان ذاتی ایشان است. و با ذات ایشان همراه است. نتوانند که عمل نکنند. و نتوانند که بر خلاف آن عمل عمل دیگر کنند: « لایعصون اللّه ما امرهم و یفعلون ما یومرون». و الحمدللّه ربّ العالمین.
تمام شد رسالۀ هفتم از جلد دوّم



ادامه دارد ...

تصاویر : دست نوشته های بابا (محمود زارع ) برای تدریس مفاهیم قرآنی در ماه رمضان
متن کتابت : عزیزالله نسفی
اقدام :فاطمه زارع از  ساری گاهنوشته های محمود زارع





شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 09
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 10
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 11
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 12
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 13
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 14
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 15
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 16
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 17
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 18
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 19
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 20
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 21
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 22
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 23
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 24
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه اول
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه دوم و سوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه دوم از جلد دوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . 28 . رساله سوم از جلد دوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . 29. رساله چهارم از جلد دوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . 30 . رساله هفتم از جلد دوم





تا کی از هجر تو بیخواب و خورم باید بود؟
به تو مشغول وز خود بیخبرم باید بود؟
چاره کردم که مگر درد تو بهتر گردد
چو بتر شد، به ازین چاره گرم باید بود
در میان بندم ازان زلف سیه زناری
اگر از دایره دین بدرم باید بود
دوستی کم نکنم، با تو پسر، ور به مثل
دشمن مادر و خصم پدرم باید بود
نگذارم که به خورشید کنندت مانند
ور به جان منکر شمس و قمرم باید بود
نه به مهری که بریدی تو، ز دستت بدهم
که گرم سر ببری سر به سرم باید بود
من که جز قصهی عشق تو ندانم سمری
اوحدی وار به عالم سمرم باید بود




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.