web counter
web counter
 حقوق پدر و مادر در ادبیات اخلاقی ما * ( قسمت اول )
  تالیف و تنظیم:  محمود زارع
http://mzare.mihanblog.com
مقدمه :
در وبلاگ ساری ( گاهنوشتهای محمود زارع ) آمده است :؛ یکی از تفاوتهای نسل فعلی با نسل قدیمی تر در تعاملات اجتماعی ( خانوادگی ) با کمال تاسف , کم توجهی به حق و حقوق اولیاء و پدر و مادر از سوی نسل نوجوان و جوان فعلی است . حالا علت یا علتهاش بماند گرچه ما این دلایل را در جای دیگری تا حدودی بررسی کردیم و در ادامه این سلسله نوشتار و گردآوری ها قول بررسی دلائل این معضل را میدهیم , اما در اینجا قصدمان این است که با مراجعه به متون بیشتر کلاسیک ( و نیز متون جدید حسب ضرورت ) نکته هایی را که در کلام و کتاب بزرگان ما موجود میباشد , جمع آوری و در این مجموعه تحت نام «  عطای بی تکرار و پر سفارش خداوند » در همین وبلاگ یعنی ( ساری [گاهنوشتهای محمود زارع ] ) ؛ منتشر نماییم!
ز فرزندان بی شرم زمانه غیر این ناید        که تا آیند از پشت پدر, استند بر رویش ! (واعظ قزوینی)
( پسر , دختر ! بی رضایت پدر و مادر ؛ حتی در دنیا هم راحت نیستی , چه برسد به آخرت ! چرا اینهمه با آبروی پدر و مادر مظلومت بازی میکنی ؟
اندر شکم مام , همان به که شود سقط        آن نطفه که بودش بجز از رنج پدر نیست !
چرا فکر نمیکنی که آنها هم آرزو داشته و دارند که تو همانند پسر و دختر همسایه یا فامیل موفق و آبرومند باشند ؟
فرزند که نااهل و خطاکار برآید    نخلیست که عاری بود از بار سعادت
 این چه بی شرافتی و بدبختی است که با موجوداتی که تمام خوشی ها و نشاطشان در توفیق شماست ؛ چنین رابطه ای را داری ؟
پدر خجلت کشد زاعمال ناشایست فرزند    خطایی چون ز تیر آید , کمان بر خویش می پیچد

