ســـــــــــاری

گاهنوشتهای محمود زارع

لا تحزن ان الله معنا(ساری,گاهنوشته های محمود زارع)

 إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ كَفَرُواْ ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنزَلَ اللّهُ سَكِینَتَهُ عَلَیْهِ وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِینَ كَفَرُواْ السُّفْلَى وَكَلِمَةُ اللّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَاللّهُ عَزِیزٌ حَكِیمٌ

« سوره توبه / آیه 40 »
اگر او [پیامبر] را یارى نكنید، قطعاً خدا او را یارى كرد: هنگامى كه كسانى كه كفر ورزیدند، او را [از مكّه‏] بیرون كردند، و او نفر دوم از دو تن بود، آن گاه كه در غار [ثَور] بودند، وقتى به همراه خود مى ‏گفت: « اندوه مدار كه خدا با ماست.» پس خدا آرامش خود را بر او فرو فرستاد ، و او را با سپاهیانى كه آنها را نمى ‏دیدید تأیید كرد، و كلمه كسانى را كه كفر ورزیدند پست‏تر گردانید، و كلمه خداست كه برتر است، و خدا شكست ‏ناپذیر حكیم است.

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک
گـرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مــرا امیـــد وصـــال تــو زنـــده مـــی‌دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

حزب الله و صهیونیست ها
.
حزب الله کوچولو


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

تعداد بازدید از این مطلب:
شب خیز که عاشقان به شب راز کنند
گــــرد در و بــام دوســت پـــــرواز کنند
هر جا که دری بود به شب بر بندند
الّا در دوست را که شب باز کنند

شب - ساری,گاهنوشته های محمود زارع

ساری , گاهنوشته های محمود زارع:... چند وقتست که سر بسوی آسمان نکردی و باغ سماوات را بتفرج دیده بصیرت بتماشا ننشستی ؟! ... چرا چنین توفیقی از تو سلب شده است ؟! ... چرا همانند چارپایان پوزه در خاک همی سائی و نای آن نداری که از جاذبه زمین بکنی و سودای سربالا پیدا کنی ؟! ... چه کرده ای با خود ؟!!

 « شب را با روز، مباحثه افتاد! روز سر کشید و گفت:
من از تو برترم! بهر زیارت احبابم، و عمارت اسبابم، نفقه ی زن و فرزندم، صدقه ی خویش و پیوندم، هنگام زراعتم، بازار بضاعتم، سفره ی من نور است، و ظلمت از من دور، خوان من، آسیاب است، قرص گرم من، آفتاب.
ای شب! تو رعیّتی، و من پادشاهم، تو ستاره ای، و من ماهم. ای شب! بلال حبشی کجا و سفیدرویان رومی کجا؟!

شب گفت: ای روز! بیش از این، دعوی کسی منما، تو را حریفان روز پرستیز، مرا سرمستان مکیده ی الستند، تو را غافلان دیر خبرند و مرا عاشقان اشک ریز؛ مشتری، تکمه ی کلاه من است، و مرّیخ، دربان من، ستاره ی زهره، با من است، و فلک، ایوان من.
ای روز! اگر تو را اشعه ی آفتاب، لباس شوشتری است، مرا نیز در بناگوش، دُرّ شاهوار مشتری است.
ای روز! اگر تو را به تفاخر بزرگواری میل است، مرا شهرت خطاب مستطاب «قم اللیل» است.
اصل جمله ی سعادت ها و رواج جمله ی عبادت ها در شب خیزی و اشک ریزی است.
شب خیزی کار مردان است، و اشک ریزی، شعار سالکان و خردمندان.»

روز گفت: ای شب! مرا صورتی چون ماه است، و تو را دلی سیاه. شب گفت: ای روز! اگر من سیاهم، باکی نیست؛ جامه ی کعبه سیاه است؛ حجرالاسود سیاه است؛ مداد العلماء افضل من دماء شهداء – که زینت ادباست – سیاه است؛ اطلس که زینت خطباست، سیاه است؛ سنگ محک که عزّت صرّافان است سیاه است؛ نرگس چشم که غارتگر سرمستان است، سیاه است؛ هلیله که دوای دردمندان است، سیاه است؛ زلف و ابرو که دل می رباید، سیاه است؛
ای روز! به خود آی، و بیش از این خود مستای. وای بر کسی که روز، سرمست سرور است، و سحر در خواب غرور! نمی داند که فردا از اصحاب قبور است، و عمر را به غفلت می گذراند! *

... کوچکتر که بودم سر بهوایی ام بیشتر بود ؛ در حیاط منزل بالای نپار ( نفار**) بچیدن ستاره های باغ سموات مشغول میشدم !

