تقریر دیگر از رسالۀ دوازدهم در بیان مبداء اول و در بیان عالم جبروت و عالم ملکوت و عالم ملک
بسم اللّه الرحمن الرحیمساری,گاهنوشته های محمود زارع
الحمدللّه ربّ العالمین و العاقبة للمتقّین، و الصّلوة و السّلام علی انبیائه و اولیائه، خیر خلقه، و علی آلهم و اصحابهم الطیّبین الطاهرین!
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:بدان- اعزّک اللّه فی الدارین- که ملک عالم شهادت است، و ملکوت عالم غیب است، و جبروت عالم غیب غیب است و خدای تعالی غیب غیب غیب است.

ای درویش! عالم جبروت، که عالم غیب غیب است، عالم قوّت است. و عالم قوّت بالای عالم ملک و عالم ملکوت است، از جهت آن که در عالم ملک و عالم ملکوت موجودات بالفعل اند و در عالم جبروت موجودات بالقوّةاند، و موجودات بالقوّة مقدّم باشند بر موجودات بالفعل. اوّل صلاحیّت باشد، آن گاه خاصیّت. و دیگر آن که موجودات بالقوّة اوّل ندارند، و موجودات بالفعل اوّل دارند.

ای درویش! جواهر و اعراض عالم جمله بیکبار در عالم عدم بالقوّة موجوداند بطریق کلّی. آن جواهر و اعراض را که در عالم عدم بالقوّة موجوداند بطریق کلّی، ماهیّات و ممکنات و کلّیات میگویند و آن موجودات بالقوّة جمله شیءاند، و جمله معلوم خدای اند. معدوم ممکن دیگر است، و معدوم ممتنع دیگر است. معدوم ممکن شیئ است امّا معدوم ممتنع شیء نیست. و این اشیاء را را ابن عربی اعیان ثابتة میگوید؛ و شیخ المشایخ شیخ سعد الدین حموی اشیاء ثابته میگوید؛و این بیچاره حقایق ثابتة میگوید. و این اشیا را از آن جهت ثابته میگویند که هرگز از حال خود نگشتند و نخواهند گشت، تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم، غرض ما درین موضوع بیان ماهیّات است.

در بیان ماهیّات
بدان که ماهیّات حقایق موجودات اند، هر موجودی که بالفعل موجود است، آن موجود حقیقتی دارد و آن موجود بآن حقیقت بالفعل موجود است؛ که اگر آن حقیقت نبودی، آن موجود بالفعل موجود نبودی. آن حقیقت را ماهیّت میگویند و آن حقیقت را ممکن هم میگویند و آن حقیقت غیر وجود و غیر عدم است. وجود خارجی و عدم خارجی دو صفت وی اند؛ و آن حقیقت کماهی موصوف است بصفت وجود، و کماهی موصوف است بصفت عدم و در وجود خدای تعالی، که مبداء اوّل است خلاف کرده اند، که ماهیّت دارد یا ندارد وبعضی گفته اند که وجود خدای تعالی ماهیّت ندارد، از جهت آن که در ذات خدای تعالی بهیچ نوع کثرت نیست، خدای تعالی وجود مجرّد است و وحدت صرف است. و بعضی گفته اند که وجود خدای تعالی عین حقیقت اوست و بعضی گفته اند که وجود خدای تعالی غیرحقیقت اوست، از جهت آن که وجود خدای تعالی معلوم بشر است و حقیقت خدای تعالی معلوم بشر نیست. پس حقیقت او غیر وجود او باشد. امّا در موجودات ممکن جمله اتفّاق کرده اند که جمله ماهیّات دارند و ماهیّات حقایق موجودات اند و غیر موجودات اند. و اسامی چیزها اسامی آن حقایق اند، همچون اسم عالم و اسم آسمان، و اسم زمین و اسم انسان و مانند این. جمله اسامی آن حقایق اند، یعنی اسامی ماهیّات اند، از جهت آن که عالم را وصف میتواند کرد بصفت وجود و بصفت عدم. پس عالم باید که اسم چیزی باشد که آن چیز غیر وجود و غیر عدم بود، و آن ماهیّت است. « هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئاً مذکوراً» دلیل این تقریر است.

ای درویش! ماهیّات جمله پاک و مجرّداند، و جمله ساده و بی نقش اند، و جمله مستعدّ کمال خوداند. عالم ماهیّات عالمی بغایت خوش است و بی زحمت است، و عالم وجود عالمی بغایت ناخوش است و پرزحمت است. عالم ماهیّات نمودار بهشت است و یا خود بهشت است، از جهت آن که در آن عالم تفرقه و پراکندگی نیست و رنج و بیماری نیست و خوف و حزن نیست، وخستگی و ملالت نیست و پیری و مرگ نیست، و ازتغییر و تبدیل ایمن اند، و هیچ نعمتی برابر امن نیست. اصل موجودات ماهیّات اند؛ این وجود خارجی صفتی است از صفات ماهیّات. سخن دراز شد و از مقصود دور افتادم.