حتی لازم نیست که پدر « آه » بکشد تا بدبختت کند , بلکه خداوند , یا طبیعت یا هر آنچه را که معتقدی , قانونش - بر حسب تجربیات تمام آنهاییکه این راه را رفته و میروند - همینه که گفتیم ! مرام هستی , یا فرمول موفقیت و آسایش در نظم هستی بر چنین ساز و کاری استوار است ! اگر بخداوند معتقدی که ؛ بعد از خودش و حتی بعد از مهم ترین عامل هستی یعنی توحید , سفارش جدی , و بی چک و چونه پدر و مادر , در کلام الهی با تاکیدات عجیب آمده است ؛ بنحوی که بسیاری از بزرگان در علم تفسیر حتی « اولی الامر » را همان پدر و مادر میدانند ! تنها کسی که امرش از جهت اطاعت واجب است !)
من در متنی قوی و قدیمی تر- و البته غیر سیاسی - دیده ام که اولی الامر , پدر و مادرند :
    ... « بدان ای پسر که آفریدگار ما جل جلاله چون خواست که جهان آبادان بماند , اسباب نسل پدید کرد و شهوت جانور را سبب کرد . پس همچنین از موجب خرد بر فرزند واجب است خود را حرمت داشتن و تعهد کردن و نیز واجب است , اصل خود را , تعهد کردن و حرمت داشتن و اصل او هم پدر و مادر است ؛ تا نگویی که : ...  پدر و مادر را بر من چه حق است که ایشان را غرض شهوت بود , نه مقصود من بودم ... , هر چند غرض شهوت بود , مضاعف شعف ایشانست که از بهر تو خویشتن را بکشتن دهند ؛ و کمترین حرمت پدر و مادر , آن است که ؛ هر دو واسطه اند میان تو و آفریدگار تو . پس چنانکه آفریدگار خود و خود را حرمت داری , واسطه را نیز اندر خور او بباید داشت , و آن فرزند را که مادام خرد رهنمون او بود , از حق و مهر پدر و مادر , خالی نباشد . حق سبحانه تعالی میفرماید ( در کلام مجید خویش که ) [ اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم ] . این آیت را از چند روی تفسیر کرده و به یک روایت , چنین خواندم که ؛ اولوالامر , مادر و پدرند , زیرا که امر بتازی , دوست یا کار است یا فرمان ؛ و اولی الامر , آن بود که او را هم فرمان بود و هم توان , و پدر و مادر را هم توان است و هم فرمان ! اما توان پروردن باشد و فرمان خوبی آموختن ؛ نگر ای پسر ( و دختر ) که رنج دل پدر و مادر نخواهی , و خوار نداری , که آفریدگار به رنج دل مادر و پدر , فرزند را بسیار عقوبت کند ! » ...
خدمت مادر و پدر همچون    بندگی خداست ای دانا
در کلام خدا نخواندستی    که : و بالوالدین احسانا
گر عاق شوی در آنچه مادر فرمود       خیرات و عبادات , کجا دارد سود
میدان بیقین که نشنوی بوی بهشت       گر مادر تو از تو نباشد خشنود !
پاس ادب بدار که دندان کودکان          کم عمر , ز گزیدن پستان مادرست!
(واعظ قزوینی)
...رهروی روشندلی از بایزید        کرد پرسش کای مراد هر مرید
بازگو آخر کجا بشتافتی           کاین همه گنج سعادت یافتی ؟
گفت از یک قطره اشک مادرم       شاهد مقصود آمد در برم !

فرمان یزدان ( نیکی به پدر و مادر قرینه توحید )
آفریدگار جهان , جهانیان را بفرمانداری و خدمتگذاری پدر و مادر امر فرموده و نیکویی درباره آنان را قرین بندگی و عبادت خود شمرده ؛ چنانکه فرماید : حق من بتوحید بگذارید و پدر و مادر را نیکو دارید که آفریننده تو منم و پرورنده تو ایشان ! پس همگان را واجب آید که فرمان خداوند را بگوش جان بشنوند و بدان کار بندند و از نیکویی و فرتنی درباره آنان دریغ نکنند و با سخنان درشت خاطر ایشان را رنجه نسازند و از خدای عز و جل پیوسته مرایشان را طلب آمرزش کنند و بدانند هر که فرمان خداوندی را کار بندد و در نیکو داشت پدر و مادر بکوشد و حق آنان را که قرینه توحیدست , بگذارد بسعادت دنیا و آخرت فائز گردد و هرگاه راه خلاف سپرد و مراعات حقوق والدین بنیکویی واجب نشمرد در هر دو جهان بسختی و محنت گرفتار آید.
پسری را , پدر وصیت کرد     -     کای جوانمرد , یاد گیر این پند
هر که با اصل خود وفا نکند     -     نشود دوستکام و دولتمند
...از مادر بزرگ , پسر میشود , بزرگ     -     شادابی عقیق , زخاک یمن بود
...خونی که داد سرور آزادگان , حسین     -    مرهون تربیت و شیر مادر است .

( اولادنا اکبادنا )
گویند پدر و پسری را نزد حاکم بردند که چوب زنند , اول پدر را انداختند و صد چ.ب زدند , آه نکرد و دم نزد ! بعد از آن پسرش را انداختن و چون یک چوب زدند , پدرش آغاز ناله کرد , حاکم گفت تو صد چوب خوردی و دم نزدی , حال به یک چوب که پسرت خورد اینهمه ناله و فریاد میکنی ؟! گفت آن چوبها را بر تن من میزدید و من تحمل میکردم ؛ اکنون که بر جگرم میزنید , تحمل ندارم !
مباد سایه پیر از سر جوانی , کم     -     که لطف شاخ گل , از ریشه کهن باقیست !