برای ستاره ها شناسنامه ای شفاهی ساخته بودم ؛ نام پرنورترینش را محمود گذاشته و هماره در هر شب خط سیرش را می پاییدم ... شب غم و تنهایی دوران کودکی ام شبی بود که ابرهای شوربختی در آسمان جولان میدادند و ستاره ام را گم میکردم و ... آنقدر مشتاق چشمکش میشدم که با حرکت موج وار دستهای کوچولو سعی میکردم تا این ابرهای فراق را کنار بزنم بلکه تا روی ماه ستاره محمود را می دیدم ! ...

گاه با برادرم بر سر مالکیت ستاره های منیر , دعوی جدی ام در میگرفت ...
استدلال در پی استدلال که ؛ ...
من بزرگترم ! ... اول من آنرا دیدم و هر که اول دید ... که امان از اول ها ... ؛ که ؛
عشق اول کی ز دل بیرون شود ؟!! ...

تو کوچکتری و ستاره ات هم همان کوچکتره ... !

اصلا می دونی چیه ؟! ... من اسممو , خدا تو قرآن آورده , تو که اسمت تو کتاب خدا نیست که ... ؟!
... و بهمین سبب بود که پرویز چالشی بزرگ پیدا کرده بود و بمحض آنکه آخوندی را پدر در منزل - در ماههای محرم و رمضان برای برگزاری مراسم حسینی و ... دعوت میکرد - از سوالهای مکرر پرویز همین بود که ؛ معنی اسمش چیه ؟! آیا اسمش توی کتاب خدا هست یا نیست ؟! ... من گاه از روی شیطنت یواشکی باو میگفتم : حالا نگران نباش ؛ اگر اسمت توی کتاب خدا نیست حتما توی کتاب شیطان اومد ...! ...

این ماجرای کتاب شیطان هم برای من خاطره ای دارد ! پدر هر وقت حرف یا کار بدی را از کسی می شنید یا می دید با ناراحتی و از روی تعجب میگفت : این حرف ( یا این کار ) توی کتاب شیطان هم نیست ! یعنی از بس ناشایست هست حتی در کتاب شیطان هم ثبت نیست و بفکر شیطان هم نمی رسید که چنین کاری بکند ! ... راستش من آنموقع های کودکی فکر میکردم که شیطان هم کتاب دارد !!! ... بعدها فهمیدم که شیطان کتاب ندارد ولی کتاب نانوشته ای البته دارد ... من بعدها که بنوشتن علاقمند شدم بارها قصد کرده ام که کتاب شیطان را بنویسم ! اما نمی دانم چرا تاکنون نشد ! ... طرحی از آنرا در ذهن دارم و ... و یادتان باشد که چنین طرحی را خودم در سالهای نوجوانی - شاید برای اولین بار - در ذهن داشتم ! این را اینجا مجددا یادآور شده و نوشتم بعدا پرویز مدعی نشود و کتابش را ننویسد! بیچاره طفلکی پرویز ... 

بار استدلال ( بلکه جدال ) با پرویز ( برادرم ) میکردم که مگه نمی دونی من زیباترم ... ! تو مگه نشنیدی دیروز , امّ لیلا , گفتش:
 اوه خدا ! این بچّه چقدر قشنگه ... میخواست فرشته بشه اشتباهی آدم شد !! ... و
خاله جان دعاهایی خواند و پف کرد دور سرم و ... باز با مامان دعوا کرد که چرا همش واسه من ؛ اسپند دود نمیکنه... ! اونطرفتر آبجی هم که از دست شیطنت های پرویز دل پری داشت به پرویز گفت : ... واسه تو کاه هم دود نمیکنند ... !
آره خاله گفتش اوندفعه که من مریض شدم واسه این بودش که مردم چشم زخم زدند ... گفتش دیگه منو با خودش نبره بحموم عمومی ... ! گفتش ... گفتش ... و داد پرویز در اومد ... مامان ! مامان ! ... محمود رو ببین ... !