در بیان استعداد ماهیّات
بدان که ماهیّات غیر آدمیان هر یک استعداد کاری دارند. چون در خارج موجود میشوند، هر یک بکار خود مشغول میشوند و هر یک نقش خود را قبول میکنند و هر یک کار خود میتوانند کرد و هیچ یک کار یکدیگر نمیتوانند کرد و ماهیّات آدمیان هر یک استعداد کارها دارند، و هر یک استعداد نقشها دارند. چون در خارج موجود میشوند، هر یک بواسطۀ پدر و مادر و بواسطۀ هم صحبتان نقشی قبول میکنند و بکاری مشغول میشوند: « کلّ مولود یولد علی فطرته فابواه یهودانه و ینصرانه و یمجسانه». و آدمیان که بعضی زیرک و بعضی احمق و بعضی سعید و بعضی شقی و بعضی عالی همّت و بعضی خسیس همّت و بعضی با دولت و بعضی با محنت و بعضی سخی و بعضی بخیل و بعضی توانگر و بعضی درویش اینها نه از ماهیّاتند و اینها و مانند اینها اثر ازمنه اربعه اند و از اتفاقات حسنه و از اتفاقات سیئه اند. و ماهیّات تا مادام که در خارج وجود ندارد، جمله کلّی، و جمله مطلق اند و جمله مجرّداند از لواحق. و چون در خارج موجود میشوند، جمله مقیّد و جمله بالواحقّ اند؛ و کلّی را در خارج وجود نباشد الا در وجود جزوی. و ماهیّات پیش از وجود خارجی و بعد از وجود خارجی معلوم خدای اند و خدای تعالی بر جمله محیط است. پیش از وجود جمله را میداند و میداند که چون موجود شوند از هر یکی چه کار آید. و چون موجود شدند، آنچه در ایشان دانسته است میبیند.

در بیان اقسام موجود و اقسام معدوم

بدان که موجودات چهار قسم است: موجود
ذهنی، و موجود خارجی و موجود لفظی و موجود کتابتی. و چون موجود چهار قسم آمد، معدوم هم چهار قسم باشد، از جهت آن که معدوم در مقابله موجود است. چون اقسام موجود و اقسام معدوم را دانستی، اکنون بدان که موجود ذهنی و موجود علمی هر دو یکی اند، امّا در حقّ آدمیان موجود ذهنی میگویند و در حقّ خدای تعالی موجود علمی میخوانند. در موجود ذهنی احاطت علمی است، و در موجود خارجی احاطت غیبی است؛ در موجود ذهنی علم الیقین است، در موجود خارجی عین الیقین است.

چون این مقدّمات معلوم کردی، اکنون بدان که ماهیّات موجودات جمله بیکبار در عالم جبروت بالقوّة موجوداند بطریق کلّی، و جمله شیءاند، و جمله معلوم خدای تعالی اند. همیشه بر یک حال اند، و هرگز از حال خود نگشتند و نخواهند گشت. بنابراین بعضی گفته اند که خدای تعالی عالم است بماهیّات موجودات که کلّیّات اند، امّا عالم نیست بموجودات از جهت آن که موجودات خارجی بر یک حال نیستند، از حال بحال میگردند و چون معلوم بگردد، علم هم بگردد، و هرچه بگردد حادث باشد و ذات و صفات خدای تعالی قدیم است.

جواب. بدان که خدای تعالی عالم است بجزئیات و کلّیّات. « و ما یخفی علی اللّه من شیء فی الارض و لافی السماء» : « یعلم خائنة الاعین و ما تخفی الصدور»؛ « لایعزب عنه مثقال ذرّة فی السماء و لافی الارض.» امّا خدای تعالی عالم بذات است؛ نه عالم بالعلم است. از گشتن معلوم گشتن علم لازم آید، امّا از گشتن معلوم گشتن ذات لازم نیاید. چنین میدانم که تمام فهم نکردی، روشنتر ازین بگویم.

در بیان صفات خدای تعالی
بدان که خدای تعالی، که مبداء اوّل است، احد حقیقی است، از جهت آن که در ذات وی بهیچ نوع کثرت نیست، ذات مجرّد است و وحدت صرف است. پس اگر خدای تعالی حیّ بالحیوة، وعالم بالعلم و مرید بالارادة و قادر بالقدرة و سمیع بالسمع و بصیر بالبصر و متکلّم بالکلام باشد، در ذات وی کثرت لازم آید؛ و باتّفاق در ذات وی کثرت نیست. پس عالم بالعلم و قادر بالقدرة و مانند این نباشد. و باتّفاق خدای را معلومات و مقدورات و مرادات و مانند این حاصل است و بغیر ذات چیزی دیگر نیست. پس بضرورت دانستیم که خدای تعالی حیّ بالذات و عالم بالذات و مرید بالذات و قادر بالذات و سمیع بالذات و بصیر بالذات و متکلّم بالذات است. امّا جوهر اوّل حیّ بالحیوة و عالم بالعلم و مرید بالارادة و قادر بالقدرة و سمیع بالسمع و بصیر بالبصر و متکلّم بالکلام است.

