تقریر دیگر رسالۀ سیزدهم در بیان مبداء اول و در بیان عالم جبروت و عالم ملکوت و عالم ملک
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبة للمتقّین، و الصّلوة و السّلام علی انبیائه و اولیائه، خیر خلقه، و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین ساری,گاهنوشته های محمود زارعالطاهرین!
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:اما بعد، بدان که عالم ملک عالم اضداد است و عالم ملکوت عالم ترتیب است، و عالم جبروت وحدت است با کثرت و عالم بی نام و نشان است، و ذات خدا وحدت صرف است. « قل هو اللّه احد» و « الهکم اله واحد». در عالم جبروت موجودات جمله بیکبار بالقوّة موجوداند بطریق کلّی، امّا نام ونشان ندارند، و شکل و صورت ندارند. پس عالم جبروت همه دارد و هیچ ندارد از آن روی که صلاحّیت همه دارد، و از آن روی که هیچ حاصل نیستند، هیچ ندارد. آن موجودات بالقوّة چون بعالم ملکوت رسیدند، مراتب پیدا آمد و نام و نشان ظاهر شد؛ و چون بعالم ملک رسیدند، شکل و صورت پیدا آمد و اضداد ظاهر شد.

ای درویش! در عالم جبروت شهد و حنظل یک طعم دارند، تریاق و زهر در یک ظرف پرورش مییابند، باز و مرغ با هم زندگانی میکنند، گرگ و گوسفند با هم میباشند، و روز و شب یک رنگ دارند، ازل و ابد هم خانه اند، نمرود با ابراهیم بصلح است، فرعون را با موسی جنگ نیست.

نظم
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
چون که بیرنگی اسیر رنگ شد
موسی و فرعون دارند آشتی
موسی با موسی در جنگ شد

در بیان آن که ملک نمودار ملکوت است و ملکوت نمودار جبروت

بدان که ملک نمودار ملکوت است و ملکوت نمودار جبروت است، تا از ملک استدلال کنند بملکوت، و از ملکوت استدلال کنند بجبروت. و اگر گویند که ملک آیینۀ ملکوت است، و ملکوت آیینۀ جبروت است، هم راست باشد، از جهت آن که جبروت در ملکوت جمال خود را میبیند، و ملکوت در ملک هم جمال خود را میبیند، از جهت آن که هر چیز که در جبروت پوشیده و مجمل بودند، در ملکوت مفصل گشتند و در ملکوت ظاهر شدند. و ازین جهت جبروت را
لیلة القدر و لیلة الجمعة میگویند و ملک را یوم القیامة و یوم الجمعه و یوم البحث میخوانند: « و فهذا یوم البعث و لکنّکم کنتم لا تعلمونسخن امام جعفر صادق است- علیه السلام-: « انّ اللّه تعالی خلق الملک علی مثال ملکوته و اسّس ملکوته علی مثال جبروته لیستدّل بملکه علی ملکوته و بملکوته علی جبروته».

ای درویش! تقدیر موجودات جمله در عالم جبروت کردند، و کمیّت و کیفیّت هر چیز در عالم جبروت معیّن گردانیدند: « و کلّ شیء عنده بمقدار». آن جمله که در عالم جبروت مقدّر و معین گردانیده بودند، مجمل و پوشیده بودند، اکنون در عالم ملکوت و عالم ملک مفصل گشتندو ظاهر شدند و از عالم اجمال بعالم تفصیل آمدند و از عالم قوّت بعالم فعل رسیدند.

در بیان روابط این عالمها با یکدیگر

ای درویش! اگر کسی سؤال کند که ذات خدا را که مبداء اوّل است، و عالم جبروت را که عالم ماهیّات است، و عالم ملکوت را که عالم معقولات است و عالم ملک را که عالم محسوسات است با یکدیگر چون میباید دانست جواب این سؤال بغایت مشکل است، امّا جواب میباید گفت. و اگر میخواهی که بدانی که مشکل است، اشارتی بکنم. نامحدود و نامتناهی را موجود دانستن، و چیزی دیگر را هم با او موجود دانستن، و هر دو را موجود گفتن، چنان که نامحدود و نامتناهی را حدّ و نهایت نیست، و جهت و تجزی و تقسیم نیست و خرق و التیام لازم نیاید بغایت مشکل است.