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

ساری , گاهنوشته های محمود زارع:رزمندگان سرفراز را دعا و حمایت کنیم, آنها جناحی نیستند و فرزندان کل ملت هستند ! و لعنت بفرستیم به آنهایی که تلاش میکنند این مایه های آبرو و افتخار را هم در راه مقاصد باندی خویش بمصادره بگیرند!!! ... قدر امنیت را بدانیم و ... کسانی هم که اگر " یار شاطر " نیستند ؛ چه خوب است که لااقل " بار خاطر " نشوند ... (محمود)
دعای حضرت زین العابدین امام علی بن الحسین علیه السلام برای مرزداران
ساری , گاهنوشته های محمود زارع
بسم الله الرحمن الرحیم

اللّهُمّ صَلّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ آلِهِ، وَ حَصّنْ ثُغُورَ الْمُسْلِمِینَ بِعِزّتِكَ، وَ أَیّدْ حُمَاتَهَا بِقُوّتِكَ، وَ أَسْبِغْ عَطَایَاهُمْ مِنْ جِدَتِكَ.

خدایا ! بر محمّد و آلش درود فرست، و به عزّتت مرزهای مسلمانان را محکم و استوار ساز، و به نیرویت نگهبانان مرزها را توانایی بخش، و عطایای آنان را به توانگریت کامل و سرشار کن.

اللّهُمّ صَلّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ آلِهِ، وَ كَثّرْ عِدّتَهُمْ، وَ اشْحَذْ أَسْلِحَتَهُمْ، وَ احْرُسْ حَوْزَتَهُمْ، وَ امْنَعْ حَوْمَتَهُمْ، وَ أَلّفْ جَمْعَهُمْ، وَ دَبّرْ أَمْرَهُمْ، وَ وَاتِرْ بَیْنَ مِیَرِهِمْ، وَ تَوَحّدْ بِكِفَایَةِ مُؤَنِهِمْ، وَ اعْضُدْهُمْ بِالنّصْرِ، وَ أَعِنْهُمْ بِالصّبْرِ، وَ الْطُفْ لَهُمْ فِی الْمَكْرِ.

خدایا !
 بر محمّد و آلش درود فرست، و تعدادشان را بیفزا و سلاحشان را تیز و برا کن، و اطراف و جوانبشان را محکم و نفوذناپذیر ساز، و جمعشان را به هم پیوند ده، و کارشان را رو به راه کن، و آذوقۀ آنان را پی در پی برسان، و سختی هاشان را به تنهایی کارساز باش، و به یاری خود نیرومندشان ساز، و به شکیبایی مددشان ده، و آنان را در چاره جویی، دقّت نظر عنایت فرما.


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

تعداد بازدید از این مطلب :
محمد امین صلی الله علیه و آله 
     When the Holy Prophet ( S.A.W.W. ) was 35 years old, the Quraish decided to rebuild the House of God, the Kaaba. Since all tribes of the Quraish wished to have the honor of this great task, each took on the task of repairing one part of the Hose of God.

ساری , گاهنوشته های محمود زارع

     First Walid Ibn Moghairah started to demolish the House and then the others helped him until the pillars, which Prophet Abraham, ( Peace be upon him ) had laid down, appeared.

     Now it was the time for reconstruction of the Holy House and each tribe undertook the building of one part of it. When the process of construction reached the point where the Black Stone was to be installed, severe to obtain te honor of the completion of the task.


..... Continue

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

ساری ؛ گاهنوشته های محمود زارع : ... گاه می اندیشم که در عالم بعد از « ایمان » , حضرت محبوب ؛ موجودی عزیزتر از « عشق » خلق نکرده است ... حتی همین عشقهایی که گاه به « عشقهای زمینی » توصیف میشود ! ...
ساری , گاهنوشته های محمود زارع
همواره گفته ام که یکی از هزاران هدیت از هدیه های ارزشمند عشق , به آدمیان - و حتی دیگران - « رهایی » است ...
رهایی از بخصوص « خودخواهی » و کبر که مظهر تفرعن و ابلیسی است ...
همان صفتی که بسهولت " آنی " موجودی را مطرود و مخلوقی را " رجیم " از درگاه " رحیم " و " رانده " از آستان " خوانده " می کند ...
موثرترین دوای " علت (1) " های ما و پادزهر سمّ هلاک کننده نخوت ما ؛ همین موجود لطیف « تک رو » ی بی بدیل و البته ویرانگر ؛ بنام حضرت عشق است ...

بسیار ره آورد مبارکی است ؛ آنجا که اگر عشقی بر دلی بنشیند و " دگرخواهی " را جایگزین " خودخواهی " کسی بکند ...