وقاحت بلاهت
پدری با پسرش گفت بخشم        که تو آدم نشوی , جان پسر!
گر, کسان جامع شر و خیرند        از سروپای تو بارد همه شر
حیف از آن عمر که ای بی سروپا      در پی تربیتت کردم , سر
دل فرزند ازین حرف , شکست      بیخبر روز دگر , کرد سفر
رفت از آنشهر بشهری که شود        فارغ از سرزنش تلخ پدر
رفت از پیش پدر تا که کند             بهر خود فکر دگر , کار دگربر
سالها رفت و پس تلخی ها           زندگی گشت بکامش چو شکر
عاقبت شوکت و والایی یافت        حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت و پس از آن       امر فرمود به احضار پدر
تا ببیند پدر آن جاه و جلال               شرمساری برد از طعنه , مگر
پدرش آمده از راه  دراز                    نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خودخواهی و کبر        بسروپای وی افکند , نظر
گفت ای پیر شناسی تو مرا ؟        گفت ؛ کی میروی از یاد پدر
گفت ؛ گفتی که من آدم نشوم        حالیا حشمت و جاهم بنگر
پیر خندید و سرش داد تکان             گفت این حرف و برون شد از در
من نگفتم که تو حاکم نشوی         گفتم آدم نشوی , جان پسر !
                    ( احمد عالم زاده بروجردی)
سایه پدر
فضل بن سهل , وزیر مآمون , یکی از متمول ترین افراد عصر خود بود که دختر خود را ( پوران ) بجهت مآمون عقد کرد و مخارجی مصرف عروسی نمود که عقل باور نمیکند. مهریه دختر خود را چنین مقرر کرد که هر وقت پوران خانم بحضور مآمون وارد شود خلیفه بجهت احترام او قیام نماید. این خاتون از کشته شدن پدرش فضل بی خبر بود . روزی بر مآمون وارد شد , مآمون بجهت او قیام نکرد , فورا مقتعه از سر برداشت و فریاد ( وا ابتا ) بلند نمود . مامون پرسید از کجا بر تو معلوم شد که پدرت فوت نموده ؟! گفت : از اینکه مرا قیام ننمودی فهمیدم که سایه عزت پدری از سرم کوتاه شد ! ساری

دامان مادر
کسیکه ناز مرا می کشید , مادر بود    کسیکه حرف مرا می شنید , مادر بود
کسیکه گنج بدستم سپرد , بود پدر    کسیکه رنج بپایم کشید , مادر بود
اگرچه موجب پیدایشم , پدر باشد(؟!)    ولی کسیکه مرا پرورید , مادر بود
کسیکه در غم و اندوه و در پریشانی    بدردهای دلم میرسید , مادر بود
کسیکه دور اگر می شدم زدامانش    برهنه پا زپی ام می دوید , مادر بود
کسیکه در دل شب از صدای گریه من    سپندوار زجا می جهید , مادر بود
کشید رنج زآغاز زندگی , تا مرد    کسیکه خیر زعمرش ندید, مادر بود !