جواب. ای درویش! این چنین نتوان گفتن که ذات خدای تعالی بالای همه است، باز در زیر آن عالم جبروت است، باز در زیر آن عالم ملکوت است، باز در زیر آن عالم ملک است، از جهت آن که این چنین جمله محدود و متناهی باشند، و جهت پیدا آید. چون بیقین دانستی که این چنین نمیشاید، و طریقی دیگر نیست الا آن که با هم باشند، که در معیّت حدّ و نهایت لازم نیاید و جهت نباشد، از جهت آن که معیّت بچند گونه باشد. چنین میدانم که تمام فهم نکردی، روشنتر ازین بگویم که دانستن این سخن از مهمّات است.

در بیان خاک و آب و هوا و آتش
بدان که خاک غلیط است، و آب لطیف است، و هوا از آب لطیفتر است و آتش از هوا لطیفتر است و هر کدام لطیفتر است، مکان وی در عالم بالاتر است.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که این هرچهار چیز بسبب لطافت و کثافت هر یکی در عالم مکانی دارند و در یک دیگر هم مکانی دارند و مثلاً اگر طشتی را پر از خاک کنند چنان که در آن طشت هیچ چیزی دیگر را از خاک جائی نباشد، در میان آن خاک آب را مکانی هست که در آن مکان خاک نمیتواند بودن، آب میتواند بودن؛ و در میان آن آب هوا را مکانی هست که در آن مکان آب نمیتواند بودن، هوا میتواند بودن؛ و در میان آن هوا آتش را مکانی هست که در آن مکان هوا نمیتواند بودن، آتش میتواند بودن، از جهت آن که هر چیز که لطیفتر است، مکان وی دورتر است، و نفوذ وی زیاده است، و شمول و احاطت وی بیشتر است. و هیچ ذرّه ئی از ذرّات آن خاک نیست که در طشت است آب بذات با آن نیست و بر آن محیط نیست و هیچ ذرّه ئی از ذرّات آن آب و خاک نیست که هوا بذات با آن نیست و بر آن محیط نیست. و هیچ ذرّه ئی از ذرّات آن آب و هوا و آب و خاک نیست که آتش بذات با آن نیست و بر آن محیط نیست. و اگر نه چنین بودی، مزاج هرگز پیدا نیامدی، و نبات نروییدی. و اگر هر چهار با هم اند، و محیط یکدیگراند، امّا هر یکی در مکان خوداند، و کثیف بمکان لطیف نمیتواند رسیدن، و در مکان لطیف نمیتواند بودن و اگر میخواهی که بیقین بدانی که باهم اند، و هر یکی در مکان خوداند، بدان که اگر کسی دست در آتش کند، دست را سوزد، امّا ترّ نکند؛ و اگر کسی دست در آب کند، دست را ترّ کند، امّا نسوزد. و اگر کسی دست در آب جوشان کند، دست را هم بسوزد و هم ترّ کند. معلوم شد که آب و آتش باهم اند، و ترا بیقین معلوم است که آب و آتش در یک مکان و در یک زمان نتواند بودن. پس آب در مکان خود باشد و آتش در مکان خود بود و این از لطافت و کثافت میآید.

ای درویش! روشنتر ازین بگویم. بدان که اگر شمعی در خانۀ تاریک آرند، و خانه بشعاع شمع روشن شود و شعاع شمع همه جای هوای خانه را بگیرد؛ جای هوای آن خانه تنگ نشود، و حاجت بآن نباشد، که بعضی از هوای آن خانه بیرون رود تا شعاع شمع راه یابد و تمام خانه را روشن کند، از جهت آن که مکان نور دیگر است و مکان هوا دیگر، نور در مکان خود است، و هوا در مکان خود است. در آن مکان که نور است، هوا بر آن مکان نمیتواند رسیدن، و در آن مکان نمیتواند بودن. پس نور هوا را خرق نمیکند، و جای هوا تنگ نمیکند؛ و هوا نور را خرق نمیکند، و جای نور تنگ نمیکند؛ هر یک در مکان خود باشند و اگر ده شمع دیگر در همین خانه آرندو خانه بغایت روشن شود، هوای آن خانه همچنان بجای خود بود و بحال خود ماند و بواسطۀ شعاع شمع از جای خود نجنبد.