مرا اینجا البته سر آن نیست که بتوصیف چنین موجود نازنینی بنشینم که بیشتر « یدرک و لا یوصف » است ؛ که در توصیف باعتبار ابعاد میتوان سر وصف را گشود ... ولیک چگونه میتوان بوصف موجودی نشست که « سخت روی تک رو » ئیست که هیچ " پشت " ی ندارد و همه « رو » ست !! ...


دانلود ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

هلاكت زیارتنامه خوان به انتقام آزار زائر شیعى
مرحوم ملا احمد نراقى مى گوید: شیخ جلیل شیخ محمد جعفر نجفى قدس سره الزكى كه از مشایخ اجازه این حقیر است - در سفرى كه جهت زیارت عسكریین و سرداب مقدس به سر من راءى مشرف شدیم ، با جناب ایشان همسفر بودیم .

ساری , گاهنوشته های محمود زارع

روزى حكایت كرد كه : مرا در سر من راءى آشنایى بود از اهل آنجا كه هرگاه به زیارت آمدمى به خانه او رفتمى . وقتى آمدم آن شخص را رنجور و نحیف و زار و مریض دیدم چندان كه مشرف به موت بود. از سبب نا خوشى استفسار كردم .

گفت : چندى قبل از این , قافله اى از تبریز به جهت زیارت به اینجا مشرف شدند و من - چنانكه عادت خدام این قباب و اهل سر من راءى هست - به ملاحظه قافله رفتم كه مشترى به جهت خود گرفته و استادى آن زائر را در زیارت كرده ، از او منتفع شوم .

در میان قافله جوانى را دیدم در زى ارباب صلاح و نیكان ، در نهایت صفا و طراوت با جامه هاى نیكو. برخاست و كنار دجله غسلى بجا آورد و جامه هاى تازه پوشید. آنگاه در نهایت خضوع و خشوع روانه روضه متبركه شد. با خود گفتم :
از این جوان مى توان بسیار منتفع شد، پس دنباله او را گرفته رفتم . دیدم داخل صحن مقدس عسكریین شد، و در رواق ایستاده كتابى در دست دارد. و مشغول خواندن دعاى اذن دخول شد در غایت آنچه از خضوع متصور مى شد، و اشك از دو چشم او جارى بود. به نزد او آمدم گوشه رداى او را گرفته گفتم :
مى خواهم به جهت تو زیارتنامه بخوانم . او دست به كیسه كرد و یك دانه اشرفى به كف من گذارده ، اشاره كرد كه : برو، و تو را با من رجوعى نباشد.


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

كیفر سخت و سریع حاكم سامرا
مرحوم نراقى چنین نگاشته است : حاج الحرمین الشریفین حاج جواد صباغ - كه از معتبرین تجار و ثقه و معتمد بود و در سر من راى سركار تعمیر روضه متبركه عسكریین ، در سراب مقدس بود - از جانب جعفر قلى خان خویى ، در سنه 1210 - كه حقیر به عزم زیارت بیت الله الحرام به آن حدود مشرف شده به زیارت سر من راى رفتم ، او در آنجا بود - حكایت كرد كه :

ساری , گاهنوشته های محمود زارع

سید على نامى بود كه سابق بر این از جانب وزیر بغداد حاكم سر من راى بود (حقیر او را در سنه 1205 كه مشرف شده بودم دیده بودم ) گفت :
او از زوار عجم وجهى - كه هر سرى یك ریال بود - مى گرفت ، و ایشان را رخصت زیارت و دخول در روضه مى داد. و به جهت امتیاز وجه دادگان و ندادگان مهرى براى ساق پاى داشت . هر كه وجه داده بود مى زد، تا به جهت دفعات دیگر كه داخل روضه مى شوند نشان باشد.

روزى بر در صحن مقدس نشسته بود و سه نفر ملازم او هم ایستاده ، و چوبى بلند در پیش خود نهاده بودند و قافله زوارى از عجم وارد شده بود. پاى هر یك را مهر مى كرد و وجه را مى گرفت . و رخصت دخول مى داد.

جوانى از اخیار عجم آمد، و زن او نیز همراه بود، و از جمله اهل شرف و ناموس و حیا و جمال بود. آن جوان دو ریال داد. سید على ساق پاى آن جوان را مهر كرد و گفت : آن زن نیز بیاید تا ساق پاى او را نیز مهر كنم .
آن جوان گفت : هر دفعه این زن مى آید و یك ریال نمى دهد، مى گذرد، این فضیحت ضرور نیست .