***
بی احترامی بمادر
در زمانهای پیشین , در میان قوم بنی اسرائیل , جوانی بنام « جریح » زندگی میکرد . وی از شهر و قریه و اجتماع , دور بود و در بیابانی معبدی داشت و همواره مشغول عبادت بود و در این مسیر بقدری کوشا بود که مردم علاقه و ارادت خاصی باو پیدا کردند. حتی شاه و رجال آن دیار , مرید او شده بودند. روزی در معبد مشغول عبادت بود , مادرش بدیدار او آمد و مشغول نماز بود. چند بار وی را صدا زد . جریح صدای مادر را می شنید ولی جوابش را نمی داد ( رسول خدا صل الله علیه و آله فرمود , اگر جریح عالم و فقیه می بود , می دانست که اگر نمازش را می شکست و جواب مادرش را می داد ثوابش بیشتر بود ) . مادر از بی اعتنایی پسر دلسوخته شد و گفت : برو امیدوارم از دنیا نروی مگر اینکه گروههایی از مردم فاسق و فاجر , دور ترا بگیرند , من اینهمه راه آمده ام , تو در را باز نمیکنی و جواب مرا نمی دهی؟ این بگفت و از معبد دور شد. جریح روز بروز از نظر مقام اوج می گرفت تا اینکه عابدها و زاهدهای کوتاه نظر و آزمندان زمان به او حسد بردند. طبق مثل معروف ( حاسد از چاقی دیگران , لاغر میشود ) دیگ حسد آنها بجوش آمد و میگفتند چرا باید جریح دارای اینهمه مقام باشد و خاص و عام , و شاه و رعیت , مرید او باشند ؟!

[ مسلمان زاده ؛ ایمن از بالا نشینی هایت مباش که کردگار را خدعه همی بسیار و فرادست خدعه گزاران قهار میباشد!  کردار خداوندگار در بذلت کشاندن بعضی ها ... عجیب عبرتی است ! اول خیلی آنها را بالا میبرد و مقام خاصی از آنها در دیده مردم نقاشی میکند , گویا همچون پهلوانی که برای محکم کوفتن , رقیب را بر دست ببالاتر برد تا محکمتر بکوبدش !!! تجربه میگوید که هر نام و نشان داری در لبه تیز و لرزان و بس خطرناکی راه میرود , بسیار باید متوجه جوانب باشد و از کمترین انحرافی هم حتی خیال راحت بسر نداشته باشد! بسیار عزیز ذلیل شده را در دنیا هر روزه می بینیم و عبرت نمیگیریم که باز این خود از عبرتها و بهتر بگویم که از رازهای الهی است و از اسرار که در عین پیدایی برای ذلیل شدگان در آتیه همچنان پوشیده و نادیده میماند تا آخرین لحظه که فقط فرصت می یابد تا که این حسرت را درک کند , نه آنکه مهلت بیابد ! مهلت را در طول روزها و سالهایی که عزیز بود و مطرح و بر سر نام و بام ؛ بدو داده بود . در واقع همین روزها و شبها و سالها , زمانهای مهلت و آزمون بزرگان است . ... بزرگان , بخصوص بزرگانی که بر مردمی مظلوم حاکمند و علی الخصوص مظلومین مسلمان ... و بویژه که بر مظلومین مسلمان محب اهل بیت سلام الله علیهم اجمعین , حاکم باشد ... که داند بجز ذات پروردگار ___ که فردا چه بازی کند , روزگار  .... من هم اینک تیره روزی آل خلیفه را در آتیه ای نه چندان دور بروشنی می بینم و ... !] ساری