ای درویش! اگر میخواهی که بدانی که از مکانی بمکانی چند تفاوت است، بدان که بعضی در مکان خاک سفر میکنند و بعضی در مکان هوا سفر میکنند و بعضی در مکان نور سفر میکنند. آن که در مکان خاک سفر میکند؛ غایتش آن باشد که در روزی ده فرسنگ یا بیست فرسنگ سفر کند؛ و آن که در مکان هوا سفر میکند در روزی پانصد فرسنگ یا هزار فرسنگ سفر میکند؛ و آن که در مکان نور سفر میکند، در یک لحظه از مشرق تا بمغرب میرود و از مغرب باز بمشرق میآید و در یک لحظه از فرش بعرش میرودو باز میآید. تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم!

ای درویش! این تقریرها که کرده شد نظیر سخن ما نیست، از جهت آن که خاک و آب و هوا و آتش هر چهار جسماند، و در مکان و در جهت اند، و محدود و متناهی اند و قابل تجزی و تقسیم و قابل خرق و التیام اند، و سخن ما در ذات خدا و عالم جبروت و عالم ملکوت است، که جسم نیستند، و در مکان و در جهت نیستند و قابل تجزی و تقسیم نیستند و قابل خرق و التیام نیستند، امّا این سخنها از جهت تقرّب فهم را گفته شد. تا تو با این سخنها آشنا شوی، نظیری دیگر نزدیکتر ازین بگویم.

در بیان روح و جسم آدمی
بدانکه روح آدمی بذات با جسم آدمی است، هیچ ذرّه ئی از ذرّات جسم نیست که روح بذات با آن نیست و بر آن محیط نیست، و با آن که چنین است. جسم در مکان خود است، و روح در مکان خود است؛ و جسم بمقام روح نمیتواند رسید، و در مقام روح نمیتواند بود. اگر از جسم عضوی جدا کنند، روح در مقام خود است و بحال خود است؛ و اگر عضوی دیگر جدا کنند، همچنان روح در مقام خود است و بحال خود است. تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم؛ اگر جسم را ذرّه ذرّه کنند، در روح هیچ تفاوت نکند، و هیچ آسیبی بروح نرسد از جهت آن که جسم، و افعال جسم و آلت جسمانی بمقام روح نمیتواند رسید.

ای درویش! روح با جسم است، نه در جسم است. حلولی از اینجا غلط کرد، و سرگردان شد، و ندانست که خدا با همه است، نه در همه است. و فرق بسیار است میان آن که با همه باشد یا در همه باشد، و این بسبب لطافت روح و کثافت جسم است و در جمله لطیف ها و کثیف ها همچنین میدان: کثیف بمقام لطیف نمیتواند رسید، و در مقام لطیف نمیتواند بود؛ و لطیف مراتب دارد؛ هر چند لطیفتر بود، نفوذ و احاطت وی بیشتر بود.

در بیان ان که خدا بذات با همه چیز است
ای درویش! این همه از جهت آن تقریر کردم تا این سخن که خواهم گفت دریابی. بدان که لطافت عالم ملک هیچ نسبتی ندارد بلطافت عالم ملکوت، و عالم ملکوت بغایت لطیف است و لطافت عالم ملکوت هیچ نسبتی ندارد بلطافت عالم جبروت بغایت لطیف لطیف است. و لطافت عالم جبروت هیچ نسبتی ندارد بلطافت ذات خدای تعالی و ذات خدای تعالی بغایت لطیف لطیف لطیف است، لطافت بینهایت است و بیرون ازحدّ و صفت وفهم است.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که هیچ ذرّه ئی از ذرّات عالم ملک نیست که عالم ملکوت بذات با آن نیست، و بر آن محیط نیست؛ و هیچ ذرّه ئی از ذرّات عالم ملک و عالم ملکوت نیست که عالم جبروت بذات با آن نیست، و بر آن محیط نیست؛ و هیچ ذرّه ئی از ذرّات عالم ملک و عالم ملکوت و عالم جبروت نیست که خدای تعالی بذات با آن نیست، و بر آن محیط نیست، و از آن آگاه نیست: « الا انّهم فی مریة من لقاء ربّهم الا انّه بکلّ شیء محیط». هم بذات محیط است وهم بعلم محیط است و « انّ اللّه قد احاط بکلّ شیء علماً