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

ابو هریره میگوید: رسول خدا صلى الله علیه وآله فرمود: ساری , گاهنوشته های محمود زارع

موقعى که من نزد حوض (کوثر) باشم مردانى بلند میشوند که آنها مرا میشناسند و من هم آنها را مى شناسم آنگاه آنها را از نزد من میبرند و من میگویم:
یا رب، اصحاب مرا کجا مى برند؟!
 
پس گوینده اى بمن میگوید:
تو نمیدانى که اینها بعد از تو چه عملى انجام داده اند !!!

الملاحم والفتن.سید على بن موسى ابن طاووس . باب 16



کمی با وجدان آزاد از هوس پیش خود فکر کنیم !



ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share


عائشه میگوید: رسول خدا صلى الله علیه وآله بزنان خود فرمود: کدام یک از شماها آن زنى است که سگهاى (حوئب) باو حمله خواهدساری , گاهنوشته های محمود زارع کرد؟!

 وقتى که گذر عائشه به حوئب افتاد وسگها صدا کردند پرسید اینجا کجا است؟

گفتند اینجا حوئب است،

گفت: چاره اى نیست مگر اینکه برگردم،

به عائشه گفتند: یا ام المؤمنین تو بین مردم را اصلاح میکنى !

معمر بن طاووس از پدرش از رسول خدا صلى الله علیه وآله روایت کرده که بزنان خود فرمود: کدامیک از شماها است که سگهاى آب کذا و کذا باو حمله وصدا کنند؟
اى حمیرا اى عائشه تو از این عمل پرهیز کن.

الملاحم والفتن یا فتنه وآشوبهاى آخر الزمان.سید على بن موسى ابن طاووس . باب 17


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

سفیان میگوید: آمدم خدمت حسن بن على علیهما السلام بعد از آنکه از کوفه بمدینه مراجعت کرده بود.بحضرت عرض کردم : اى ساری , گاهنوشته های محمود زارعذلیل کننده مؤمنین، ( چرا با معاویه صلح کردى ) یکى از استدلالهائى که ازآنحضرت در جواب من فرمود این بود که فرمود:

شنیدم على علیه السلام از قول رسول خدا صلى الله علیه وآله مى فرمود:
چند شب و روزى نمی گذرد که این امت بدور مردى اجتماع میکنند که دهانه روده مستقیم , مقعد و گلویش گشاد است ؛ میخورد ولى سیر نمیشود , آن معاویه خواهد بود، پس من دانستم که امرخدا واقع شدنى است، ( لذا ) ترسیدم که بین من و او خونهائى ریخته شود، بخدا قسم من خوشحال نیستم که خدا را در صورتى ملاقات کنم که خون مسلمانى بنا حق ریخته شود.

ابو نعیم حدیث اجتماع امت را بدور معاویه از رسول خدا صلى الله علیه وآله به طریق روایت کرده است.
اگر کسى اشکال کند و بگوید: على علیه السلام هم مثل امام حسن علیه السلام میدانست که بالاخره مردم دور معاویه را خواهند گرفت پس براى چه آنحضرت با معاویه (لع) جنگ کرد وآن همه خونها در بین آنها ریخته شد؟!

جواب، چند وجه است،

اول : اینکه مولاى ما على علیه السلام مامور بود که با سه دسته جنگ کند:
1) ناکثین که طلحه و زبیر وعائشه باشند.
2) قاسطین که معاویه باشد.
3) مارقین که اهل نهروان - - -
باشند، پس آن حضرت ماموریت خود را انجام داد.

دوم : وقتى که مولاى ما على علیه السلام خبر داد که سلطنت بمعاویه و بنى امیه خواهد رسید از آنحضرت پرسیده شد، پس چرا شما با معاویه جنگ میکنى درصورتیکه میدانى سلطنت باو منتهى میشود؟!


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

عالم زاهد، و محب صادق ، مرحوم حاج شیخ محمد شفیع محسنى جمى اعلى الله مقامه - كه قریب دو ماه است به دار باقى رحلت فرموده - نقل نمود:

كه در كنگان یك نفر فقیر در خانه ها مدح حضرت امیرالمومنین (علیه السلام ) مى خواند و مردم به او احسان مى كردند. تصادفا به خانه یك قاضى سنى ناصبى مى رسد و مدح زیادى مى خواند.

قاضى سخت ناراحت مى شود. در را باز مى كند و مى گوید:
چه قدر اسم على را مى برى ؟ چیزى به تو نمى دهم ، مگر اینكه مدح عمر كنى و من تنها در این صورت به تو احسان مى كنم !