بدنبال این افکار آلوده , زنی که مشهور بفاحشگی و هرزگی بود , بحضور آورده و قدری پول باو داده و گفتند تو همیشه , از زنا حامله میشوی, وقتیکه بچه زائیدی , آنرا بمعبد جریح ببر و در آنجا بگذار و بگو : تو در فلان وقت با من درآمیختی و این بچه از آن فعل زشت توست , بردار و دیگر کاری نداشته باش. تا چشم زن هوسباز به پولها افتاد دلش رفت و این پیشنهاد را پذیرفت. زمانیکه وضع حمل کرد, بچه اش را به معبد برد و به جریح گفت این بچه از آن تست , بردار و بزرگش کن ! طبق نقشه قبلی عده ای در اطراف معبد آمده و بچه را برداشته و نزد پادشاه بردند و جریان زنای جریح را بپادشاه گفتند ( در واقع زمان زنای واقعی جریح همان موقع بود که نشکستن نمازش را بحساب عبادت خدا(!) بر جواب دادن به بانک مادر ترجیح داده بود - بفهم ! )
پادشاه از این گزارش بی اندازه ناراحت شد و دستور داد فورا بروید معبد جریح را خراب کنید و او را دستگیر کرده بیاورید . مردم رفتند با یک وضع عجیبی معبد را خراب کرده و جریح را با رسوایی تمام کشان کشان نزد پادشاه آوردند در حالیکه مردم باو می رسیدند و آب دهان بصورتش می انداختند . پادشاه نیز از شدت غضب بدون تحقیق دستور داد او را بدار آویختند و اعلام کرد که مردم جمع شوند و منظره بدار زدن جریح را ببینند و در آن میان مادر جریح با سایر مردم بگرد دار اجتماع کردند . جریح در بالای دار چشمش بمادر خود افتاد و نفرین مادرش بیادش آمد که گفته بود:  امیدوارم در آخر عمر جماعتی از فساق و فجار بدور تو باشند و تو بمیری! مادرش را صدا کرد و گفت : مادر جان آنروز بمعبد آمدی من بتو اعتنا نکردم , نفهمیدم , غلط کردم , مرا ببخش , از من راضی شو . مادر گفت : اکنون که پشیمان هستی , ترا بخشیدم و از تو راضی شدم . در این هنگام جریح قوت و قدرت روحی پیدا کرد و گفت : آن بچه ای را که بمن نسبت می دهند , بیاورید تا او را ببینم. بچه را آوردند . در این وقت جریح سر به آسمان بلند کرد و گفت : پروردگارا ! تو میدانی که این تهمت و افتراء است که بمن زده اند و من بی گناهم . این نسبت ناروا را از من رفع کن! سپس رو بکودک کرد و گفت : « ایهاالصبی انطق باذن الله و اخبرنا ابیک » ای کودک ! به اذن خدا سخن بگو و پدر خود را معرفی کن . کودک باذن الهی با زبان فصیح گفت : ای مردم ؛ ساحت مقدس جریح از این آلودگی ها دور است . او پدر من نیست , پدر من فلانی است . خدا حکم کند میان من و مادرم که نطفه مرا بحرام بسته اند. پادشاه از این حادثه عجیب حیران شد ؛ فورا دستور داد جریح را از دار پایین آوردند. خیلی از او معذرت خواست , فوق العاده باو احترام کرد و سپس دستور داد معبدش را باشکوه تر از قبل ساخته و تمام آنهائیکه نقشه قتل جریح را طرح کرده بودند بسزای اعمالشان رسانید. جریح هم سوگند خورد که دیگر از مادر خود جدا نشود و پیوسته او را خدمت کند.
***
ندای پدر
پسر جان , قدر دان نان پدر را        ز مادر کم مدان شآن پدر را
پدر خواهد ترا چون جان شیرین      بلب کمتر رسان , جان پدر را
جنان تحت قدوم امهات است         ولی شرط است , فرمان پدر را
پدر تا جان بتن دارد, پسرجان        مده از دست , دامان پدر را
برد رنج از پی آسایش تو                مکن کفران , احسان پدر را
پسر را میدهد بر خویش ترجیح      ببین ایثار شایان  پدر را
آوای مادر
پسرجان , گویمت پندی گهربار    بکش بر دیده , خاک پای مادر
ترا نه ماه در دل پروریده               بود این ارمغان , کالای مادر
پس از آن روی سینه داد جایت    که بر گوشت رسد آوای مادر
به بیداری بروز آورده شب را         ببین روز و نگر شبهای مادر
                    ( فیاض کاشانی )