ای درویش! احاطت جسمی دیگر است و احاطت روحی دیگر است؛ و احاطت جسمی احاطت مجازی است، و احاطت روحی احاطت حقیقی است. احاطت جسمی همچون احاطت افلاک است مر یکدیگر را، و احاطت روحی همچون احاطت روح آدمی است مر جسم خود را، هیچ ذرّه ئی از ذرّات جسم نیست که روح بذات با آن نیست وبر آن محیط نیست.

تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم، غرض ما ازین سخنها آن بود که ترا بیقین معلوم شود که خدای تعالی بذات با همه است و از همه آگاه است، هیچ ذرّه ئی از ذرات عالم ملک و عالم ملکوت و عالم جبروت نیست که خدای تعالی بذات با آن نیست، و بر آن محیط نیست و از آن آگاه نیست. این است معنی « و هو اللطیف الخبیر.» با این یک کلمه میبایست که جمله اهل عالم بمحمّد ایمان آوردندی، امّا از آن ایمان نیاوردند، که معنی « و هو اللطیف الخبیر» درنیافتند. پیدا باشد که در عالم چند کس معنی « و هو اللطیف الخبیر» دریافته باشند.

ای درویش! لطیف مطلق محیط مطلق باشد، و محیط مطلق خبیر مطلق بود، یعنی لطیف حقیقی محیط حقیقی باشد و محیط حقیقی خبیر حقیق بود، از جهت آن که هرچند لطافت زیاده بود، احاطت بیشتر باشد. و اگر کسی این معنی را درنیافته باشد، ازین آیة چه فهم کند: « وهو معکم اینما کنتم و اللّه بما تعلمون بصیر»، و ازین حدیث چه معلوم کند که « کنت له سمعاً و بصراً و یداً و لساناً فبی یسمع و بی یبصر و بی یبطش و بی ینطق».

ای درویش! حضرت عزت تمامت مخلوقات بغایت نزدیک است، و از تو بتو نزدیکتر است: « و نحن اقرب الیه من حبل الورید». ودر قران و احادیث مانند این بسیار است، امّا چه فایده که فهم کنند که آن سخن اندک اند: « و قلیل من عبادی الشکور». شکر نعمت بعد از دریافت بود. لاجرم چون دریابندگان اندک اند، شکرکنندگان هم اندک اند. پس مردم بغایت دور دور دور مانده اند و از خدا بی بهره و بی نصیب افتاده اند.

از مردم عجب نیست، که مردم بیشتر نادان و غافل افتاده اند. «
اولئک کلانعام بل هم اضلّ و اولئک هم الغافلون»، امّا از سالکان عجب میآید که سالکان عالم ملکوت را از خود بغایت دور تصوّر کرده اند و عالم جبروت را بغایت دور دور تصوّر کرده اند و خدا را تعالی و تقدّس بغایت دوردور دور معلوم کرده اند، و همه روزه فریاد میکنند و میگویند که خدای را می طلبیم و نمی یابیم. و نمیدانند که خدای حاضر است همه جای و همه وقت، و حاجت بطلب کردن نیست. شیخ اوحدی فرماید:

در دیدۀ دیده ام توئی بینائی
اندر قدمم راه توئی پیمائی
در لفظ و عبارتم توئی گویایی
ای من تو شده تو من چه میفرمائی؟


قال سیّد الطایفة شیخ جنید- قدسی اللّه روحه العزیز-: « و اراض تخلو منک حتّی تعالوا یطلبونک فی السماء تراهم ینظرون الیک و هم لایبصرون من العماء ».
بیت
کدامین زمین است خالی ازو
همی بیند او را ز ما سر بسر
که در آسمانش کنم جست و جو
ز کوری نه بینیم ما روی او