فقیر مى گوید: اگر در راه عمر خیرى به من بدهى ، از زهر مار بدتر است نخواهم گرفت .

قاضى عصبانى مى شود و فقیر را به سختى مى زند. زن قاضى واسطه مى شود و به قاضى مى گوید:

دست از او بردار؛ زیرا اگر كشته شود تو را خواهند كشت . بالاخره قاضى را داخل خانه مى آورد و از فقیر كاملا دلجویى مى كند كه فسادى واقع نشود.



ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

عیبجویى از لباس دیگرى
ساری , گاهنوشته های محمود زارع
مرحوم آقاى سید احمد زنجانى نقل فرمود: وقتى یكى از متجددین را در قم دیدم كه بدون ملاحظه پشت رو پوشیده است .
خلاصه در دل بر خود مى بالیدم ، تا اینكه به همان حال مشرف به حرم شده زیارتنامه خواندم . بعد رفتم به بالا سر و مشغول نماز شدم .

همینكه تكبیره الاحرام را گفتم ، آنوقت ملتفت شدم كه خودم خم عبا را پشت رو پوشیده ام ! با خود گفتم : عجب ! من عیب ! خود را كنار گذاشته به عیب دیگران پرداخته ام !


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

مرگ محمد بن عبد الملك زیات در تنور
مسعودى گفته : چون خلافت به متوكل عباسى منتقل شد چند ماه از خلافت او كه گذشت بر محمد بن عبدالملك غضبناك شد؛ جمیع اموال او را بگرفت و او را از وزارت معزول ساخت .

ساری , گاهنوشته های محمود زارع

محمد بن عبدالملك زیات در ایام وزارت خود تنورى از آهن ساخته بود و او را میخ كوب نموده بود؛ به طورى كه سرهاى میخها در باطن بود و هر كه را مى خواست عذاب كند امر مى كرد او را در آن تنور مى افكندند، تا به صدمت آن میخها و ضیق مكان به سخت تر وجهى معذوب بود و هلاك مى شد.


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

تعداد بازدید از این مطلب :
   One of the Holy Prophet,s companions came to him, and asked for something. The Holy Prophet asked him, " Do you have anything? " The man anserved, " I have only a bowl for drinking water and a piece of cloth, half of which I use as a quilt to cover myself, and I spread the other half of it on the ground as a mattress.
ساری,گاهنوشته های محمود زارع
   The Holy Prophet send him back to fetch the bowl and the cloth to him. Then he asked the people, " Is there anyone who will buy these things ? "

   Someone bought them for two drachmas. Then the Holy Prophet said to his companion, " Spend one drachma on your food, buy a piece of rope, then go to the desert, gather wood, fetch and sell it. " The man did so , and after tow weeks, he met with the Holy Prophet and said, " Since I started working, I have saved up 15 dinars. I have also bought some clothes and som cereals. The Prophet said, " See! now , which of these two actions is better and which is worse ? "


..... Continue

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

آتش از گور پادشاه افغانستان
ساری , گاهنوشته های محمود زارع

عبدالرحمان افغانى - پادشاه افغانستان (1296تا1298ق .) كه اعجوبه زمان خود بود - سلطنت افغانستان را بالاستقلال به چنگ آورد و دست اجانب را كوتاه نمود، لكن دشمنى سخت و عداوت فوق العاده اى با طائفه بربرى - كه شیعیان خالص مى باشند - به كار مى برد به انواع غارت و شكنجه ایشان را هلاك مى نمود تا آنكه جهان فانى را پشت سر نهاد و رخت به دار آخرت كشید.

حبیب الله خان پسرش بر سلطنت نشست ، و جثه پدر را در بوستان شاهى به خاك سپرد. آرامگاه مجلل و بارگاه مفصلى بر آن ساخته و سنگهاى مرمر، فرشهاى گرانبها، و پرده هاى دیبا، تالار، و اطلاقهاى مقبره را مزین كرده بود، چیزى نگذشت كه بدون سبب ظاهرى ذره اى از آتشهاى اندرونى آن حفره شراره بیرون زده تمام مقبره را چون آتشكده فارس شعله ور داشت .

مصدوقه ( القبر روضه من ریاض الجنه او حفره من حفر النیران ) برهان واضح ، و تبیان لائح را آشكار داشت تا خواستند شعله آتش را بنشانند آنچه باید از بین برود رفته ، و قبر و ماعلیه و مافیه را سوزانید.