کیمیای سعادت
فضل بن یحیی برمکی را در سینه قدری ( برص ) پدید آمد , عظیم رنجور شد و گرمابه رفتن به شب مبدل کرد که کسی از مرض او مطلع نشود. پس ندیمانرا جمع کرد و گفت امروز در عراق و خراسان و شام و پارس , کدام طبیب را حاذقتر میدانند و بحذاقت مشهورتر است؟! گفتند ( جاثلیق ) پارسی رئیس روحانی نصاری . کس فرستاد جاثلیق ز پارس ببغداد آورد و با او بسریر نشست و بر سبیل امتحان گفت : مرا در پای فتوری میباشد , تدبیر معالجت همی باید کرد. جاثلیق گفت : از کل لبنیات و ترشیها پرهیز باید کرد و غذا, نخود آب باید خوردن بگوشت ماکیان یکساله. دو سه روزه چنان باید رفتار کرد تا من ترتیب ادویه نمایم. فضل در شب از تمام آنچه طبیب قدغن کرده بود با اشتها تمام خورد . روز جاثلیق برآمد و قاروره بخواست و بنگریست و رویش برافروخت و گفت : من این معالجت نتوانم کرد. زیرا از ترشی ها و لبنیات ترا نهی کردم . تو خوراک فلان و فلان ... کی یکی گفت ؛ تمام اینها را خورده ای . فضل بر حدس و حذاقت طبیب آفرینها کرد و علت خویش را با او درمیان نهاد و گفت ترا بدین مهم خواسته ام و این امتحانی بود که کردم . جاثلیق دست بمعالجت برده و آنچه در این باب بود بکرد. روزگاری برآمد و هیچ فایده ای نداشت . جاثلیق بر خود همی پیچید تا روزی با فضل بن یحیی نشسته بود گفت : ای خداوند بزرگوار آنچه معالجت بو نمودم , هیچ اثر نکرد , مگر پدر از تو ناخشنود است . پدر را خود خشنود کن تا من علت از تو ببرم . فضل آنشب برخاست بنزد یحیی رفت و در پای او افتاد و رضای او بطلبید و آن پدر پیر از وی خشنود گشت و جاثلیق او را بهمان انواع معالجت کرد تا روی به بهبودی گذاشت و چندی برنیامد که شفای کلی بیافت. پس فضل از جاثلیق پرسید که تو چه دانستی , سبب , ناخشنودی پدر است ؟! جاثلیق گفت : من هر معالجتی بود بکردم سود نداشت . گفتم این مرد بزرگ لگد از جایی خورده است بنگریستم هیچ کس نیافتم که شب از تو ناخشنود و برنج بخفتی , بلکه از صدقات و صلات و تشریفات تو بسیار کس همی آسوده است , تا بذهنم آمد که پدر از تو بیازرده است , میان تو واو نقاری است , من دانستم که از آن است ! و اندیشه من خطا نرفته . بعد از آن فضل جاثلیق را بکلی توانگر کرد و مراجعت بوطنش داد.

مهر مادر
مادری پیر و پریشان احوال              عمر او بود فزون از پنجاه
زن بی شوهر و از حاصل عمر          یک پسر داشت , شرور و بدخواه
روز و شب در پی اوباشی خویش     بیخبر از شرف و عزت و جاه
دیده بود او را ببر مادر پیر                  یک گره بسته ی زر , گاه بگاه
شبی آمد که ستاند آن زر                 بکند صرف عمل های تباه
مادر از دادن زر کرد ابا                       گفت رو رو که گناهست , گناه
این ذخیره ست مرا ای فرزند             بهر دامادی ات , انشاء الله
حمله آورد , پسر تا گیرد                   آن گره بسته ی زر, خواه مخواه
مادر از جور پسر شیون کرد               بود از چاره چو دستش کوتاه
پسر افشرد گلوی مادر                     سخت چندان که رخش گشت سیاه
نیمه جان پیکر مادر بگرفت                  بر سر دوش و بیفتاد براه
برد در چاه عمیقی افکند                  کز خیانت نشود کس آگاه
شد سرازیر پس از واقعه, او             تا نماید به ته چاه , نگاه
از ته چاه بگوشش آمد                      ناله ی زار حزینی ناگاه
آخرین گفته ی مادر این بود               آه فرزند , نیفتی در چاه !
                        (یحیی دولت آبادی)