ای درویش! ملک با تست، و ملکوت باتست و جبروت باتست و خدای تعالی و تقدس با تست و از تو بتو نزدیکتر است، امّا تو آن چشم نداری که جمال خدای ببینی و آن گوش نداری که سخن خدای بشنوی.
رباعی
کو دل که بداند نفسی اسرارش؟
معشوقه جمال مینماید شب و روز
کو گوش که بشنود دمی گفتارش؟
کو دیده که تا برخورد از دیدارش؟


کار سالکان آن است که خود را تمام کنند و مراتب خود را ظاهر گردانند، تا نور خدای ظاهر شود و آن چشم و آن گوش پیدا آید، تا جمال خدای را ببیند، و سخن خدای بشنود.
رباعی
ای در طلب گره گشائی مرده
ای بر لب بحر تشنه در خاک شده
با وصل بزاده و از جدائی مرده
وی بر سر گنج وز گدائی مرده


ای درویش! خدا از بعضی دور و ببعضی نزدیک نیست، خدای با همه است، اعلی علیّین و اسفل سافلین عالم در قرب و بعد برابراند؛ قرب و بعد نسبت بعلم و جهل ما گفته اند.
بیت
قرب حقّ بالا نه پستی رفتن است
قرب حقّ از جنس هستی رستن است


یعنی هر که عالمتر است، نزدیکتر است. و اگر نه هیچ ذرّه ئی از ذرّات عالم نیست که خدا بذات با آن نیست و بر آن محیط نیست، و از آن آگاه نیست و از آن مرتبه گویا نیست. خدا بهمه زبانها گویاست: بزبان آدمیان گویاست. اگرچه آدمیان نمیدانند که میگوید و چه میگوید؛ و بزبان مرغان و جانوران گویاست، اگرچه مرغان و جانوران نمیدانند که میگوید و چه میگوید.

ای درویش! اعضای آدمی با آدمی سخن میگوید و از عطا یا از بلا خبر میدهد. خدای است که با بنده سخن میگوید و اگر نه، اعضا و افعال آدمی چه دانند که فردا چه خواهد بود؟ خواب راست و اندیشۀ صواب خدای است که با بنده سخن میگوید.

ای درویش! اگرچه خدا از همه جای گویاست، و با همه حاضر است، امّا کار شنوندگان دارند که سخن خدای را از همه جای میشنوند، و کار بینندگان دارند که جمال خدای از همه جای میبینند.
بیت
ای با همه در حدیث و گوش همه کرّ
وی با همه در حضور چشم همه کور


 درویشی ازین بیچاره سؤال کرد که اینچنین که شما میگویید که خدای بذات با همه است، و هیچ ذرّه ئی از ذرّات موجودات نیست که
ساری,گاهنوشته های محمود زارع خدای عزّ و جلّ بذات با آن نیست، و بر آن محیط نیست و از آن آگاه نیست، پس اگر چنین است، خدای صفات همچون حیوة و علم و سمع و بصر نباشد، از جهت آن که ما را بیقین معلوم است که جماد حیوة ندارد، و چون حیوة ندارد، صفاتی که بحیوة مشروط است، هم نباشد. پس خدای عزّ و جلّ با جماد نباشد، و اگر باشد، خدای را این صفات نباشد.

جواب. ای درویش! ما نگفتیم که هر فردی از افراد موجودات مظهر جمله صفات خدای است،تا وی را این سؤال رسد که میگوید که جماد حیوة ندارد و سمع و بصر ندارد، پس خدای را این صفات نباشد. ما میگوییم که خدای- عزّو جلّ- با همه است؛ هیچ ذرّه ئی از ذرّات موجودات نیست که خدای- عزّو جل بذات با آن نیست و افراد موجودات جمله بیکبار مظاهر صفات خدای اند، امّا لازم نیست که هر فردی از افراد موجودات مظهر جمله صفات خدای باشند. و این خود امکان ندارد که باشد که همه از همه ظاهر شود. هر یک بقدر استعداد خود مظهر چیزی باشند و حیوانات هر یک مظهر چیزی باشند، از جهت آن که هر یک استعداد چیزی دارند و بقدر استعداد هر یک مظهر چیزی اند. و صفات و افعال و حکمتهای خدای ازین جمله ظاهر شدند. پس اگر جماد را حیوتی نباشد، لازم نیست که خدای را حیوة نباشد و اگر چیزی دیگر را سمع و بصر نباشد، لازم نیاید که خدای را سمع و بصر نباشد.