ای درویش! تمامت موجودات مظاهر صفات خدای اند. جوهر اوّل مظهر صفات ذات خدای است، همچون حیوة و علم و قدرت و ارادت و سمع و بصر و کلام. عقول و نفوس و طبایع و افلاک و انجم و عناصر مظاهر صفات افعال اند، همچون ایجاد، و اعدام و احیا و اماتت و اعزاز و اذلال و قبض و بسط و مانند این.

ای درویش! صفات ذات هفت بیش نیست، امّا صفات افعال بسیاراند. چند نوبت گفته شد که نزول در مفردات است و عروج در مرکبّات. جوهر اوّل مظهر صفات ذات است و مفردات مظهر صفات افعال آمدند. نزول تمام شد و عروج هم در مقابلۀ نزول باشد: معادن و نباتات و حیوانات مظاهر صفات افعال اند و انسان کامل مظهر صفات ذات است. عروج تمام شد. نزول در مفردات، و عروج در مرکبّات است. مرکّبات چون بجائی برسند که مظهر صفات ذات شوند. عروج تمام شود، از جهت آن که چون مظهر صفات و ذات شدند، بجوهر اوّل رسیدند ودایره تمام کردند.
دایره چون باوّل خود رسید،تمام شد و عروج تمام گشت.

ای درویش! این نزول و عروج میبایست تا تمامت صفات و اسامی خدای ظاهر شوند، و تمامت افعال و حکمتهای خدا پیدا آیند، از جهت آن که افعالی که از مفردات ظاهر میشوند از مرکّبات ظاهر نمیشوند و افعالی که از مرکّبات پیدا میآیند از مفردات پیدا نمیآیند: « وللّه جنود السموات و الارض»؛ و حکمتهائی که در خزاین مفردات محزون اند، در خزاین مرکّبات نیستند؛ و حکمتهائی که در خزاین مرکّبات محزون اند در خزاین مفردات نیستند؛ «
وللّه خزاین السموات و الارض».

ای درویش! در آن وقت که در خدمت شیخ المشایخ شیخ سعد الدین حموی بودم و در سایۀ تربیت وی میباشیدم، شیخ فرمود که جوهر اوّل مظهر صفات خدای است و شیخ این مقدار پیش نفرموده است و مرا عجب میآمد و بدشواری قبول میکردم و این ساعت معلوم شد که افراد موجودات جمله بیکبار مظاهر صفات خدای اند. و آن عزیز دیگر گفته است که اگر چه خدای تعالی آفریدگار موجودات است، امّا بعضی چیزها چنان است که بسعی آدمی تمام میشود تا دست آدمی پای در میان نمیآرد و بعضی چیزها در وجود نمیآیند.

اگرچه این سخن را فهم میکردیم، امّا میپنداشتیم که مگر آدمی است که این چنین است و اکنون بیقین دانستیم که هر فردی از افراد موجودات این چنین است، هر یک کاری دارند، و هر یک کار خود میکنند. « لایعصون اللّه ما امرهم و یفعلون ما یومرون». و هر یک کار خود میتوانند کرد، و هیچ یک کار یکدیگر نمیتوانند کرد: « و ما منّا الا له مقام معلوم». و این همه میبایست تا تمامت صفات خدای تعالی ظاهر شوند و حکمتهای خدای تمام پیدا آیند. « کنت کنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق». میخواستم که معرفت ذات و صفات خدای و بحث ملک و ملکوت و جبروت درین رساله تمام کنم، نتوانستم کرد. باشد که درین رساله که میآید تمام کنم. والحمدللّه رب العالمین.
تمام شد رسالۀ دوّم از جلد دوّم


ادامه دارد ...

تصاویر : ...
متن کتابت : عزیزالله نسفی
اقدام : ساری گاهنوشته های محمود زارع





شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 04
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 05
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 06
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 07
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 08 
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 09
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 10
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 11
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 12
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 13
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 14
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 15
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 16
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 17
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 18
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 19
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 20
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 21
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 22
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 23
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 24
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه اول
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه دوم و سوم
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . رساله اضافه دوم از جلد دوم
...







سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد
من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان
تنعم از میان باد صبا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد ریا کرد
وفا از خواجگان شهر با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد

"حافظ"


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.