اثر همنشین
ای پسر همنشین اگر خواهی        همنشینی طلب زخود بهتر
زانکه در نفس , همدم از همدم    نقش پیدا شود بخیر و بشر
مثل اخگر که با همه گرمی        سرد گردد بوصل خاکستر
ورچه باشد فسرده طبع, انگشت    چون به آتش رسد , شود اخگر
گر تو خواهی که نیکنام شوی    دور باش از بدان , عزیز پدر
وین سخن را که گفت , ابن یمین    در صلاح و فساد آن بنگر
گر پسندیده , نادیدت , مشنو         ور پسند آیدت , از آن مگذر!
                        ( ابن یمین)

غرامت ندامت
ای پسر , خیره سری , تا کی و چند         بار دوش پدری , تا کی و چند
رحم بر حال , دل افگارش , کن                  نظری بر تن بیمارش کن
دیگرش نیست بدل طاقت و تاب               ای پسر , زود پدر را دریاب
بهر تو زحمت بسیار کشید                       تا بدین سن و بدین سال رسید
موی او از غم تو گشت سفید                 لیک دل را , بتو می داد نوید
که کنی یاری او در پیری                          چونکه افتاد , تو دستش گیری
این زمان با همه سوز و گداز                    هست با چون تو جوانیش , نیاز
زچه رو , غافلی از احوالش                      همه برباد دهی آمالش
آخر ای نو پسر کهنه وفا                         با پدر تا کی و تا چند , جفا
ترسم آنروز که بیدار شوی                       مستی از سر شده , هشیار شوی
رفته باشد پدرت از دستت                       مرغ اقبال پران از شستت
پدری بوده و رفته ست امروز                    چاره از چاره گذشته ست امروز

پند قند
دختر ای دختر من , مادر تو پیر شده        زار و افگار و پریشان و زمین گیر شده
من پذیرفته ام از دست طبیعت پیری        بامیدی که , جوانی تو و , دستم گیری    
این زمان جانب من هیچ نگاهی نکنی        نوگلی تازه و یادی ز گیاهی نکنی
دوش دوشیزه ی فکرم زغمت مینالید        دخترا مادر تو از ستمت می نالید
چمن زندگی من چه گلی بار آورد              خاک بادا بسرم گل نه , همه خار آورد
صبحگاهان که گل صورت تو باز شود          نرگس مست تو از خوابگه ناز شود
نه سلامی نه علیکی نه نمازی نه نیاز        همه ظلمی همه جوری همه آزی همه ناز
واژه ی اول تو , مسئله ی دشنام است      قدم اول تو , مرحله ی دشنام است
گله کوتاه کنم و , شکوه دراز است دراز       چه بگویم چه کنم , قصه دراز است دراز
عصرگاهان که تو از مدرسه برمیگردی        در خیابان نه بپا , همره سر میگردی
التماسی که زتو مادر پیرت دارد                  زآنکه او آگهی از سر ضمیرت دارد
کاغذ از دست جوانان ستم پیشه مگیر        بهر ببریدن شاخ خردت , تیشه مگیر
...

آفرین لاهوری
سفر صاحب هنر را قیمت افزای شرف باشد    
نگردد کس خریدار گهر , تا در صدف باشد
سخنور میشود بدنام , از یک شعر بی معنی
پدر را میکند رسوا , پسر چون ناخلف باشد

نکوهش افتخار به نسب
هر پسر کاو از پدر لافد نه از فضل و هنر
فی المثل گر, دیده را مردم بود , نامردم است
شاخ و برگ ار چند باشد بر درخت میوه دار
چون ندارد میوه , باز اندر شمار هیزم است !
ادامه دارد....انشاء الله ....
* نفایس اویسی / جلد اول / باب بیست و چهارم ص 997  
تنظیم , جمعبندی و توضیح : محمود زارع
مطالب مرتبط :
... عشق و دوستی
... حکمتها
... زنان

توجه : برای حمایت از فرهنگ و ادب , شما میتوانید با ذکر نام ( ساری . گاهنوشتهای محمود زارع ) و درج لینک مطلب , آنرا در سایتها و وبلاگهای دیگر منتشر نمایید. در غیر اینصورت شرعا و اخلاقا مسئولید.


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.