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

ساری , گاهنوشته های محمود زارع

عدم اظهار تاسف و خرابى كتاب
مرحوم حجه الاسلام آقا میرزا على آقا شیرازى حكایت فرمود از مرحوم سید محمد آل سید حیدر كه ایشان كتاب خطى ( تذكره ) علامه حلى را - كه انس فراوان داشتند - به خانه مرحوم مبرور حاج ملا خلیل طهرانى - قدس سره - برده بودند. ایشان آهویى در منزل داشتند. از قضا آهو به آن كتاب - كه باغچه شاداب ، و گلزارى سیراب بود - رسیده و از گوشه و كنارش به جاى گل و ریحان چیده و خورده بود.

جناب سید مطلع گردید. خیلى افسرده و غمگین شد، و به حاجى معاتبه نمود. جناب حاجى به رسم شوخى فرمود:
مطلبى نیست ؛ یك فقیه زیاد شد
!


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

در كتاب ( روح البیان ) است چون رستم زال با اسفندیار مبارزت كرد - با آن شجاعت كه رستم را بود - مغلوب اسفندیار شد. و چندین حمله میانه ایشان واقع شده ، و جراحتى اسفندیار به رستم وارد آورده بود.

ساری , گاهنوشته های محمود زارع

چون اسفندیار چابك تن بود، حملات رستم بر او كار نمى شد. تا آنكه رستم به پدرش زال به او گفت :
تو دست به او نخواهى یافت ، مگر آنكه تدبیر كنى ؛ تیرى را كه دو سر داشته باشد به كمان كنى ، و چشمان اسفندیار را نشانه كنى ، و چشمانش را نابینا كنى .

پس رستم به فرموده پدر عمل كرد چشمان اسفندیار به ضرب تیر رستم نابینا شد و بر اسفندیار ظفر یافت .
و همین فعل رستم مكافات بر اسفندیار بود. بشنو، كه :


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

ساری , گاهنوشته های محمود زارع

گفت پیغمبر عداوت از خرد
بهتر از مهری كه از جاهل رسد

«عجلّوا الطاعات قبل الفوت» گفت
مصطفی چون درّ معنی می بسفت

پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی است
مصطفی فرمود: دنیا ساعتی است...

«مثنوی معنوی»


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

   Ammar Yasir has said, " The Prophet (S.A.W.W.) and I were engaged as shephered before the actualization of the prophetic mission.

ساری,گاهنوشته های محمود زارع

   One day, I suggested to him, " Let,s go to the Fakh Pasturage." He agreed.
   The next day , I went there and saw that he had gone earlier than I , but he had prevented his sheep from grazing there.

   I asked him the reason why he had prevented his sheep from grazing In answer , he said, " I didn,t like my sheep to graze here before your sheep do , because we have made this decision together."


..... Continue

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

ساری , گاهنوشته های محمود زارع

ای سنایی گر همی جویی ز لطف حق سنا
عقل را قربان كن اندر بارگاه مصطفی


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

محمد کا فرینش هست خاکش
هزاران آفرین بر جان پاکش


ساری , گاهنوشته های محمود زارع


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

پاداش شایان حاج على شاه بازرگان
جمعى از اجله دوستان از مرحوم حاج على شاه حكایت كردند كه :
در ایامى كه مال التجاره به مكه معظمه مى بردم ، در بین راه جوانى را - كه از گرسنگى و برهنگى مى لرزید - دیدم . بر حالت او ترحم نموده چند قرص نان و یك پیراهن كرباس به وى دادم . بسیار خوشحال شده دعا كرد.
ساری , گاهنوشته های محمود زارع
بعد از سه سال مال التجاره اى به بیروت بردم . وارد گمرك شده دیدم معطلى دارد. اجناس را گذاشته بیرون آمدم تا براى چند ساعتى غذا خورده استراحتى نمایم . سپس به گمرك براى خلاصى اموال كوشش كنم .

وارد بازار شدم . مى گشتم تا جاى مناسبى پیدا كنم . ناگاه شنیدم یك نفر مرا به نام صدا مى زند. پیش رفتم جوانى در نهایت جلال و زیبایى و وقار دیدم .