ای درویش! اگر دست آدمی را بصر نباشد، لازم نیاید که آدمی را بصر نباشد. عضوی دیگر مظهر بینائی باشد، و دست مظهر چیزی دیگر باشد. جواب سؤال تو تمام شد، چیزی دیگر هم بگویم.

ای درویش! آن که گفتی که جماد حیوة ندارد، نه نیک گفتی، از جهت آن که جماد حیوة دارد، اگر حیوةاش نباشد، جماد هم نباشد، امّا روح مراتب دارد و در هر مرتبه ئی نامی دارد، روح جمادی و روح نباتی و روح حیوانی هر یک بقدر استعداد خود از روح برخورداراند. و این چنین میبایست که بودی. اگر چنان بودی که افراد موجودات را جمله یک استعداد بودی، صفات و اسامی و افعال و حکمتهای خدای- عزّو جلّ تمام ظاهر نشدندی، و نظام عالم نبودی از جهت آن که آنچه از مفردات ظاهر شوند، از مرکّبات ظاهر نشوند؛ و آنچه از مرکّبات ظاهر شوند، از مفردات ظاهر نشوند؛ و در جمله چیزها هم چنین میدان.

در بیان نصیحت
ای درویش! هر بزرگی که ترا نصیحت کند، باید که قبول کنی، و از خدای بشنوی، و هر که فروتر باشد، باید که از وی نصیحت دریغ نداری که نصیحت قبول کردن از بالا و نصیحت کردن بفرود خود، کاری مبارک است، و فواید بسیار دارد. هر که نصیحت بزرگان قبول میکند، علامت نیک بختی است، و هر که نصیحت بزرگان قبول نمیکند، علامت بدبختی است. و دیگر باید که صحبت با نیکان و صالحان داری، و از صحبت بدان و فاسقان دور باشی، که صحبت نیکان خاصیّتهای عظیم و اثرهای قوی دارد.

ای درویش! این همه ریاضات و مجاهدات، و این همه آداب و شرایط بی شمار که در میان صوفیان است،از جهت آن است که تا سالک شایستۀ صحبت دانا گردد. سالک چون شایستۀ صحبت دانا گشت، کار سالک تمام شد ودیگر باید که متحمّل، و صابر و شاکر باشی که از تحمّل هیچ کس زیان نکند، بلکه همه کس سود کنند. و چون تحمّل کنی و جواب کسی نگوئی، و انتقام کسی نکنی، خدا جواب آن کس بگوید و انتقام آن کس بکند، چنان که تو در میان نباشی.

و صبر کردن کار عاقلان است. ازجهت آنکه عاقلان میدانند که هیچ کس را معلوم نیست که ساعتی دیگر چه خواهد بود که ساعت دیگر این چنین نماند. و هیچ کس را معلوم نیست که به آمد وی در چیست، باشد که درین است که پیش آمده است و شکر کردن نعمت را زیادت کند و دل را روشن گرداند و جمعیت و فراغت آرد. و بی شکری و ناسپاسی دل را تاریک گرداند و تفرقه و پراکندگی آرد.


والحمدللّه ربّ العالمین.

تمام شد رسالۀ سوّم از جلد دوّم




ادامه دارد ...

تصاویر : دست نوشته های بابا (محمود زارع ) برای تدریس مفاهیم قرآنی در ماه رمضان
متن کتابت : عزیزالله نسفی
اقدام :فاطمه زارع از  ساری گاهنوشته های محمود زارع





شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 09
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 10
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 11
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 12
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 13
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 14
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 15
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 16
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 17
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 18
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 19
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 20
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 21
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 22
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 23
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 24
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه اول
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه دوم و سوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه دوم از جلد دوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . 28 . رساله سوم از جلد دوم





ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم
که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
جگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزان
همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد
اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم
که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد
به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم
چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد
خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون
که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد








توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.