سلام كردیم . دست مرا گرفت و به مغازه اى كه به همان جوان تعلق داشت وارد شدیم و نشستیم . منشى و نوكرهاى متعدد مشغول كار و رفت و آمد بودند. چاى و شیرینى آوردند؛ خوردیم .
سپس جوان پرسید: براى چه كارى به این دیار آمدید؟
چند ساعتى گذشت . اموال را آوردند. پرسید: مى خواهید همین جا بفروشید؟


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

ساری , گاهنوشته های محمود زارع

فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد
مولای زمان مهتر صاحبدل امجد

آن سید مسعود و خداوند مؤید
پیغمبر محمود ابوالقاسم احمد

وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد
این بس كه خدا گوید: « ما كان محمد»


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

ساری , گاهنوشته های محمود زارع
.
تخته اول كه الف نقش بست
بر در مجبوبه احمد نشست

كُنتُ نَبیاً چو علم پیش برد
ختم نبوت به محمد سپرد

مه كه نگین دان زبرجد شده است
خاتم او مهر محمد شده است
...


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

ساری , گاهنوشته های محمود زارع

صدری که زهر دو کون در پیشی بود
در حضرت حق غرقه ی بی خویشی بود

با این همه جاه و قدر و قربت کو داشت
از جمله تفاخرش به درویشی بود

« مختار نامه عطار »


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

زندگى مرفه در نتیجه بخشش به بیچارگان
از حضرت امام موسى (علیه السلام ) مروى است كه در بنى اسرائیل مرد صالحى بود و زن صالحه اى داشت .
ساری , گاهنوشته های محمود زارع
شبى در خواب دید كه به او گفتند: حق - تعالى - فلان مقدار عمر براى تو مقرر كرده . و مقرر فرموده كه نصف عمر تو در فراخى گذرد و نصف دیگر در تنگى . و تو را مخیر فرموده هر یكى را مى خواهى ، مقدم دارى .
آن مرد گفت : من زن صالحه اى دارم . او شریك من است در معاش . پس با او مشورت مى كنم . و بعد خواهم گفت .

چون شب دوم شد، باز همان خواب را دید. گفت : اختیار كردم نصف اول را. پس از همه جهت دنیا به او رو آورد.
زوجه اش به او گفت : از آنچه خداوند به تو داده است ، به خویشان پریشان احوال خود بده و پیوسته او را امر مى كرد كه نعمت خداوند را در مصارف خیر صرف نماید.


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

صهیونیست ها هر روز که میگذرد بیشتر و آشکارتر از همیشه ثابت میکنند که هیچ راهی جز هدم و نابودی آنان برای آرامش منطقه و بلکه کل جهان ؛ باقی نمی ماند ... با هر قیمتی حاضر و از هر فرد و گروهی که با این خبیث ترین دشمن و بقصد حتی نابودی آن مبارزه کند , حمایت میکنیم ...  
ساری , گاهنوشته های محمود زارع


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

نجات از مرگ به پاداش پناه دادن به فرارى
منقول از كتاب (مستطرف ) ابشیهى  است كه : مردى عباس نام از ملازمان و افسران مامون نقل كرد كه روزى وارد بغداد شدم و به نزد مامون رسیدم . دیدم در مقابل او مردى نشسته است و با زنجیر او را محكم بسته اند.
مامون به من متوجه شد، و گفت : این مرد را ببر و با كمال مواظبت تا فردا محافظت كن و اول صبح او را به نزد من حاضر كن .
نقاشی مأمون عباسی و هیئت بیزانسی
عباس گوید: من به ملازمان خود گفتم او را به منزل شخصی من بردند و خودم او را محافظت مى كردم . حس كنجكاوى مرا تحریك كرد كه از او سوالاتى بنمایم .

گفتم : تو اهل كجا هستى ؟
گفت : از دمشق شام .
گفتم : در كدام محله اى سكونت داشتى ؟
گفت : فلان محله .
عباس گفت : فلان شخص را مى شناسى ؟ (و اسم او را ذكر كرد).
آن مرد گفت : شما از كجا او را مى شناسى ؟
عباس گفت : او را با من قضیه اى است .
آن مرد گفت : تا آن قضیه را نگویى جواب نخواهم داد.


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

تا ساخته شخص من و پرداخته‌اند
در زیر لگد کوب غم انداخته‌اند
گوئی من زرد روی دلسوخته را
چون شمع برای سوختن ساخته‌اند

...
مقم بخشش و ایثار و قسمت و ... بعد مقام صبر ... !

[]


ادامه مطلب .....

ارسال به این مطلب را ارسال کنید به 100 درجه کلوب دات کام Share

همه پیوندها